نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 10, 2015

زِپِرتی

جعفر پویه

خانه ما یک اتاق قِناس بود. اتاقی که درازا و پهنایی متفاوت، در هر سمت و طرف داشت. مساحت این اتاق قناس چیزی حدود 23 یا 24 متری می شد. ما همه باهم در این خانه یا اتاق زندگی می کردیم. زمستانها کرسی که جای دائمی‌اش آن بالا بود، محملی برای تجمع همگی در یک نقطه یعنی دور آن می شد. اما این کرسی که تابستان و زمستان از جایش تکان نمی خورد، به جز فصل سرما، بقیه فصول مزاحمی بود که جای ما را تنگ می کرد. زمستانها چندتایی مان زیر کرسی و بقیه هم دور و اطرافش می خوابیدیم. گرمای ملایم آتش کرسی در آن زمستانهای سرد، همه را به سوی این منبع گرمای فرحبخش جذب می کرد. اما مگر جا برای همه بود!
بهترین نقطه را بابام بنام خودش ثبت کرده بود. بیشترین بخش لحاف کرسی را هم می کشید همان سمت و می رفت زیر کرسی و می خوابید. بقیه باید چه می کردند؟ ظاهرن به او مربوط نبود.
در و دیوار کاهگلی این اتاق از روز اول همآنی بود که در این سالهایی که من یادم میآید.موش قهرمان
یک در یک لَتی کهنه و زهوار در رفته، پنجره ای که پنجره هم نبود اوودِرَگ بود؛ یک طاق‌دَرَه و سه‌تا طاقچه و دور تا دور زیر سقف، رَف داشت.
سماور کنار دست ننم همیشه قُل می زد. و یک گوشه نزدیک در، او با چراغ سه فتیله و پریموس و والور، آشپزخانه اش را اداره می کرد.
سقف این اتاقی که همه چیز ما بود، از تیر و چوب پوشیده شده بود. بامش هم با خاک رُسی سفید رنگ که همولایتی ها به آن دووَه می گویند پوشش داده شده بود. اما این سقف در مقابل باران همانقدر مقاوم بود که آبکش مادرم هنگام آبکشی کردن برنجی که برای شام پلو می شد. به این دلیل وقتی باران می بارید، یکی از ما بیل بدست می رفت روی بام و شروع به کوبیدن می کرد که شاید جلو آب چکه ها را بگیرد. اما از بد روزگار، پای فرد کوبنده در گل دووَه فرو می رفت و بجای اینکه آبچک بند بیاید، سقف می شد آبکش و هرچه ظرف و ظروف داشتیم زیر این چکه‌ها قرار می گرفت. ظروف مسی همچون ارکستر ناموزون ناشی یک گروه تازه کار مشغول می شد. صدای درنگ درونگ این آبچکه ها خواب که سهل است، صبر و تحمل نشستن در یک جا را نیز از آدم می گرفت.
چه روزگاری بود آن روزها؛ بماند.
باری، بعد از مدتها پدرم تصمیم گرفت تا به این اتاق سر و سامانی بدهد. این بود که مقداری کارتن مقوایی کفش و از همه بیشتر کارتنهای محکمی که در آنها توپ های پارچه را جابجا می کردند، از در دکانها جمع کرد. یک روز به خودش زحمت داد و همه‌ی ماها را هم به کمک گرفت و با این کارتن ها، سقف خانه را پوشش داد. یعنی تیرهای چوبی محو شدند و بجای آنها حروف گاه جابجا شده کفش ملی و بلّا، لغات نا آشنای انگلیسی و کلمات پارچه بافی نمی دانم کدام کارخانه به تماشا گذاشته شدند. این حُسن سلیقه ظاهرن به کام بابام شیرین آمد و چند متری پلاستیک نیز تهیه کرد؛ تا تزئینات داخلی را کامل کند. بعد از چند و چون و نقشه کشیدن و پس و پیش شدن بر ما بچه ها معلوم شد که، آن پلاستک برای روکش کارتن سقف از راه رسیده است. این بود که باز همه به صف شدیم و میخ و چکش از یک طرف و کوچک و بزرگ دنبال و دنبالچه پلاستیک را گرفتیم تا بابام سقف را پلاستیکی کرد. این شد که حالا یک روکش قهوه ای بد رنگ با گلهایی که در متن آن چندان به چشم نمی آمد، سقف خانه را پوشش داد و ما از شر آن حروف بزرگ و کوچک رها شدیم.
پائیز شده بود و کم کمک می رفت که هوا شروع به سرد شدن کند. تازه چند روزی بود که به داخل خانه رفته و آنجا می خوابیدیم که ماجرا شروع شد.
تا یادم نرفته این را بگویم که تابستان برای فرار از گرما، همه از خانه بیرون می زدند و توی ایوان و کنار گوشه، یک تشکی پهن می کردند و زیر آسمان آبی که پر از ستاره های سوسو زن بود، می خوابیدند. این ما نبودیم که تابستانها از داخل خانه به بیرون ییلاق می کردیم. بلکه تقریبن همه مردم ولایت از این قانون تبعیت می کردند و هوای تازه و ملایم بیرون را به بوی نا و کپک و … ترجیح می دادند. مخصوصن صبح ها که بوی هوای تازه و عطر علف و گل، همراه صدای پرندگان بسیار دل نشین و شاعرانه نیز بود.
از ماجرا دور نشویم، می گفتم که تازه از بیرون به درون خانه قشلاق کرده بودیم و شب ها بجای آسمان آبی با ستاره هایش، پلاستیک بد رنگ سقف را باید تماشا می کردیم که مکاشفات‌مان شروع شد. زیر سقفی که کارتن کوبی شده بود و روکش پلاستیک داشت، محلی مناسبی شده بود برای مانور موشهایی که حالا دیگر با خیال راحت به زاد و ولد مشغول بودند. صدای پای موشهایی که از این طرف به آن طرف می دویدند، توجه ما بچه ها را جلب می کرد و گاه با هیجان و گاهی هم از ترس، رد آنها را با چشم دنبال می کردیم و با صدای بلند آنرا به دیگری نشان می دادیم.
هرچند من چندان ترسی از موش نداشتم، اما خواهرهایم که صدای پای آنها نیز خوابشان را آشفته می کرد، با چهره ای رنگ و رو رفته و دهانی خشک، مسیر موشها را تماشا می کردند و از ترس جرات حرف زدن نداشتند.
فکر کردید از ترس موشها جرات حرف زدن نداشتند؟
نه اشتباه کردید. از ترس بابام کسی جرات نداشت به جاجیگاه بسیار مقبولی که او برای موشها تیار کرده بود، اعتراض کند و یا چیزی بگوید. این بود که یواش یواش به بودن موشها و صدای پای آنها وقتیکه از یک طرف به طرف دیگر می دویدند و یا همدیگر را تعقیب می کردند عادت کردیم. موشها هم که انگار پی برده بودند کسی کاری به کار آنها ندارد، بعضی وقتها گرگم به هوا و گاهی هم سنگگ رو رو، بازی می کردند. نقل انتقال دست جمعی آنها از یک طرف به طرف دیگر و حمله و هجوم یک گله موش از سویی به سوی دیگر خانه، گاه چنان قشقرقی بپا می کرد که مادرم به خودش جرات می داد و با یک چوب یا دسته جارو به کارتنها می زد تا شاید کمی از بازیگوشی آنها بکاهد. بکن نکن ما کم بود، ساکت کردن موشها هم بکارش اضافه شد!
این عذاب و ترس از دست موشها ادامه داشت که فصل بارندگی شروع شد. سقفی که حکایتش رفت و دووَه‌ای که جلودار آب نبود، چند روز آغاز بارندگی، خشک بود. بابام هم از کشف و مکاشفه خود برای جلو گیری از آبچکه، باد به غبغب می انداخت و برای خودش نوشابه باز می کرد. تا اینکه یک بعد از ظهر بارانی کارتن سقف شکم داد و قُلمبه شد. پلاستیک و کارتن جلو چشم ما مثل شکم زن حامله پا به ماه، باد کرد و آویزان شد. مادرم وحشت کرده بود که ای داد سقف دارد پائین می آید. هی با داد و هوار از من می خواست که به دنبال پدرم بروم و او را زود بیاورم. اما من بچه نابلد باید به کجا سر می زدم تا بابام را پیدا کنم؟
ننم سرم داد می زد و من تا وسط حیاط می دویدم و از ترس اینکه سقف روی سر او خراب نشود با نگرانی باز می گشتم. این هیجان و هیاهو طولی نکشید که یکباره کارتن کنده شد و پلاستیک را پاره کرد. با پاره شدن پوشش سقف، حجم زیادی از آب به همراه موشهایی که در آن گیر کرده بودند، سرازیر شدند. فریاد ترس از آبی که همه خانه را به گند کشیده بود یک طرف و وحشت از موشهایی که به محض رسیدن به زمین پا به فرار گذاشتند و در درز و دورز لحاف و صندوق و … گم و گور شدند یک طرف؛ با این اوصاف دیگر چه کسی جرات دارد به خشک و تمیز کردن اتاق فکر کند. موشهایی که گاه از این طرف به آن طرف می دویدند و از یک گوشه به گوشه ای دیگر در حرکت بودند، همچون سربازان فاتح یک حمله‌ی برق آسا، هر آنچه می خواستند می کردند و از ما کسی جرات نداشت تا دستی در آورد و برای رفع رجوع کاری بکند.
با هر حرکت موشها و بیرون جستن آنها از مخفی گاهشان، ما هم دست جمعی فریاد کرده و مثل قشون شکست خورده مقهور، به سویی دیگر فراری می شدیم. ما از موشها می ترسیدیم یا آنها از ما، بماند. اما اگر بگویم، همگی مان زهره تَرَگ شدیم، باور کنید. این بود که با ترس و لرز، همه اسباب و اثاثیه خانه را بیرون ریختیم. کاری که در مواقع عادی چند دقیقه وقت می گرفت، چندین ساعت به درازا کشید. با برداشتن هر وسیله‌‌ای، یک یا چند موش از زیر آن می جهید و به سویی می رفت. با ظاهر شدن موش، انگار ارواح همه خبائث تاریخ ظهور فرموده اند، ما نیز با داد و هوار متواری می شدیم. بالاخره خانه را بیرون ریختیم. موشها را از خانه بیرون کردیم و وسایل را برگرداندیم سرجایشان. اما باز هر از چندی ناگاه موشی از یک کنار گوشه ظاهر می شد و روز از نو و روزگار از نو.
تا سر شب که بابام از راه رسید، در آن خانه چه گذشت، مثنوی هزار من کاغذ می شود. اما همینکه او شاهکارش را خراب شده دید و کارتن پاره نم کشیده و پلاستیک درب و داغان را مشاهده کرد. آنرا به دلیل بی کفایتی ما دانست و همه مان را به باد کتک گرفت. وقتیکه از اینهم دلش خنک نشد، تصمیم گرفت برای تنبیه دست جمعی ما، مدتی کار ترمیم سقف را به عقب بیندازد. زیرا فکر میکرد ما لیاقت داشتن یک خانه تر و تمیز را نداریم. و می گفت: این بی لیاقتی ما را می رساند که نمی توانیم از خانه خود نگهداری کنیم.
باری پس از کلی کتک و شماتت، شامی از زهر مار بد تر را از گلو پائین نداده بودیم که همه زدند به خواب، شاید از این همه مکافات مدتی راحت شوند.
خواب پس از وحشت از خانه خرابی و ناتوانی در چاره جویی برای عدم تخریب مقوا و پلاستیک، ترس و لرز از موشی که ممکن است هر آن از یک گوشه بیرون جهد، یک طرف و وحشت از کتک بابام که در این جور مواقع بجز ما مجرمی دیگری را به رسمیت نمی شناخت، کابوسی بود که ذکرش در توان قلم قاصر من نیست.
هنوز چشمانمان از خواب پریشان این موقعیت گرم نشده بود که یک هو صدایی همچون ریزش آوار آمد و فریاد و داد و هوار بابام که درتاریکی فحش و فضیحت می داد، به آسمان رسید. تا رفت گردسوز ننم روشن شود و ماجرا معلوم، کلی طول کشید.
اما هم اینکه نور لرزان لمپا اتاق را روشن کرد، معلوم شد قسمتی از سقف، همانجایی که بابام جایش را فرش کرده و لحافش را انداخته بود، به همان شکلی که عصر اتفاق افتاد، خراب شده است. اما اینبار چون همه جا تاریک بود و همه زیر لحاف، کسی شاهد شکم دادن سقف نشد. اما آب انبار شده پشت کارتن ها که خیسی آنرا پلاستیک پوشانده بود، روی سر بابام خراب شده بود. سرتا پای او خیس آب گل آلود و کثیف پشت کارتن بود و موش های کوچک و فرز از هر طرف می دویدند و او که حالا دیگر از پهلوانی اش چیزی باقی نمانده بود، مشخص شد که از موش هم می ترسد.
کار درست شد. در این تاریکی سر شبی، من و خواهرهایم، ننه و بابام از ترس موش، دور اتاقی که به اندازه یک فرش بود. هوا می پریدیم و داد و هوار می کردیم. جالب اینکه این وسط بابام هی دستور می داد که موشها را از او دور کنند. به موش، به ننم و ما بچه‌ها، به مقوا و کارتن و پلاستیک فحش می داد و داد می زد: با یک چیزی بزنین اینها را بیرون کنین.
درب یک لتی قراضه، آنقدر وسیع نبود که کفاف کند تا موشها از آنجا به بیرون بروند. چراغ گردسوز داخل خانه نیز باعث می شد تا موشها به سمت نور گرایش پیدا کنند. بابام که از خود خواهی چراغ را بدست گرفته بود شاید بهتر موشها را ببیند و از دست آنها فرار کند، اینجوری بیشتر موشها را به خودش جلب می کرد. داد و هوار او و ترس و وحشت ما، یک طرف و مانور موشهایی که از یک سقف خراب شده سرازیر شده بودند و سعی می کردند از هیکل خیس شده بابام به سمت روشنایی بالا بروند یک طرف. حیف از بچگی و ترس ما از موش، و اِلا آنچنان جایی برای خنده داشت که امکان ندارد هیچ کمدی نویس و یا کمدینی آنرا اجرا کند.
چه کشیدیم ما آنشب، بماند. چه برما گذشت تا صبح شد، گفتن ندارد. اما کله سحر بابام عقلش را بکار انداخت، با یک میله نوک تیز، بخش هایی از کارتن سقف که هنوز خراب نشده بود را سوراخ کرد. با هر سوراخ بابام مقدار زیادی آب از سقف سرازیر می شد. ننه ام بیچاره تشت رخت شویی و تشت خمیر را زیر این نقاط قرار می داد و تلاش می کرد یک تنه آن تشت های پر آب را از خانه بیرون بکشد. سقفی که به ظاهر زیبا سازی شده بود، حالا با سوراخ هایی در بدن، آب سقف را به ظروفی که زیر آن تعبیه می شد، سرازیر می کرد. اما موشها همچنان جای مناسبی برای زندگی داشتند.
****
با گذر زمان ما و موشها به حضور یکدیگر عادت کردیم. این همزیستی ادامه یافت تا عید شد. روزهای عید هر کس برای عید دیدنی به خانه ما می آمد، بعد از نشستن و دهن شیرین کردن، چشمی می چرخاند و در مورد سقف که زیبا شده، پرس و جو می کرد.
بابام که اینجور مواقع نُطق‌اش گل می کرد. بعد از تعریف و تمجید میهمان نوروزی، سیگار اُشنویی آتش زده، پای راست اش را ستون بدن می کرد؛ و پس از چند پک قلاج به سیگار با حوصله طرح ابدایی خودش را تشریح می کرد.
بابام توضیح می داد که زیر این پلاستیک کارتن کوبی شده است. درباره خاصیت کارتن و جنس آن نیز با تخصص صحبت می کرد. اینکه کارتن کارخانه پارچه بافی شاهی، که قمیس های اعلایی می بافد، برای حمل و نقل آن کارتن هایی دارد، به چه خوبی. او میگفت، احتمالن این کارتن ها را از خارج آورده اند، چون از تخته هم محکمتر است. ادعا می کرد که استفاده از از این نوع کارتن از تُفال کوبی نیز بهتر است. بعد از ذکر خاصیت کارتن نوبت به پلاستیک و جنس آن می رسید. اینکه پلاستکی که پسر شابیگ داره از جنس اعلا نیست. یک پلاستکی دکان پسرهای کلب حوا، پاجون دارد که از همه بهتر است. و در پایان نیز توصیه می کرد که اگر تصمیم گرفتند تا خانه شان را همچون خانه ما، پلاستکی کنند تا شیک شود، کافی است که او را خبر کنند، باقی کارها را خودش انجام خواهد داد.
ماهم که شاهد توصیفات بابام در مورد سقف خانه مان بودیم که میهمان نوروزی بیچاره از روی بی حرفی چیزی درباره آن پرسیده، گز گز قدمان بلند تر می شد و بیش از گذشته به بابا مان می بالیدیم.
باری این کارتن و پلاستیک با موشهای پشت آن همچنان بودند تا اینکه با شروع فصل گرما، کرسی جمع شد. یک روز ظهر اواخر بهار، مادرم برای نهار کوکو جوز پخته بود. او سفره را وسط اتاق پهن و کوکو را تقسیم کرد. بیشترین قسمت آنرا برای بابام گذاشت و مابقی را بین خودش و ما بچه‌ها تقسیم کرد. تازه مشغول نهار شده بودیم که فاجعه آغاز شد.
لقمه اول مان به دوم نرسیده بود که یکباره چیزی درون کارتن سقف به شدت شروع به حرکات شدید کرد. سر و صدای موجودی که داخل کارتن سقف به این طرف و آن طرف می رفت و صداهای ناجوری تولید می کرد، همه ماها را فراری داد.
بچه ها از همه سریعتر از در زدند بیرون؛ نَنَم نیم خیز شده به سقف زل زده بود و با دهان نیمه باز، سعی می کرد آب دهنش را قورت بدهد که دهن خشک او این عمل را بی فایده نشان می داد.
بابام که یک لقمه بزرگ توی دستش بود، سرپا ایستاده بود و چهار چشمی مواظب سقف بود.
ننم خیلی آهسته گفت: پنداری ماره. بابام همانطور که چشم غُره می رفت، کله اش را تکان می داد و چیزی نمی گفت.
چند لحظه ای طول نکشید که بار دیگر حرکات ناهنجار حیوان توی کارتن شروع شد. اینبار ننم با گفتن «یا حرضت عباس» از در زد بیرون و بابام که لقمه از دستش رها شده بود، پشتش را داده بود به دیوار و به آن فشار می داد. در این حالت یک چشمش به در و یک چشمش به سقف بود.
ننم که بیرون بود به سرعت یک بیل که کناری افتاده بود را برداشت برای کمک به بابام وسط چارچوب در ایستاد.
بابام یواش یواش و با حرکتی آرام به طرف ننم آمد، بیل را از او گرفته، یک پا پس و یک پا پیش وسط اتاق آماده رزم شد. ننم دوباره گشتی زد و اُستم نانوایی‌اش را از کنار تنور برداشت و باز گشت.
ننم وسط در اتاق با شلواری دَبیت و پیراهنی کُدری، چارقدش را به سربسته، اُستمی در دست، با حالت حمله به جلو، به سربازان زمان هخامنشی می مانست، که آماده دستور فرمانده خود است. بابام با آن بیلی که در چنگ داشت و پیژامای آبی، رنگ رو رفته و پیراهن بلندی که تا نزدیک زانو هایش می رسید، مثل سرباز نیزه دار هنگ پیاده نظام روم باستان، آماده پاسخگویی به هر حمله و هجومی بود.
نفس ها در سینه حبس بود و هیچ کسی چیزی نمی گفت. ننم با چشم و ابرو به بابام محل آن جانور خطرناک را نشان می داد و بابام که انگار زبان اشاره ننم را بخوبی می فهمید، سری تکان می داد و آماده بود. معلوم نبود چرا هیچکس جرات نمی کرد، حرف بزند!
در یک سکوت کاملی که نفس ها در سینه حبس بود، بار دیگر سر و صدای داخل کارتن بلند شد. بابام با بیلی در دست وسط اتاق بالا پائین می پرید و جرات نداشت به پلاستیک و کارتنی که به آن افتخار می کرد صدمه بزند.
ننم که کاملن مواظب حرکات بابام بود، با هر حرکت او، وسط چارچوب در همزمان حرکت می کرد و اُستمش را این وَر و آن وَر می داد.
حیوانی که دیگر همه به مار بودن آن یقین داشتند ساکت که شد. من آن بیرون بین خواهرهایم وقت پیدا کردم تا اطلاعات عمومی ای که از کوچه و خیابان کسب کرده بودم را خرج کنم. با صدایی که بقیه بشنوند رو به خواهرهایم کردم و گفتم: این مار قره قاج است. چون مار قره قاج اگر تشنه‌اش بشود، از بالای کوه سیاه پرواز میکند و می رود زیارت، لب قنات آب می خورد. بعد از آب خوردن دوباره می رود بالای کوه و از آنجا پرواز می کند به طرف قره قاج و به لانه اش باز میگردد. فکر کنم موقع پرواز این مار، قوش یا دال او را دنبال کرده و به همین دلیل افتاده روی خانه ما. چون مار قره قاج خیلی باهوش است، فهمیده که زیر کارتن ما موش زیادی وجود دارد. به همین دلیل آمده آنجا تا موشها را بخورد؛ و سیر که شد باز گردد به لانه اش. هم الآن هم مشغول گرفتن موشهاست. و این سر و صدا هم وقتی زیاد می شود که موشی را می گیرد.
بابام که از درون اتاق گوشش به ما بود، فریاد زد که: خفه شو، کره خر.
ظاهرن داستان من درآوردی من، تو دل بابام را بیشتر خالی کرد. به همین دلیل سرم داد زد که خفه شوم و ادامه ندهم.
اندکی که از ماجرا گذشت و کار به بن بست که رسید، بابام فکری به سرش زد. بیل اش را با اُستوم ننم عوض کرد و آهسته نوک چنگگ مانند یک سر آنرا را در یکی از سوراخهایی که برای بیرون ریختن آب باران پشت کارتنها درست کرده بود فرو کرد. جایش را محک کرد و با یک حرکت آنرا به بیرون کشید. اما استوم اندازه 5 تا 6 سانتیمتر کارتن را پاره کرد و بیرون آمد.
بابام به ننم نگاه کرد. ننم با حرکت سر بی فایده بودن کارش را تایید کرد. اینبار بابام با دقت بیشتری اُستوم را در گوشه مقوا جایی که ننم با دست نشان میداد فرو کرد. بعد از آزمایش محکم بودن آن موقعیت خودش را نیز ورانداز کرد. ننم که تا حالا کنار بابام بود، بیل بدست رفت سه کنج اتاق جاگیر شد و تلاش داشت تا پشت بیل سنگر بگیرد. دسته بیل در دست ننم به سوی زمین و خود بیل بالا قرار داشت. ننم صورتش را پشت صفحه بیل پنهان کرده بود و اینگونه موقعیت خودش را در سنگر مستحکم می کرد.
بابام که آمادگی را دید با همه زوری که در بازو داشت، کارتن را از سقف کند. اندازه یک چهارم کارتن سقف کنده شد و به زمین افتاد. گرد و خاک همه جا را برداشت. اما بدتر از گرد و خاک، پشگل موشی بود که داخل اتاق ولو شد. با کندن کارتن چیزی اندازه یک نصف کیسه پشگل، که به دانه های برنج سیاه رنگ می مانستند پائین ریخت و همه جا پخش و پلا شد. اینها را در این مدت موشها با خیال راحت تولید کرده بودند. سفره نیمه کاره وسط اتاق زیر لایه‌ای از پشگل موش پنهان بود و تکه های کوکو جوز و نان لواشی که ننم در تنور خانگی می پخت هم از بین رفته به حساب می آمد.
بابام با وسواس همه جای کارتن را تجسس کرد و پشت و پهلوی پلاستیک را گشت. وقتی چیزی پیدا نکرد با چشم و ابرو به ننم اشاره کرد که: نه.
ننم یکی دو بار کله اش را به چپ و راست حرکت داد و لب اش را گزید. یعنی دَدَم وای.
بار دیگر ننم سنگر گرفت و بابام اُستوم بدست مشغول تخریب بخش دیگری از کارتن و پلاستیک سقف شد. اُستوم که جاگیر شد، اشاره‌ای به ننم کرد و با یک حرکت آنرا جاکن کرد. تقریبن نصف کارتن سقف کنده شد و همراه مقدار زیادی پشگل موش و گرد و خاک به زمین افتاد. هنوز کارتن کاملن به زمین نرسیده بود که ناگهان چیزی از لای آن بیرون جهید.
موجود مرموز پرواز کرد و دوری در اتاق زد. صدای پر حیوان که در فضا پیچید، ننم خودش را بیشتر سه کنج اتاق فشار داد و در حالیکه چشم هایش را بسته بود زیر لب چیزی را زمزمه می کرد. بابام همانجا وسط اتاق نشست و سرش را پائین گرفته، دستهایش را بی هدف در هوا تکان می داد و چیزی بین چخه و کِشِه را با صدای بلند فریاد کرد.
گنجشگی که از لای کارتن بیرون زده بود، دوری در اتاق زد و پرواز کنان از در بیرون آمد و رفت. ما بچه ها که آن بیرون ترسیده بودیم. با صدای بلند او را کیش کرده و اینگونه سهم خود را در تاراندن جانوری که همه‌ی ما را نصف جان کرده بود، ادا نمودیم.
بابام نفسی تازه کرد و به ننم گفت، پدر سوخته صاحاب این اینجا چکار میکرد؟
ننم که رنگ به رو نداشت گفت: من چه می دانم. شاید راه گم کرده بود، توو به جون.
بعد از مکثی، بابام مابقی کارتن سقف را هم کند. پشگل موشی که کف اتاق ولو بود، حالا دیگر کاملن به چشم می آمد.
ننم به خواهرم دستور داد که جارو خاک انداز را بیاورد. تا می توانستیم پشگل موش جارو کردیم و خاک‌انداز- خاک‌انداز بیرون بردیم. بابام می گفت: روی زمین پخش کنید. این خودش کود خوبی برای زمین است.
ننم چار طرف سفره را گرفت و همانطور آورد، بیرون و آنرا تکان داد. من که نهار چندانی نخورده بودم، چشمم دنبال کوکو جوز بود. در یک فرصت تکه بزرگ آن که پوشیده از پشگل موش بود را برداشته می خواستم با آفتابه آب بکشم و تمیز کنم که ننم دید. فورن فریاد زد که بنداز دور، بی حیا، پشگل موش سمیه الآن سقط می شی. و آمد و تکه کوکوی نازنین را زیر لگد انداخت و با خاک حیاط یکی کرد.
کارتن و پلاستیک را بیرون کشیدیم و خانه را از تو تمیز کردیم. ننم جارویی را زده بود سر یک چوب و آنرا می زد داخل یک سطل آب و تمام سقف که پوشیده از گرد و خاک بود را با آن تمیز کرد. چیزی نگذشت که خانه ما به حالت اول بازگشت.
از آن شب به بعد، نه دیگر موشی از این طرف به آن طرف سقف می رفت و نه صدای جویدن کارتن توسط آنها در خانه می پیچید. با خیال راحت می شد خوابید و نگران هیچ موشی نبود.
یک گنجشگ سرگردان، ما را از عذابی الیم نجات داد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئن 12, 2014

اِندِرنِد

جعفر پویه

اَ اینچون گوش بدارین

دیم دانلود بشقالین واس خودتون ویگیرن

گوشد وا مَنِه؟ موگَم اَ اُمهَلی که اَ اینها دِرامِه، دیَه کسی تِله‌ویزونَم نیگا نَمونِه. چی بو اونَه. هی بَبُر این عَلَمِ یزید ر سر بون، توگ یگ چو دَنِه بچُرخون دا یگ سگ و گربه‌ای نُشون بِدِه. اِسَه دیه کسی اَ اون پشقابی‌ش هم هانیم‌گیره. هی بَبُر بِش سر قابلامَه دَبَند. هی سیم توری بَکش. چومدونم اینه چیه دَرمِندازن؟ اُهو، فارازی، عگسش موشو- صدا دَره، صداش موشو- عگسش دَره، معلوم نیه دَره، دَنیه. هَمِش قدیمی بَبُو واشت بَشو. اَ همه بدتر، اَ اون فارازی سَلاطون میا، همه وَرمباد مونَن جون‌شون درموشو.
ییکگ هام‌گیریم، وام‌گیریم اینچون هامنینم. هر وَخت بِخواستیم، دیمِش مِشقالیم، سو که دَرِفتا، میا واش قَصَه مونیم، تَمون‌مِبا وامِلِه موشو.
میرزعلی بوگود: هَه، میگه همه‌چی به همین راحتیهِ که تو موگی!
کل‌سکینه دوراهه بوگود: دُخدر لَعبا یگ کتابیش رِ هاکه، واش تَب‌لام مُوگن. وامونشِه، گرم که واهِستا سو دَرمِفتِه، همچه نوشون مِده که از سیمنِما هم بهدَر. پسرشَم یگ کوشکگ‌شِ داره، دایم کَش باغالش دَرِه. نوشون مِدِه، امبائی کوشکگه، چشم آدم دُرُسد دَرمون نیمگیره.
اَ اینهاش که صندوق هم داره، یکی هامگیریم، میوریم اینچون هامنینم. الهان دیه دوره این هیچی هایه، تمون بَبُو اون موسوم که تیلقراف مِگشیَن. دیه سیم و اَ این هیچی ها کوجه دَبو. همه‌ش سرخوده. عینه همون یخچال نفتی- برقی قدیمها که دوکاره بو، بَلکَم بهدر.
میرزعلی کله‌ش ر توکوم بدا و بوگود: پَه، پنداری به همین آسونیه؟
اونهایی که درس بخوندِن و مِلایَن، مینش بَموندِن، اُمهَل تو، اینجه هانستی واس من کِتارمِگشی، هامگیریمم اینچون هامنیم.

ادامه …

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئیه 31, 2013

اَبی گِردی «11»

بخش اول – قسمت یازدهم

جعفر پویه

اَ اینچون گوش بدارین

دیم دانلود بشقالین، واس خودتون ویگیرین

گِباستَه رِ هَم‌چه بَکوفت به فرشی که اَ یگ نردبون اووزون بو که گَرت و خاگ تمانِ جارِ ویگید. صدای پسر وچه‌ئی اَ اون وَر بیامو: نَنه اینَه ر بشگِنَم واش گَرت فرش ر بیگیرم؟
زن رو وَر گِردوند و بلند بوگود: اونه روهَنجه، چی‌چی ر بشگِنَم. هانه سرجاش، یک پَردو ویگی بیور؛ بدو بینَم!
زن پَردو ر اَ وَچَه هاگید و وا لَقد بَزی اُنَه رِ اَ وسط دوتا کرد. یکیش رِ دست پسر دا و بوگود: بَکوف بینَم؛ بکوف که دور بَبِه، تند باش ذلیل بَبَه.
مار و رو دا موتونستَن یکی وا گِباستَه و یکی وا پَردو، فرش ر بَکوفتَن. گرت و خاگ تمان جا ر ویکّه بو. پنداری این یگ سال، فرش هرچی گرت و خاگ بو ر بخودش بیکّه بُو. گَرتوَه که تمون بَبُو، زن یگ جورو رِ بَزی مین چِلَگ اوو و وا اونَه فرشی که همون‌طور اووزون بو رِ تمیز کرد. اِسَه تازه فرش رنگ واکرد و نقش و نگارش معلوم بَبُو. مار و وَچَه دو سر اونَه ر هاماسین و بَبُردَن مین خونه واگشییَن.
هوا مِلایم بُو و نَرمه بادی رو هال درختا وازی مِکَرد. صدا چَرخیسَک مین مَحله دَپیته بو. مرغ و خروسها، رنگ و وارنگ دور یک سینی روئی جمع بَن و به اونه توگ مِزیَن. صدای دِرَنگ دِرَنگ توک اونها وا صدا چَرخیسَک قاطی موبو و پنداشتی وا همدیه هادا هاگید مونَن.
یک تِکه ابر سفید رو آسمون آبی، راه‌شِه بیکِه بُو و موشو. اون دورها یگ دال رو هِوا چرخ مِزی. اِفتو بهاری بو و اَ زمین تَم بلند موبو. پا دیوار مَحلَه، اون چون که نوسوم بو، هنوز یک کود وَرف نهابو. پنداری حالا حالاها نَمخواست اوو بِبا. دونه های یخ بزیه وَرف عین اِلماس مِدرخشی و سوسو مِزی. تمان جا ساکت بو و غیر هوای ملایمی که همه‌چی ر به مِلایمَت واداشته بو، صدایی نمیامو.

ادامه مطلب ...

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 26, 2012

زمین لرزه

وَچه ها اَمرو تمان دنیا واجار بَبُو که کلون بازم زمین لرزه بیامه. به خونَه که بَرسیَم، اَ مین اینترنت بدیم، آی پدر پدری راسته، دوراهه کِلُون زمین لرزه بیامه. زَهلِم بَترکی. بووکَم بَدی همونه هم که بمونده بو، اِسَه کوفه کَلبَردَه بَبو.
هِراکش بَشویم سمت تلفن و زنگ بَزیم به مارَم. دو تا بوق پیشتر نزی بو که مارَم گوشی ر ویگید.
بوکم ننه حالد خوبه؟ چطوری؟
همون توو که تعجب کرده بو، بوگود: اوهو، چدو میگه؟
بوکم: تمان جا واجار بَبه کلون زمین لرزه بیامه، اِسَه راسته؟
بوگود: زمین لَرزه کوجه دَبو، توو مین جون شون دَرفتِه. اَ اونه‌ئی که قُرص و قایمه مین زمین دَرنداخِتن بترکوندِن، همچه تمان جا بلرزی که اون نازنین پشقابَک قدیمیم اَ گَل رَف بفتا بشکست.
بوکم: نَنه جان، ایران که هنوز بمب اتُم دُرسد نکرده که، تو پیشباز بشویی. پنداری اَ اونه تش بدین تَمان جا بلرزیه.
بوگود: بُندِ بَتون رِ نُوم‌گَم که.
بوکَم: پی چی؟
بوگود: ا اونَئی که سارون درمِندازَن گَرژ میگیرَن؛ اونَه رِ موگَم.
بوکم: آها، پنداشتم تو هم اَ دستی این تلویزیونها را نیگا مونی، خیالاتی بَبی، فگر مونی بمب اتم تَش بدین، تمان جا بَلرزیه.
بوگود: خوشم با، اِسه دیَه چی!
اَ آدمی که اَ اون اوو مین شیشه* دمریجه وامخوره، اَ این بهدَر هم وَر نَمیا!
بوشو، بوشو پی کارت، پنداری حالِد خوش نیه.
مَنه موگی، اَ هول بَمُردِم، مارَم زمین لرزه ر پنداشته موج انفجار دینامیت معدن گچ سارونه که تمان جا ر بَلرزونده و بشقاب قدیمیش رِ اَ گل رَف بنداخته بشکسته.
اِسَه نباس در اون سازمان لرزه نگاری ر گِل بیکَّن. اَعلان مِده زمین لرزه بیامو، بعد اینکه ما رِ نصمه جون کرد، موگه دو و شش دهم ریشتر بوو. حُگمه تون رِ بَکونه وا این اعلان بدین تون.
اَ دستی صدا اون دینامیت معدن گچ زیاده، پاری موسوم مردم پندارن زمین لرزه نیه و صدای اونه یه که دوراهه میا. این آلودگی صوتی هزار کار مونه، یکی‌ش هم قاطی بَبَنِ زمین لرزه و لرزش موج انفجار معدن گچ سارون.
حالا خوبه که این دفعه هم بخیر بُگذشت.

*اوو مین شیشه: کنایه از مشروبات الکلی است

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مه 11, 2012

اَبی گِردی «10»

بخش اول
قسمت دهم


جعفر پویه

اَ اینچون گوش بدارین

دیمِ دانلود بشقالین، واس خودتون ویگیرن.

اوو یانی روشنایی، یانی پاکی و تمیزی، یانی زندگی. رِبار که سرازیر موُشو یگ بار روشِنایی موبوره. لو رِبار که اِستابی، به اوو که نیگا کنی، پنداری این خیال آدمیرزاده که به وازی بیکَّه بَبه. لَمپَرها همین‌جور روهم درمِشکِنَن و شِرتگ‌های اوو هر طرف موپُرَن. کناره های ربار پر پیتینَه‌یه. پتینه‌ئی که اوو ر معطر مونه. پنداری بالهای بته پتینه‌ئی که رو ربار کجابه، اوو ر پوسه مونه، خودشه به او دماله و سر و گردنش نوازش مونه. هیچ عاشُقی وا معشوقش همچه نَمونه که این دوتا واهم مَونَن. پنداری ربار دُهونشِ اَ بو عَدر پیتینَه پُرا مونه، اون عدر رِ مین دُهونِش مَزمَزه مونه و صدا مَلچ و مُلوچش دا اون دورها موشو. یگ تیگ پئین‌تِرَگ یگ چُپردگ هانسته و توگش مین اوو مِزنه، این بو، این عدر دَمپیچه مین دهونش و او ر به وازی مِندازه. تنش مِچلِّه و پنداری تمان جونش یگرا به رقص مِفتِه، همین جور بالا پئین موپره. همچنه که پنداری مَست بَبه؛ مست و بیخود.
کنارای ربار پر بوته های بالاقوتیه و کولَگ، تمان اینها یگسر شون مین گوش ربار دَرِه و وا او نجوا مونَن. چی واش موگن، گوش آدمیرزاد بشنو نیه، امبائی اونچی ر که همراش مونن ر مِشا اَ بلبلی که کنار اوو هانِسته و اوو واخورده؛ خبرگیتن. چونکه او هَم‌چه که اوو واخوردَنِش تمون بَبُو مِزنِ زیر آواز، صدای این بلبل مین در و باغ دَمپیچه و گوش درختها ر نوازش مونه، پیغوم ربار ر وا قشنگترین صدا به اونها مورسونه. واسنه علفهایی که زیر خاک دَرَن لالائی موگه و همون جور واسِه‌شون موخونه دا هوا گرم بَکونه و اونها دران.

ادامه مطلب …

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 30, 2012

اَبی گِردی«9»

یخش اول
قسمت نُهم

جعفر پویه

اَ اینچون گوش بدارین

رو فلشی که سمت راست پخش کننده سرازیرِِ کلیک کنین، واس خودتون ویگیرین.

شربونو ساکت همون چون نسته بوو و چشمش به سمتی که نرگش بشوبو، خُشگ بَموندِه بُو. سکوت تمان جا رِ ویکه‌بو. فَقد صدا نفس های خودش بو که میامُو و موشو. اِفتوو زمستونی کم جون، رو وَرفها مِدِرِخشی. باد مِلایمی اَ رو ایون رَد مُوبُو و خُشگه وَلگ‌ها رِ وا خودش این وَر اون ور موبورد. یگ گربه بیامو اونچون روبروش چوکوندوگ بزی هانست. کَلِّش رِ یکی دو را این ور اون ور بگردوند. دُمبش ر جمعا کرد، دور کمرش قِلاژ بدا، بیورد جلوش هانا. توگ دُمبش یواش یواش توکوم موخورد. سرشِ یگ تیگ بلند کرد. شربونو رِ اَ نظر بگذروند و دو راهه وَرگردوند سر جاش. سکوت تمان جا رِ پُرا کِرده بو. گربه زبونش دور دُهونِش بَچُرخوند. دستش ر بَلِشت، دمالی به دیمش. وَختی خودش مرتب کرد. وا ناز و عشوه میو بَکرد. صداش مین ایُون دَپیت و حِواس شربونو رِ به خودش وَرگردوند. شربونو نیگاش کرد و مین دلش بوگود: اینه آمد- نیامد داره. سرش توکومی بدا و یک تکه توتَگ ر دمالی به تُوه، بنداخت جلو گربه. گربه اَ جاش جلوتر آمو. اول رو نون رِ بَلِشت. بعدش کنار اونه رِ گاز بزی، بجی و قورد بدا. دو راهه سرش بالا یورد، رو به شربونو میو کرد و ور گردی نون ر شروع کرد به بخوردن.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 17, 2012

سال نو مبارک

نوروز 1391 مبارک
مِبارکا با
صد سال به اَ این سال

با امید به برچیدن سین ستم از سفره مردم،
همراه با وزیدن نسیم نوروزی، بهترین ها را برای شما آرزو می کنم.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 3, 2012

اَبی گِردی«8»

بخش اول
قسمت هشتم


جعفر پویه


حبیب همین جور مدویی و موشو. اَندی بَشو دا اَ دیدرَس بیرون شُو. وختی خیالش راحد بَبو که شربونو دِنبالش نَمیا، واهِستا دا نفس تازه کُنه. تازه اون وَخت حالیش بَبُو که شلوارش خووس کرده. تَتِه شلوار که چُرِش مینِش بَشوبُو، اوزون بَبُّو و داشت یخ دَمبَست. حالا دیه راست راستکی بزی زیر گیریه و راه خونه‌شون رِ پیش‌گید. مارِش داشت خونه رِ رُفت و روب مِکَرد که بدی حبیب گریه کنون میا. قد راستا کرد و بیامو مین در واهستا و رو به حبیب بوگود: چیه؟ چبتِه؟ چرا گیریه مونی؟
حبیب همون جور که هق هق مِکرد، تَتِه شلوارشِ نُشون دا و بوگود: بین چه کرده.
مارش بوگود: کی؟ کی هَمچه کرده؟ یانی یکی مین شلوار تو چُر دَکِرده؟
حبیب صداش ر بلندتر کرد و وا هوار بوگود: همون پیر زنگ وِر، همونه که خونشون اونجَه‌یه، مَنِه بَکوشتِه!
مارِش بوگود: چی؟ واس چی بَکوشتِه؟ میگه مرض داره، بدو اون شلوارت آیش کن بیا بینم. الهان میشیم بینم میگه مرض داره؟ وِر ببن مردم والا، بوگو چدو وَچَه رِ ویکّی بَکُشتِی؟ پنداری دا حالش جا نیورَم دُرُست نَمبا. بدو بینم، بدو جون مرگ بَبه.
جورو ر بنداخت و حرکد کرد. حبیب که شلوارش آیش کرده بُو اَ جلو و مارش اَ پوگ‌سر راهفتان سمت خونه شربونو.

ادامه مطلب …

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اوت 5, 2011

اَبی گِردی «7»

بخش اول
قسمت هفتم

جعفر پویه

زمستون، هَمچه که اِفتو غروب بَکرد، شو مِبا. شوهای زمستون دراز، سرد و تاریکه. هَمچه تاریک که چشم چشم ر نَمینه. پاری موسوم هم‌چنه که پنداری شوو، شوو نیه. شو قیامته. یانی وَخت دِماسیه؛ اَ جاش توکوم نَم‌خوره. یگ ساعت مِبا یک عمر. میگه شوو تمون مبا. میگه تمونی داره این بی صَحب مونده. پنداری آدم مین یک هیچیه چسبِ‌ناک دِماسیه. دماسیه و نَم‌تونه اَ جاش توکوم بَخوره؛ نَم‌تونه پاشِه؛ نَم‌تونه قدم اَ قدم ویگیره. نفس بگشین سخت مبا، پنداری یگ سنگ اِسیو ر دِنینن رو دِلت. هوا سنگین مبا مثل دود، هَمچه‌که پنداری جُل دود دِنیین، دنیا ر سراکه.
نفس که نِبا بَگشیَین، چشم هم دو دو مِفته، سرآدمیرزاد گیج موشو و خونه دور سرت مِچرخه. نِه؛ پنداری خونه ر رو سر گی‌تِی دور خودت مِچرخی. تو مچرخی یا خونه؟ نَمشاست بووکّن. فَقد مِچرخِه. نفس دَمّاسِه مین گَلت، مثل روغن بهسریَه. پئین نَم‌شو. پَره وینی همچه مزنه که، پنداری هرچی اِشنافَه که مین دنیا دره الهان از مین سینت میزنه بیرون. اَمبائی نه؛ هیچی نَمبا؛ هیچ اتفاقی نَمِفتِه، گیج و مَنگ، سر سنگین و دلتنگ، تو مِبی عین همون شوو. مِبی مثل تاریکی، مبی عین سیاهی، که بر هرچی رنگ و نُشونِه، اَفضل مِبا. مِفتی مین خودت، و هرچی دست و پا بزنی نمتونی دری! گرفدار خودت مبئی. بینی چدو مبا – که همچه مبا؟
دلت تنگ هام‌گیره، هوا هم نمتونه ازش رد ببا. خودت مِبی و خونِت و شوو و سکوتی که اَ دستی ساکته، مِخوا آدم ر بَگشِه. موگشه آدم رِ سکوت. بی گَبی آدم ر اَ پا مِندازه. بی زبون مونه آدم ر. سگ وق بَزنه، بهدره، تا سکوت با. چارگ وق بَزنه بهدره، اَ این ساکت‌بَن. یانی نشون مِده یکی دَره، نفسی دَره، صدایی دَره، امیدی دَره. حالا مِخوا حیون با، خواب با. امبائی دِبا.

ادامه مطلب ..

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 18, 2011

کالگوشتی

تهیه و تحقیق: بهجت جوادی

با درود بی پایان به تمامی هم ولایاتی‌های کیلانی در تمام نقاط این کره خاکی بویژه در کیلان عزیز،
آشپزی یک هنر است، مثل خطاطی، نقاشی یا نوازندگی و چه بسا مهمتر از آنها. غذاهایی که با آگاهی و درستی تهیه می شوند، سبب رشد سالم جسمی و ذهنی افراد میگردند. همین امر می تواند یکی از دلایل شکوفایی استعدادها و خلاقیت‌ها باشد. مخلوط کردن آگاهانه چندین مواد غذایی خام با یکدیگر، مزه دار کردن آنها با ادویه های متفاوت، پخت و یا سرخ کردن آنها در حد لازم و ضروری، عواملی هستند که وقتی با علاقه و سرمایه گذاری وقت توام می شوند، غذائی را به وجود می آورند که انسان از خوردنش لذت میبرد، رشد می کند و بعدها میتواند از این رشد جسمانی و عقلانی برای خلق آثاری که مسلمن استعدادش هم در او نهفته است، بهره ببرد. … ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 16, 2011

سِمنو

تهیه و تحقیق: بهجت جوادی

سلامی به زیبایی بهار به روی ماه شما عزیزان کیلانی در گوشه گوشه این زمین خاکی.
در ابتدا ازصمیم قلب پر پر شدن گلی از گلهای کیلان را به تمامی کیلانیهای عزیز بخصوص خانواده محترم کاظمی تسلیت عرض نموده، برایشان آرزوی صبر و بردباری مینمایم و امید است که من را هم در غم خود سهیم بدانند.

طرز تهیه سِمنو
گندم: ۲۵۰ گرم
آرد: 1000 گرم
آب: به میزان کافی
گردو یا بادام با پوست: چند عدد
توجه: ما چهار برابر مقدار گندم در نظر گرفته شده، آرد نیازداریم. (یک کیلو گندم / چهار کیلو آرد)

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | فوریه 12, 2011

خورش لَته سیب

تهیه و تحقیق: بهجت جوادی

سلامی به گرمی آفتاب داغ به همه عزیزان کیلانی،
در روزهای گرم تابستان، بعد از ناهار، معمولا بزرگترها مشغول استراحت بودند؛ تا بعد از نیمروزی تلاش دوباره با ذخیره انرژی جدید، کار بعد از ظهر خود را شروع کنند. معمولا بچه ها از این فرصت طلایی خواب بزرگترها استفاده میکنند و به دور از هر گونه مزاحمتی از سوی والدین مشغول اندوختن تجربه های نو در قالب بازیهای کودکانه می شوند. من و خواهر و برادرانم که در یک سطح سنی بودیم به همراه بچه های همسایه از اینگونه تجربه ها فراوان داریم.
امروز به عنوان مقدمه آشپزی قصد دارم یکی از خاطرات این دوران کودکی را بنویسم. این خاطره هر وقت که خورش لته سیب (برگه سیب) درست میکنم به یادم می آید؛ و یا اینکه ناخودآگاه به آن فکر میکنم. چرا؟
خودم هم نمی دانم .

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 10, 2011

آش لَقچَک

تهیه و تحقیق:بهجت جوادی

سلام و درود بی پایان به شما عزیزان
فکر میکنید کسی هم در این دنیا هست که در روزهای سرد زمستان اشتهایی برای خوردن یک کاسه آش (صرف نظر از نوع آن) را نداشته باشد؟ خوب من که فکر نمیکنم، یا لا اقل تا بحال به چنین شخصی بر نخورده ام. امیدوارم شما هم از این دسته افراد نباشید. زیرا این بار برای شما آش لَقچَک رو تهیه دیدم. این آش ساده و خیلی خوشمزه، از رشته های پهنی به نام «لَقچَک» درست می شود. در گذشته زندگی به سادگی امروز نبود که هر چیزی را که لازم داشتی بتوانی سریع از سر کوچه بخری. می بایستی در روزهایی که هوا مناسب بود، بخصوص در تابستان به فکر روزهای سرد زمستان و در اصل به فکر روزهای سخت می بودی. رشته بری هم از جمله کارهایی بود که باید در تابستان انجام می شد. یک روز تمام طول میکشد تا خانمها رشته لازم برای مصرف یک سال خود را بریده و سپس خشک کرده و ذخیره می کردند. لقچک یک چانه خمیر باز شده ای است که به صورت رشته بریده نشده است، بلکه به همان صورت باز شده خشک و سپس خرد شده است.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | دسامبر 19, 2010

آشنای غریب

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار!

حالی درون پرده بسی فتنه می رود … تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | دسامبر 10, 2010

«پاکَن» شیرینی کلونی

تهیه و تحقیق: بهجت جوادی

سلام و درود به شما عزیزانم،
این بار برای شما شیرینی پاکَن رو در نظر گرفتم. پاکن، شیرینی‌ای است که احتیاج به پخت ندارد و در شب یلدا می تواند زینت بخش سفره شب چله شما باشد.
این شیرینی بسیار خوشمزه درگذشته به سادگی امروزه تهیه نمی شد. بلکه احتیاج به قدرت و انرژی دو بازوی سالم داشت که بتوانند دسته جازون را برای چندین بار بلند کنند و بر سر مواد لازم این شیرینی بکوبند. اینگونه آنها را علاوه بر آسیاب کردن با هم مخلوط نمایند تا حاصل کار که همان پاکَن است به دست آید. جازون (هاون سنگی) وسیله ای برای کوبیدن و خرد کردن انواع مواد غذایی اعم از خشک و تر بود. جازون وسیله ای ساخته شده از سنگ بود که خیلی به ندرت در اثر فعل و انفعالات شیمیایی دچار دگرگونی می شد و یا در اثر برخورد مداوم جریان آب با سنگ که در نهایت موجب فرسایش نقطه مورد نظر می شود تغییر می کرد و یا مسمومیتی به وجود می آورد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 22, 2010

اَبی گِردی «6»

بخش اول
قسمت ششم

جعفر پویه

شهربونو به قاب عکس خیره بو. به عکس مین قاب دست مِگشی و مین فگر دَبو. شیشه قاب ر وا گرمای دستش، مین اون سرما خَد مِنداخت. خَد هنو نمایون نَبَه اَ بین موشو. دَبُو. دَنی بُو. خَد نَبُو. رَد نَبُو. بُو یا نَبُو؟ دَبُو یا دَنَبُو؟ چدو موبو که هَمچه مُوبو؟ نَمشاست بووکَّن.
مین کاسه چشمش پنداری سویی دَنَبو. چشمش همون‌طو به قاب بُو و وا دستش دیمِ پیَرش نِوازش مِکَرد. پاری موسوم سری توکوم مِدا و نیگاش ر دا اون دور دور ها، خیلی دورها دَم‌دُوت. پنداری دا اونجاها موشو. موشو اون دورها. سیر و سیاحت مِکَرد و وَرمِگِردی. نِسته بو، همون چون زیر کرسی. پا قاب عکس پیرش. اَمبائی اونجَه دَنی‌بو. دَنی‌بو که چیزی بووگه. گَبی نداشت که بَزنِه. پنداری گَبش هم اَ بخ و بُن بَخُشگی بو. مثل اون زِهدی درختی که لو اویون بَخُشگیه، اما همون جور سرپا اِستا.
مِشا آدمیرزاد هم بَخُشگِه؟ مشا وختی موشو و میا، دَنِه‌با؟ مِشا بینی‌ش اَمبائی بدیه نِبا؟ مِشا سییر کُنی و امبائی نینی؟ همون جور، یانی همین جور بو. حرفی دَنی، گَبی دَنی، صدایی نَمیا، سکوت و صدا نفسهایی که زیر نیگاههای چندتا چشم آمد – رَسند مونن.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 7, 2010

آبنبات کِلونی

تهیه و تحقیق: بهجت جوادی

سلامی به زلالی آب چشمه های کیلان بر شما عزیزان
با نوشیدن یک استکان چای داغ چطورید ؟ من که چه در سرمای ۲۰- و چه در گرمای ۴۰ + با آن کاملا موافقم و تا آنجا که با کیلانیهای عزیز آشنایی دارم آنها هم همینطور. چای را تلخ میپسندید یا با شکر یا اینکه نه، به همراه نوشیدن چای کامتان را با یک حبه قند شیرین میکنید؟
اگر عزیزی طعم آبنباتهای (شکلاتهای) کیلانی را چشیده باشد؛ نه چای را تلخ میپسندد، نه با شکر و نه با قند، بلکه فقط با آبنباتهای کیلانی تُرد و معطر به طعم هل و غیره. بانوان خوش سلیقه و خلاق کیلانی با بکار گرفتن ادویه های مختلف در انواع غذاها و شیرینیها به آنها مزه و طعم‌های دلپذیر داده و میدهند. در این مورد آبنباتهای کیلانی نیز از این قاعده مستثنا نیستند .

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 24, 2010

اَبی گِردی «5»

بخش اول
قسمت پنجم

جعفر پویه

روزها پی هم میامن و موشون. هر روز مثل دیگروز. پنداری هیچی عوض نَم‌بُو. همه‌چی سرجا خودش اِستابو و توکوم نم‌خورد. سوز و سرما هَمچه بو که سنگ ر موتورکوند. هرکی شو یادش درموشو اووِ اوفتیه رِ خالی کُنه، صِباحی باید اونَه رِ مین کِلنَه دَمِنا، دا یَخش واشو. اوفتیه مرسی اینش خوب بو که، وا سرما و گرما، اَ جا در نَم‌شو. امبائی آدمیزاد چی؟ چدو موتونست مین این همه مِکافاد خودش سرپا نیگه داره؟
شو که موبو در و باغ ر گرگا و شغالا دَمنان مین سرشون. اَندی زوزَه مِگشیَن که خسته ببان. اِسَه موبو عین سگ‌سال مَحلَه. کلونی ها خیلی کم سگ داشتن. اَمبائی همون هایی هم که داشتن، سگهاشون سگ نَبَن که. اونها ئَم همچه موسُمی اولش یکی دو را وَغ میزین و بعدش موشووَن مین انبار وَلگ یا سرکلا یا بخِ کُهُل یا یگ گوشه قایم موبَن. همچه بوگَم: اَ سر کوهون دا تنگه سارون، موبو میدون مقش جَگ جانور. همین جور زوزه بو که میامو. توو بجونها پنداری غیر زیرکه بَگشین کار دیَه‌ای بلد نَبَن. دنبال این غُرغوشون ترس بو که رو سر خونه ها سیینَه مِنداخت. وَچه ها پیشتراشون موشون زیر کرسی و بزرگترها هم یا شاه‌نومه موخوندن یا اوستونگ های پهلونی موکَن. پنداری وا اسم رستم و سهراب، یا گرز و شِمشیر پهلونا مخواستن یگ جوری ترس ر بتارونَن. امبائی وختی صدا زوزه گرگ و زیرکه‌های گوش کَر کُن شغال دَپیته، کی بووَر مونه که مِشا وا یگ کُل‌خَنجرگ سر دیب ر بَربییَن؟

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 4, 2010

خورش جوز

تهیه و تحقیق: بهجت جوادی

سلام و درود بر شما خوبان،
مدتی فکر کردم که این بار چه غذایی را به شما معرفی کنم که ناخواسته چشمم افتاد به درختانی که در حال پوشیدن جامه ای نو و الوان به رنگهای زیبا و خیره کننده و بیرون کردن جامه تابستانی سبز و یکدست هستند. یادم رفت به گذشته ها، به روزهایی که در این ماه اغلب محصولات برداشت شده بود و مردم درحال آماده شدن برای رودررویی با سرما و زمستان بودند که معمولا نیمی از سال را به خودش اختصاص میداد. ازمیان محصولاتی که در این موقع برداشت می شد، جوز «گردو» از اهمیت ویژه ئی برخوردار بود و همیشه به چشم محصولی ویژه به آن نگاه می شد. جوز زدن «گردو تکاندن» کار هر کسی نبود و معمولا خُبره خودش را داشت. باید از جوز زنها «گردو تکانها» وقت گرفته می شد و وقتی که کار گردو تکانها تمام می شد؛ نوبت به ما بچه ها میرسید  که گردوها را جمع آوری  کنیم. گردوها  را به دو دسته ولوتُنَه » بدون پوسته سبز» و غیر ولوتُنَه «با پوسته سبز» تقسیم میکردند. آنهایی که هنوز پوسته سبزشان را حفظ کرده بودند اغلب در گونیهایی که به گبال معروف بودند  و از موی بز بافته شده بودند جمع آوری می شدند تا در اثر گرم شدن پوسته سبزشان را ول کنند و به قول کیلانیها ولوتنه شوند. گردوها بعد از ولوتنه شدن باید کاملا خشک می شدند تا از کپک زدنشان جلوگیری به عمل میامد. برای اینکار آنها را برای مدتی درهوای آزاد دور از رطوبت و باران روی زمین پهن میکردند. در طول سال هر وقت به گردو نیاز داشتند باید به اندازه لازم گردو شکسته می شد تا همیشه گردو در میانه پوسته اش تازه بماند. آخ که چه روزهایی بود یادش به خیر.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 18, 2010

اَبی‌گِردی «4»

بخش اول
قسمت چهارم


جعفر پویه


زمستونها باد که وَر مونه، تمان باغ و در مِبا عین یک بیابون برهوت. هرچی جَگ و جانوره فراری مِبا. وَرف هایی که روی زمین و درخت و لُوو بُن و دیفار تا سرکوه و پی لاد هانسته، مبا آلت دست باد. ورفها وختی یخ مِزنَن بجا اینکه بیشتر بهم دِماسَن، پوک مبان و یک لایه عین گَرت روشون هامشینه. اِفتو که بَزِنِه، این پودرها همچه سوسو مزنن که پنداری هزارتا چل چراغ روشن کردن. اِسَه وَرف چشم ر مِزنِه و اگه درست و دَرمون واش تا نکنونی اَ چشم مِفتی. کار سختی هم نیه. یگ ذریگ گِل ر دمالی پا چشمات. اِسَه دیَه وَرف چشم ر نَمزِنه. به همین راحدی. امائیش سوز که وَر مونه. باد که دَپیچه، مبا واویلا. صدای زوزه‌ش دمپیچه مین در و باغ. انگاری طیفون اَ رو کویر میا و هرچی گرت و خاکه ویکه وا خودش بیورده. اَ این وَر به اون وَر، اَ این سر دا اون سر، هرچی و هرکی که سر راه راهش دبا ر مندازه زیر شلاق. وا همین ورفهای پودر بَبَه مِفته بجونش. انگار وا پنبه سر میربینه. اگر بووگَم موتونه به طُرفة‌العینی آدم ر اَ پا دِروره بووَر کُن. مینِ یک هَمچه هوایی اَگه بیابون دِبی که دیه چی بووگم. اِسه گرگ هم اَ یک همچه هوایی خوشش میاد. مبا عَرسیش. راه مفته و انگاری خویِ درندگیش گُل مونه، اگه بتونه مفته مین پَل مردُن و هرچی جلو دستش بیا ر یا موگشه یا زخم و زار مونه.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 5, 2010

نونِ کِلونی

نونِ کلونی

تهیه و تحقیق: بهجت جوادی

با سلامی دوباره به شما عزیزان،

این بار برای شما طرز پخت «نون کلونی» را در نظر گرفته ام تا هر کجای دنیا که هستید بپزید و به یاد کیلان نوش جان کنید.
ابتدا مطلبی کوتاه درباره نان
در حدود ۱۰۰۰۰ ساله قبل انسانها آموختند تا غلات را برای مصرف غذایی پرورش دهند. در اصل غلات خرد شده را با آب آمیخته و بصورت یک نوع حلیم نپخته مصرف میکردند. بعد ها آنها یاد گرفتند که این حلیم را روی سنگ داغی خشک کنند و به صورت نان استفاده کنند.
دو کشف بزرگ تحول عظیمی را در پخت نان سبب شد.
یکی اختراع تنور (فر ) که به صورت اولیه سنگ داغی بود که با برگرداندن ظرفی گود رویش نانها بهتر پخته میشدند و بعدها این اختراع به صورت تنور (فر ) امروزی تکامل پیدا کرد .

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اوت 13, 2010

حلوا جوز

مُشدولوق هادین، اَ اَمرو یک دست خوبار کلونی واسنه ما دستور آشپزی کلونی می نیسه. شماها موتونین دستورات درست کِردن غذاهای کلونی ر همینجَه در ستون سمت راست بخش آشپزی کلونی بخونین و اَ روش واس خودتون دُرُسد کنین. کلونی هرجا که دبا کلونیه و فرهنگ و رسم و رسوم خودشه نشون مِده. چه اینکه این یکی خودش از خانواده فرهنگی و سرشناس کلونیه. بانو بهجت جوادی از خانواده اییه که نیاز به بوکن من نداره. اسمش نوشون مده از کدوم خانواده ایه و نسبت اش به کی مرسه. مثل اینکه معلم بودن و عشق به آموزش در خون اینها جریان داره. یاد جوادی بزرگ معلم بسیاری از تحصیل کرده های کیلانی گرامی باد. همچنین مقدم فرزند او در یاد بدین و رواج فرهنگ اجدادیش به ما ر گرامی مدارم و به او خوش آمد موگم.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اوت 5, 2010

اَبی‌گِردی «3»

بخش اول
قسمت سوم

اَ درِ خونه که بیرون آمو، سرما بخورد به سر و روش و حالش یگ تیگ جا اورد. بَشو دم در لون ر ویگید. مرغ و خروسها که بیرون آمن؛ سر صداشون ایون ر سراگید. یک مشت دون برید جلوشون و بشو سراغ گوو گوساله. در طبوله ر وا کرد. یگ قزقون روحی دستش وارد ببو. گوساله ر وا کرد تا گُن مارش یک تیگ لیس بزنه. گوو ر که بدوشت، گوساله ر ول کرد دا ته مونده شیر ر بخوره. بشو یگ سطل اوو بیورد هانا جلو گوو گوساله. دا بشوو یک خورده علف بیوره واسه شون، مار و رو اوو ر دا ته سربگشین. گوساله ر دَبَست. علف ر جلوشون رید. قزقون شیر ر ویگید و از در طَبولَه بزی بیرون. شیر ر بیورد مین خونه هانا یگ گوشه. سَموَر داشت خودشه موکوشت ا دستی قُل مزی. چئی ر که تَم کرد، هوا تازه داشت روشن موبو. سر و صدای بال یک دسته کفترچاهی که ا تنگه پابَّن و داشتن اَ رو ربار سرا بالا موشووَن، میامو. بعد یک تُم دنبال اونها صدای غلاغهایی میامو که راه افتابن سرابالا. بیامو بیرون هوا ر یک کم نیگا کرد. بوگود: شوگیرِ سفیدَه هر جَک جانوری پامبا موشو دنبال روزیش. این حیونها کوجَه مِشَن. اون بالاها چه خبره؟ میگه هنوز کاه و کُزِلی دَره که مِشَن تا یک چینه ویگیرن. شایدَم دنی باشه. امبائی تلاش معاش، هیچ جانوری ر ول نَمونه. اینه تنها ما آدِمیرزادها نییم که اَ سر صبح تا الاهه نِماشون دِنبال یگ لقمه سگ دو مِزنیم. هرکی زنده‌ئه و جُونی داره باید اِندا خودش تقلا کُنه. حالا چی گیرش میا، اینه دیه بسته به نصیب و قسمت هرکیه که واسش چندی رَسِدی هانین. مخواست بازم بوگه که یگرا صدای کسی از اون دورها بیامو که داشت وا صدای بلند پهله‌ای موخوند. سرش ور گردوند و بوگود: اینه چه وخت پهله‌ای بخوندنه؟ صِباحی که اینجور شروع ببا، آخر روز ر خدا بخیر کنه!

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئیه 10, 2010

اَبی‌گِردی «2»

بخش اول
قسمت دوم

جعفر پویه

مین خونه یک کم دور خودش بچرخی. سرگردون بو. بشو بیرون جورو خاک انداز ر ویگید بیورد تا دَرود وَرچی کونه. لا کرسی ر بزی بالا، نحلی های دور کرسی ر جمعاکرد هانا رو کرسی. اَ بخ خونه شروع کرد تا دم در ر یگ سر جورو بزی. خاکروبه ر وا خاک انداز ویگید بَبُرد بیرون رید. ورگردی همه چی ر به حال اولش ور گردوند. شیر ر مایه ماست بزی و روش ر وا یک پتو دپیت تا خوب مایه ویگیره. بشو بیرون به لونه مرغ سر بزی. اَ مین لون چنتا چولو که مرغها تازه دَکِرده و گرم بن ر ویگید بیورد دنا مین سبد، پیش چولوهای دیگروزی. بَشو گوو و گوساله ر از مین طبوله بیرون کرد. بَبُرد لوو جو اوو هادا و ورگردوند بَبُرد سر جاشون دَبَست. هوا بیرون زیر افتوو مدرخشی. اَمبائی سوز سردی وَر کرده بُو که دا مغز استخون ر موسوزوند. غیر اَ سر و صدای چن‌تا غلاغ و کشگرگی که مین ورف دنبال هم مِکِردَن، هیچ صدایی نمیامو. درختهای باغ که دا کمر مین ورف دَبَن، انگاری خوو دَرَن. سوز این ور باغ ر ویمگید تا اونور همه چی ر مدا زیر شلاق سرما و بی کار و عار دنبال کارش موشو. انگار هیشکی مَحلّی به او که مین اون ورف و اِفتوو شِلتاق مِکَرد، دَنَمِنا.
کارهای مین خونش که تمون بَبُو؛ پابو راه‌فتا دا بوشو سری مین ده بزنه و درِ دکون یک خورده خِرت و پرت واس شووش هاگیره. یک جفت کوش گالشی که گوشه پَسینَه قایم کرده بود ر بیورد دم در جفت کرد. بشوو یک جفت جورَب پشمی پاش کرد. چادر شِ بنداخت سرش و مِخواست راه‌فته که صدایی بیامو. یکی داد بزی: صَحب خونه، کسی دره؟

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئن 16, 2010

آدرس جدید

متاسفانه شبکه وورد پرس در ایران فیلتر شده است. بنابراین مراجعه به این وبلاگ در داخل کشور مشکل و با سختی امکان پذیر است. برای دسترسی دوستان و همشهریهای عزیز در داخل کشور، وبلاگی مشابه به نام keloni در بلوگفا مهیا کرده ام.
آدرس آن http://keloni.blogfa.com می باشد.
لطفن آدرس وبلاگ بلوگفا را نیز به دوستان و آشنایان در داخل کشور اطلاع دهید.
با سپاس فراوان از همگی
برای رفتن به وبلاگ تازه اینجا کلیک کنید

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مه 10, 2010

اَبی‌گِردی «1»

درود به شما عزیزان
آنچه پیش رو دارید بخش اول رمانی است که در دست نوشتن دارم. همچنانکه ملاحظه خواهید کرد، راوی این داستان بلند پیر زنی است که بین گذشته و حال کیلان در نوسان است. من سعی خواهم کرد تا بوسیله او راوی تاریخ معاصر «چند دهه گذشته» ولایتمان باشم. بدیهی است که این روایت به زبان کیلانی به معنای حفاظت و نگهداری از گویشی است که می رود تا بکلی از دست برود. بنابراین سعی خواهم کرد تا آنجا که در توان دارم از لغات و کلمات کیلانی در متن استفاده کنم.
من هنوز نام مناسبی برای این زن پیدا نکرده ام. شما خوانندگان عزیر و همشهریهای محترم می توانید در این راه کمک و راهنمای من باشید. کمکهای شما می تواند در چند بخش خلاصه شود.
1- بهترین اسم پیشنهادی خودتان برای راوی این داستان بلند را برای من بفرستید. یک پیشنها اینست که او همچنان بدون نام باقی بماند.
2- اگر موضوعات و اتفاقاتی را می خواهید که تا در متن گنجانده شود. بصورت خلاصه برایم بنویسید تا آنرا در جای مناسب و موقعیت خودش در داستان بگنجانم.
3- مراسم و یا جشن های آئینی و یا پاسداشت و نکوداشتی که در کیلان توسط مردم اجرا می شد و ارزش کافی برای نگهداری آن قائل هستید را برای من بگوئید و یا خلاصله نویسی کنید تا در متن از آن استفاده کنم.
4- اگر در جائی کلمه مناسبی و بهتری را به گویش کیلانی مناسب می دانید تا از آن استفاده شود را پیشنهاد دهید تا از آن استفاده کنم.
5- هر نوع نظر و یا پیشنهاد شما برای بهتر شدن این داستان بلند می تواند راهنمای من برای بهتر روایت کردن تاریخچه معاصر ولایت ما و همچنین حفظ گویش در حال انقراض آن باشد. نظرات و پیشنهادات خود را برای من بفرستید تا راهنمای عمل قرار دهم.
از کمک و راهنمایی یکایک شما در کاری جمعی برای خدمت به تاریخ معاصر کیلان و حفظ گویش آن پیشاپیش سپاسگزاری میکنم. بدون کمک و یاری شما در نوشتن این کار مهم حتمن چیزی کم خواهد بود. برای پر کردن این کمبود دست شما را به گرمی می فشارم.
با احترام – جعفر پویه

بی‌بَختی
مَمدلی که بَشو، تنهار و بی‌کس بَبّوُ. او بَمونده‌بُو یگ خونهِ دَرَندَشت و یگ عالِمَه کار. یگ روزِ ماه نیسُن، جِمه شلوارشِ دنا مین یک گربسته و بنداخت رو کولش و بَشو. نِه بوگود اُهوُ، نِه بوگود نه. همین‌طور که فاش مِدا سرشِ بِنداخت پئین و راه ر بدا جلو پا.
نوگود این مار تنهارَم بی کس و بی پشت و پناه مبا. اُنوَخد وا این همه گرفداری چوکونه!
چدو منِ پیرِ زنِ یک لا قبا ر ول کرد! نوگود وا این همه کار و خرت و پرت که دورم بریته چوجوری سر کُنم. موگَم دادا وختی موشو اصلن پوگ‌سَرشِ نیگا هم نَکرد. چِدو مِبا آدم اَندی بی چشم و رو ببا؟
اَ جاش پابو، قوری ر اَ سرِ سَموَر ویگید یگ تیگ چئی دَرید مین استکام، اَ شیر سَموَر روش او دَبَست و ویگید بییورد هانا جلو کل سکینه. دو راهه بَشو سر سَموَر، دسته‌ش ر هاماسی، اونه ر بلند کرد، دو تا توکوم بدا، هانا زمین، چندتا فوت مینِ تنورش کرد، دوتا ذغال بنداخت مینش، قوری ر دِنا سر سَمور و بیامو اونجیگ رو نَهلیَگ هانست.
دو راهَه بوگود: بشویم دم گاراژ، وا هرکی که موشو تهرون بوکَم. بوکم اگه بَدیَنِش، واش بوگین خوب من مارتَم، بِزیمِد، شیر هات دیم، بُزرگ کِردِمِد واسِنه یگ هَمچه روزی. خواب چدو یک پیغوم پس‌غومی، یک فاش کتره‌ئی یک خبری اَ خودت نَمدی؟ بدونم کوجَه دَری، چومونی، چدو مونی. آخه اینه هم روز و روزگاره که واس من درست کردی؟ خدا ر خوش میا؟ موگم الهی خیر و بهره نینن که هانستَن زیر پات، تو ر اَ من هاکن و من ر اینجو زا برا کردن. خدا حُگمِ‌شون ر بَکُنه.
وا گوشه چارقد اشکی که سرازیر بَبّو ر پاک کرد. دیم‌شِ ور گِردوند به اون ور، یگ هناسه بَگشی. یگ تیگ اونور تر شو. یک مووسِرَه رِ دِنا توگ دیگ. تا رِ مین دُهونش خوس کرد، دو را دور مووسِرَه دَپیت، دست بنداخت دسته چرخ ر دِ بَگردون. مووسِرَه تُندا تُن مِچرخی و تا ر دور خودش دَمپیت. اَندی دَپیت که بَبو عین یک گوله تا. تا اَ مووسِرَه رَد بَبو و همون‌طو دور خوش مچرخی، صدای جیریگ جیریگ چرخ مین اِیوُن دَپیتِه بو. چشمش به اون دورها خیره بو. اصلن حالیش نَبو چومونه. فگرش جی دیَه دَبو. تول کوه اَ لا جوز رخت و چنار معلوم بُو. اِفتو داشت غروب مِکرد. غلاغها اَ راه مِرسیَن و صدا غار غار شون همه‌جا ر ویکّه بو. وختی به خودش بیامو که تا بَبّو اندا یک رُسبون، اندی دور خودش بچرخی بو. بی حواسی مِکَرد. دسته چرخ ر همین‌جو بچرخونده بو و حواسش نبو که تا از مووسِرَه رد بَبه. به حال خودش نَبو. کل سکینه هم واس خودش اون چون چوکوندوگ بزی بو و وا استکام خالی واز وازی مِکرد. هیشکی به هیشکی نَبو. انگار همه ر باد بَزیه. شاید هم مِهر و مَحبَد از دنیا بشویه و آدمها هَمِشون بَبِن عین چیزی که دیه فگرشون به دور و وَر نیه. دنیا وَر گِردیه. هیچی سر جا خودش دَنی.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 3, 2010

مَچّد جُمَه

جعفر پویه


کیلان شهری کوچک و دهقانی بود. کار مردم با گرم شدن زمین در انتهای زمستان شروع می شد و تا اواخر پائیز که سرما از راه می رسید ادامه داشت. یعنی فصل بهار، تابستان و پائیز مردم سخت درگیر کار هستند. اما زمستان فصل استراحت و گوشه نشینی است. سینه کش اِفتو در گرمای کم جان روزهای کوتاه زمستان و شبهای بلند آن به دلیل شب نشینی ها و شوچره های خوشمزه اش دل انگیز و زیباست. «یَمِش شوچره» بیشتر حاصل کار خود مردم است که توسط بانوان خوش سلیقه تدارک می شود. از میان آنها «استگ شورگ» و «لب لبو» بیش از بقیه طرفدار دارند. هرچند برگه و تک و توک میوه های انبار شده نیز گاهی زینت سفره شوچره این شبها هستند. اگر ماه رمضان در فصل زمستان باشد که دیگر عیش مردم کامل می شود. زیرا آنان با جمع شدن در مسجد بزرگ کیلان یعنی مسجد جامع که کیلانی ها آنرا مَچّد جُمَه تلفظ می کنند؛ شب های بلند زمستان را در کنار یکدیگر به خوشی سپری میکنند. در سالهای کودکی من که «ماه‌روزه» به قول کیلانیها در فصل زمستان بود. ما هم همراه بزرگترها به مسجد جامع می رفتیم و ناگفته پیداست که به بازیگوشی مشغول می شدیم. چند حکایتی که در پی خواهم آورد در همین شبها اتفاق افتاده است و همچون دفتری ورق نخورده در حافظه من مانده است. که اکنون تصمیم دارم تا آنرا با شما قسمت کنم.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | فوریه 21, 2010

علی یارکِّنه

گویش کیلانی بخشی از زبان تات در ایران بزرگ است که در آستانه فراموشی ست. این متن تنها تلاشی برای نوشتن به گویش مهجوری است که می رود تا از حافظه ها پاک گردد. بدیهی است اعراب گذاری و نارسایی امکانات در بیان مصوت ها، سکوت ها، صداها و حروف، مشکلاتی در خوانش آن پیش خواهد آورد. امید است زبان دانان و همشهریهای علاقمند و توانا تلاشی برای رفع این نقیصه بنمایند. پیشاپیش پوزش من در نارسایی بعضی کلمات و جملات به دلیل سختی در نویسش درست آنها را بپذیرید.

جعفر پویه

بلبل‌ستون رِ که رَد کرد، از کُرَک‌جو بَپُری اونور و دَره غیب رِ سرازیر بَبُو. راه که نَبو، اما هَمُون کوره راه هم مینِ تاریکی گُم بَبّو. تازَه سرشو بُو، اما هَمچه تاریک بَبّو که چشم چشم ر نَمدی. یگ هالِ خشگ دیگید به شَقهِ‌ش، معلوم نَبو زخم بَبُو یا نه، اما چاره نِداشت، به راه‌ش ادامه هادا.
یک کَمگ دورتر لای چَگن‌ها چیزی بَخِشت و بَشُو. صدای خِش خِش بشووَنِش، مثل سوهَن روحش رِ خراش بدا. ترس از سینه‌ش بالاتِرَگ بیامو و یگرا تَنش بَچّلی. زونوهاش کم جون بَبُو، اوو دُهونِش ر قورد بِدا و دورا کُهَه کرد. مِخواست اینجوری خودش بنما. بَشو فوشگگ بزنه، نتونست. کِتارش مِلرزی، نَمتونِست لوشِه‌ش ر جمعا کونه. دست بنداخت بند لیفونِ شلوارش، اونه رِ یک کَمگ بکشی بالا، یکی دو را پائین تنه‌ش را توکوم بدا و راه افتا. سعی کرد تا وا دست‌ش سپری واسه صورتش درست کُنه تا چو چِل چشمش هانشو. صدای خِش خِش هنو از اون دورها میامو.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 23, 2010

تخت گاراژ

جعفر پویه

خبر آمدن اتوبوس از تهران مثل مژده اجرای یک مراسم بود. بوق اتوبوس و صدای موتور آن همچون آژیر و یا شیپور آماده باش، مردم را خبر می کرد. هر کس به دلیلی به جانب صدا کشیده می شد. پسر بچه‌ها و نوجوانها به قصد سوار شدن پشت اتوبوس. بزرگترها برای دیدار از شهر آمده ها و پرس و جو از اخبار و عده ای بیکار هم به قصد وقت گذرانی روانه می شدند.
در گذشته نه چندان دور اتوبوسهای مسافربری تا گاراژ مش طاهر بیشتر نمی آمدند و از آن به بعد را کیلانی و سارانی‌هایی که از مسافرت تهران باز می گشتند، باید پیاده گز می کردند. بعدها در مسیر رودخانه برای عبور اتوبوس جاده که نه راهی مال رو باز کردند و اتوبوس تا کیلان هم آمد. چون اولین اتوبوس که به کیلان رسید را مش ابراهیم بلبل «ابراهیم حاج طیبی» آورده بود. هم او نیز منطقه ای از ملک شخصی خود را تبدیل به گاراژ کرده بود. این منطقه را کیلانی ها تخت گاراژ می گفتند و تا سالها ایستگاه اتوبوس و دیگر وسایل نقلیه کیلانیها بود.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 5, 2010

کالگوشتی

جعفر پویه

تو کز محنت دیگران بی غمی – نشاید که نامت نهند آدمی

سیاه بهار که موبو کلونی ها عزا میکّن. جماعت باغدار در برابر قهر طبیعت آنچنان دست بسته و ناتوان بود که یک سرمای بی موقع می توانست همه داشت و نداشت او را به باد دهد. سالهایی که سرما حاصل را می زد دیگر چیزی نبود تا کیلانیها برای آن نگران باشند. در اوایل بهار یا در میانه آن یک سرمای یکشبه تمام «تُرکوها رِ تَنبوکو مِکرد». باغهای پر حاصل مردم بر اثر این سرمای بد موقع تبدیل به درخت های بی بار و بَری می شدند که اسباب زحمت بودند تا رحمت. به دلیل همین سرمازدگی، آن سال درختها شکوفه نمی کردند. چنین سالهایی که در بهار از شکوه و جلال درختها با رنگ و عطر شکوفه ها خبری نبود؛ کیلانی ها بهار آن سال را سیاه بهار می نامیدند. مردمی که چشم شان به حاصل درختها بود در صورت وقوع چنین اتفاقی باید در ماههای باقیمانده برای «سرِ سیاهِ زمستون» فکری می کردند و چاره ای می اندیشیدند.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | دسامبر 13, 2009

اُستونَگ بَلدَم تا به تا

جعفر پویه

مقدمه
تاریخ شفاهی در هر قوم و ملتی از ارزش بالایی برخوردار است. حفظ و نگهداری تاریخ شفاهی به معنی حفاظت از فرهنگی است که تنها به زیبایی ها و نکته های اخلاقی یا اجتماعی بسنده نمی کند. چون حفظ تاریخ شفاهی به وسیله گویش و زبان نقال ممکن می شود، بنابراین خود گامی به سوی حفاظت از زبان و یا گویش یک قوم یا ملت است. به همین دلیل بدون توجه به گویش و زبان یک قوم یا ملت بررسی فرهنگ آنها کمبود ویژه ای را احساس خواهد کرد. اینگونه است که کنکاش گران فرهنگی و اجتماعی به زبان که حامل فرهنگی هر قوم و یا ملتی است توجه خاص دارند. بنابراین نقل داستانها و قصه ها، مثل ها و متل ها، خاطرات و حکایت های گذشتگان با زبان بومی و گویش منطقه ای خود از بار فرهنگی بالایی برخوردار است. زیبایی ها و نکته های نهفته در قصه، داستان، مثل و متل تنها با گویش و زبانی که آنها با آن ساخته و پرداخته شده اند بیشتر هویدا می شود و رساتر می گردد. یعنی ساختار قصه و مثل و متل ها خود می توانند بار زبانی و ظرفیت های آنرا مشخص کنند و بر توانمندی های آن زبان و یا گویش دلالت نمایند. به غیر از این حفظ و نگهداری فرهنگ شفاهی می تواند خود بخشی از یک زبان و گویش را که در خطر انقراض قرار دارد را نجات داده و ریشه های لغات جدیدتر را برای بررسی در خود محفوظ بدارد. به این دلیل جهت گیری در راستایی که بتواند فرهنگ شفاهی یک قوم و ملت را حفظ و نگهداری کند، اقدام در راستای حفظ و حراست از فرهنگ کل بشریت است. زیرا با از بین رفتن فرهنگ شفاهی و فراموشی زبان گفتاری بازماندگان آن قوم و ملت قادر به اثبات ریشه های خود نیستند و زبان گفتاری آنها از این گنجینه غنی بی بهره خواهد ماند.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 29, 2009

زنده باد بیرق سرخ

جعفر پویه

تقدیم به آنانیکه در گمنامی به آزادگی زیستند.

فعالیت سیاسی در شهرهای کوچک به ویژه شهرهایی که اکثریت جمعیت آنها وابستگی فامیلی با یکدیگر دارند بسیار مشکل است. برخوردهای بین دو طرف با مواضع مخالف گاهی تبدیل به موضوعاتی می شود که از یک طرف نقل محافل برای خنده و شوخی می گردد و از طرفی دیگر مبدل به تراژدی هایی می شوند اشکبار. ولایت ما کیلان نیز از این قاعده مستثنا نبود. به خصوص با موقعیت جغرافیایی ای که داشت و اقتصاد خرده مالکی جامعه ای پرسشگر و زنده را رقم زده بود. اشتیاق عمومی مردم برای دانستن و سعی و تلاش آنان برای ارتباط با پیرامن خودشان و همچنین باز بودن درب اظهار نظر و اظهار عقیده خود باعث پیدایش نوعی جامعه با فرهنگی ویژه شده بود. بالا بودن عمومی سطح سواد و علاقه به مطالعه و مباحث سیاسی و گوش سپردن به رادیوهای جور و واجور نیز خود مبدل به بالا گرفتن مباحث می گردید. قهوه خانه ولایت به قول بعضی از بچه ها خود مدرسه ای برای یاد گرفتن و آگاهی سیاسی بود. مردهایی که در طول شب گوش به رادیوهای جور و واجور می سپردند و روزنامه و نشریات رنگارنگ را مطالعه می کردند، روزها در قهوه خانه گرد می آمدند و همراه با نوشیدن چای مشغول به بحث سیاسی می شدند. گاهی این بحث ها تبدیل به جار و جنجالهایی جالب می شد و هر چند کم شمار به درگیری و رد و بدل کردن کلماتی رکیک نیز می انجامید.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 12, 2009

پسر اسد بَچَه‌یی

جعفر پویه


تقدیم است به یاد و خاطر نعمت اسد «نعمت الله فاضلی» نازنین استاد شکسته بند محل که اکثر ما کیلانیها بگونه‌ای وامدار اوئیم.

محله عمادین در اون سالها خیلی شلوغ بود. پر از بچه های شیطان و یاغی. انگار دست طبیعت یک عده آدم شرّ و شور رو در کنار هم جمع کرده تا به قول معروف یک محله را رو سرشون بزارن. غروبها توی محله‌ی ما سگ صاحب‌اش رو نمی شناخت. هرکس که ازش بر می اومد «سر بسر» کسی می گذاشت و برای تفریح هم شده شرّی بپا می کردند. اواخر تابستان و آغاز برداشت محصول سیب و گلابی و جوز از اون روزهایی بود که هر کسی سعی داشت از فرصت باقی مانده بهترین بهره رو ببره. سنگ زدن به درخت مردم برای چند تا جوز و خَفت کردن دست جمعی یک عده بچه شیطون برای شبیخون زدن به درخت سیب و گلابی و یا «شِغال کَش» کردن خوشه های انگور آویزون از درخت و سر و صدا و جار و جنجالهای «اِرامن» موقع اَلَک بَلَک یا کمربند بازی، کاری روزانه بود و تمامی نداشت.
در محله ما باغ مش‌حسین چاکر از اون باغهایی بود که هم الآن هم اگر بود قابل تماشا و آفرین گفتن به باغبان آن بود. باغی تر و تمیز که اگر همه آنرا با دقت می گشتی یک سنگ به «قوده» یک جوز پیدا نمی کردی. علف ها با دقت چیده شده، «گَل بَندِگاه» مرتب و منظم که آب رو بخوبی به پای درختها راهنمایی میکرد. درختها بخوبی هَرس شده و چَپَرها مرتب که امکان پاتک زدن رو از ماها که دائم اون دور و بر ها پرسه می زدیم میگرفت. مش حسین چاکر بیشتر، درختهای سیب و زِهدی و میوَه داشت. دور باغ چندتایی درخت گردو و برای تازه خوری هم چندتایی زردآلو و آلوچه و باقی باغ بود و گلابی های رنگارنگ همراه با سیب هایی که شکل و شمایل اونها دهان هر بیننده ای رو آب می انداخت. عمو طیب که همسایه مش‌حسین بود هم باغی مرتب داشت. اما فرق بین اونها آنقدر بود که با حرف نمیشه درست و درمون بیان کرد. عمو طیب و مش حسین، عمو برادر زاده بودند. در یک حیاط زندگی می کردند و باغهایشان هم در جوار یکدیگر بود. گاهی دعوای خانوادگی این دو نفر آنچنان اهل محل را به شوق می آورد که خود موضوع یک مطلب جداگانه می تواند باشد که اگر عمری ماند حتمن نقل خواهم کرد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 23, 2009

فایده اول مهر را شرح داده و خاطرات خود از آنرا بنویسید

جعفر پویه

البته ما شاگردان سالهای بسیار دور و گذشته مدرسه فروردین کیلان می دانیم که اول مهر روز خوبی است. در این روز مدرسه ها باز می شوند و بار دیگر بچه های به مدسه می آیند.
البته ما از باز شدن مدرسه خیلی خوشحال هستیم. زیرا بعد از تعطیل شدن مدرسه می رویم جوز ولوزونه. ما جوزها را به دکان مش ابراهیم برده می فروشیم و با پول آن شانسی می خریم. اما شانسی مش ابراهیم همیشه پوچ است. بعضی از بچه ها نیز یک استکامک تخمه می خرند ده شاهی و می شکنند که همه جا را کثیف می کنند و کل مرتضا آنها را فاش می دهد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 11, 2009

مِرازون

«گلگشت بهاری در کوچه باغهای کیلان»


مِرازون منطقه ای است در جنوب کیلان با چشمه آبی گوارا به همین نام.
آب چشمه مرازون آنچنان گوارا بود که نوشندگان خسته کار و گرما زده تابستان را دچار سرخوشی و شادابی می کرد. به همین علت هم محلی های شوخ طبع آنرا «وِر چشمه» می نامیدند. «یعنی چشمه دیوانه کننده».
کنایه وار سرخوشی و شادابی نوشندگان را به شیرین عقلی و شیدایی تشبیه می کردند که نشانه ای از تاثیر آب گوارای آن چشمه بود.
در فصل بهار کیلان و اطراف آن غرق گل و بوته های زیبا می شود. این زیبایی طبیعی همراه با آواز پرندگان خوش الحان آنچنان هوش رباست که به توصیف در نمی آید. نمآهنگ حاضر تنها گوشه و اندکی از آن زیبایی ها را به تصویر کشیده است. هرچند به علت کم آبی و خشک شدن باغهای پر درخت، از آن شکوه و زیبایی گذشته کمتر اثری مانده است. اما آنقدر هست که دل هر صاحب ذوقی را غرق تمنا کند و او را در زیبایی زمین و طبیعت مست عطر گلهایی سازد که تنها چند روزی بیش میهمان نخواهند بود.

نمآهنگ را تقدیم می کنم به یاد و خاطر فرزند دلیر مردم کیلان «اسدالله طیبی» رشید مردی آزادیخواه و ظلم ستیز از تبار کاوه که در تابستان 1367 در قتلعام زندانیان سیاسی سربدار شد. اسدالله طیبی از اواسط سال 60 تا تابستان 67 در زندان بود و اواخر محکومیت خود را می گذراند که در یکی از بزرگترین جنایتهای قرن بدست جلادان در زندان اوین به جرم آزادیخواهی به دار آویخته شد.
یادش گرامی باد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 30, 2009

ما به هم محتاجیم

مهم نیست کی هستی
مهم نیست مسیرت در زندگی کجاست
مهم نیست چقدر ثروت داری
مهم این است؛
تو نیازمند کسی هستی که همواره در کنارت باشد.
زندگی زیباتر از آنی‌ست که بسیاری از ما فکر می کنیم. مهر و دوستی در جایی است که به آن توجهی نداریم. ما باید به اطرافیان خود اهمیت بیشتری بدهیم. بی چیزی نمی تواند اندکی از انسانیت ما بکاهد. ثروت نمی تواند نشانی از برازندگی باشد. یک قطعه جواهر در هر مکان و موقعیتی جواهر است.
گردهم آوردن زیبای هنرمندان آواره از گرد جهان، نشانگر این اهمیت و توجه است. همگی ما نیازمند یک همراه و همدل هستیم. این نکته ای است که قطعه زیر به آن اشاره می کند.
امیدوارم که مورد پسند شما نیز واقع شود.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 27, 2009

گنبد گیتی «دماوند»

هدیه وبلاگ کلون به شما. دو والپر زیبا از قله دماوند.

قله دماوند از دشت هُمند

قله دماوند از دشت هُمند

این دو عکس از دشت هُمند «ضلع جنوبی البرز» از قله دماوند گرفته شده است.

قله دماوند از دشت هُمند

قله دماوند از دشت هُمند

 
توجه: برای عکس در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.
اندازه عکس مناسب برای والپر است. در صورتیکه دوست دارید از آن به عنوان والپر در کامپیوتر خود استفاده کنید و یا آنرا برای خود نگه دارید، روی عکس در اندازه واقعی راست کلیک کنید و سپس گزینه » Save As» را انتخاب کرده با انتخاب مسیر در کامپیوترتان آنرا برای خود ضبط کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 14, 2009

در سوگ زمین

 

نمآهنگ در سوگ زمین حکایت غمگنانه مرگ باغها و زمین هایی است که از بی آبی نابود شده اند. بی راه نخواهد بود که به قول کیلانی ها بگوئیم: «کوفَه و کَلبَردَه بَبِه».
زیارت بالا و پائین یکی از حاصلخیزترین زمین های کیلان را داشت. مردمی سخت کوش و تلاشگر روزی خود را به رنج کار از زمینها و باغهای خود بدست می آوردند و باغهای زیبای آنان اسباب سربلندی و نشانی از سرزندگی و نشاط زیارت و زیارتی ها بود.
مدتهاست که خشکسالی بر تن زمین چیره است. به دلیل تنگدستی مردم و بی توجهی مسئولین، اکنون نشانی از آن باغهای زیبا نیست. درختهای قیسی و زردآلو نیست و نابود شده اند. از گلابی ها و آلبالو و آلوچه ردی نیست. تنها تک و توک درخت توتی که در مقابل کم آبی مقاوم است، در کنار گوشه خود نمآیی می کنند.
نمی دانم هیچ کس از «اوو اَنگوم» زیارت عکسی دارد یا نه؟ «اوو انگوم در گویش کیلانی به معنای سد خاکی است.»
تنها چند خانه ای در زیارت بالا مانده و آنها هم در کنار امام زاده پناه گرفته اند. اسفالت تنها خیابان کوچه نیمه مخروبه آنجا نیز نشانه آبادانی نیست. بلکه ادای دینی است از سوی کسانیکه که اهل قبور را به اهالی بیکار و فقر زده ترجیح می دهند.
موسیقی این نمآهنگ بخشی از «چاووش دو» اثر جاودانه استاد محمد رضا لطفی است. این اثر در سال 58 همچون مارش ملی و زبان گویای بسیاری از مردم در هر کوی و برزنی شنیده می شد. روزگاری که مهربانی در کوچه و خیابانها جاری و نگاهها و لبخند مردم به یکدیگر از سر دوستی و رفاقت بود. روزگاری که قفل حیای ما بود و هیچ دری به روی درخواست کننده ای بسته نبود.
بهار بود، بهار آزادی و شکوفه های معطر آن نیز در درون یکایک ما شکفته بود. هیهات که نفس مسموم اژدها همه آن زیبایی ها را سوزاند و بهار آزادی ما را خزان کرد. گلها یکان یکان ایستاده فسردند و گورستانها مدفن پرهیاهوی نشاط گران آزادی شد.
ضرب آهنگ این اثر جاودانه را همچون اعتراضی به آنچه در زیارت و کمابیش در جای جای کیلان شاهدیم برگزیده ام. باشد که دستان پرتوان فرزندان کاوه بار دیگر آستین بالا زند و برای راندن تباهی و تیرگی، آن کند که شایسته است. تا با فروکوفتن اهریمن جان زمین نیز از چنگ خشکسالی نجات یابد و سرسبزی به زندگی و زمین ما باز گردد.
نمآهنگ را تقدیم می کنم به یاد و خاطر پرشکوه دو زیارتی رشید و دلیر، فرزندان رنج و کار، احمد طاهری و محمد شرف الدین، که با عمل خویش نشان دادند که رسم دلیران و گردان از سرزمین کاوه رخت برنبسته است و از هر گوشه این ملک می تواند گُرآفرید یا آرشی دیگر بپا خیزد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 5, 2009

نمآهنگ کوهونات

نماهنگ کوهونات گشت و گذاری است با دوربین عکاسی از گاراژ مش طاهر تا قلعه کوهان.
موسیقی این نمآهنگ دو قطعه از ساخته های استاد علی اکبر خان شهنازی است.

استاد شهنازی فرزند استاد آقا حسینقلی یکی از استادان و راویان بنام موسیقی ایرانی است. عموی او میرزا عبداله به پدر موسیقی ایرانی شهرت دارد. او تار را نزد پدرش آموخت و با همکاری عمویش موسیقی ایرانی را غنا بخشید. استاد شهنازی مدت پنج سال تمام ردیفهایی را که به او به ارث رسیده بود را تنظیم و اجرا کرد و اینگونه گنجینه موسیقیایی ما را غنی تر کرد. استاد شهنازی از سال 1332 در آبسرد دماوند می زیست و به کشاورزی اشتغال داشت. بسیاری از اساتید بنام کنونی موسیقی ایرانی از شاگردان استاد شهنازی هستند.

استاد علی اکبر خان شهنازی

استاد علی اکبر خان شهنازی

بخش اول موسیقی این نمآهنگ ساخته استاد در همایون است که با تار استاد بیگچه خانی اجرا شده و بخش دوم در بیات ترک که آنرا از اجراهای استادانه محمد رضا لطفی انتخاب کرده ام. ضرب هر دو قطعه را زنده یاد استاد فرهنگفر نواخته است.

تقدیم نمآهنگ به رفیق شهیدم محمود حسنی مقدم است که جان عاشقش بدست جلادان در اوین پرپر شد و اکنون در خاوران غنوده است. محمود معلم بچه های کیلان بود و به جرم آزادیخواهی سربدار شد. یادش گرامی باد.

معلم شهید محمود حسنی مقدم

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 5, 2009

پی ربار


نمآهنگ «پی ربار» سفری است با دوربین از گاراژ مش طاهر «محله اتحاد» تا تخت کارخونه برق از کنار رودخانه جمع آبرود.
این نمآهنگ تقدیم می شود به یاد و خاطره فرزندان رشید و دلاور مردم کیلان علی اکبر مشهدی حیدری و مسلم خانزادی که حلاج وار سر در راه عشق نهادند.

شهید راه آزادی مسلم خانزادی

موسیقی این سفر منتخبی از اجرای هنرمندانه استاد خسرو ابراهیمی در جشن هنر شیراز است.

استاد خسرو ابراهیمی در کنار استاد لطف اله مجد
استاد خسرو ابراهیمی در کنار استاد لطف اله مجد

استاد خسرو ابراهیمی در خانواده ای هنر پرور زاده شد. پدر او اسداله خان وانی «وادانی» از ردیف دانان بنام و صاحب صدایی خوش بود. یعنی موسیقی در خانواده استاد ابراهیمی موروثی است.
خسرو ابراهیمی از اولین سری فارغ التحصیلان مدرسه موسیقی به مدریت کلنل وزیری است. او سالها به عنوان نوازنده تار و سه تار در فرهنگ و هنر و معلم مویسقی در آموزش و پرورش مشغول بکار بود. اجراهای زیبای او در برنامه های رادیو و تلویزیون آن سالها که به طور زنده پخش می شد طرفداران بسیاری داشت. استاد ابراهیمی اجراهای زیبایی از موسیقی ایرانی را در جشن هنر شیراز به همراهی نوازندگان صاحب نامی همچون استاد لطف اله مجد، استاد علی اصغر بهاری، استاد رضا ورزنده و … عرضه کرده است. او در موسیقی فیلم هم دست داشت و بخشی از موسیقی متن فیلم گاو «ساخته  مهرجویی» کار اوست.
استاد خسر ابراهیمی زاده و اهل وان یا وادان دماوند می باشد.
برای استاد سلامتی و طول عمر آرزو می کنم.
جعفر پویه

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 5, 2009

نمآهنگ کیلان شهر تاریخ، فرهنگ و طبیعت

گشت و گذاری در مناطق مختلف شهر کیلان با دوربین عکاسی.
موسیقی این نمآهنگ بخشی از برنامه تکنوازان شماره 33 است که به هنرمندی پرویز یاحقی «ویلن» جلیل شهناز «تار» و جهانگیر ملک «ضرب» در دستگاه مخالف سه گاه اجرا شده است.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 20, 2009

اِسپیَه و قَره آقاج 2

 

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

این عکس از محله ارجمال «علی جمال» گرفته شده است. اسپیَه و بخشی از قَره آقاج قابل دیدن است.
توجه: برای عکس در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 19, 2009

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

این عکس از مرکز کیلان گرفته شده است. اسپیه در جلو و قره آقاج را در پشت سر آن می بینید.
توجه: برای عکس در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 16, 2008

دورَه «آئینی کهن در ستایش انسان»

با یاد پدرم «استاد عباس نجار» که خود کلام‌دان دورَه بود.

جعفر پویه

درآمد

آئینهای کهن ایرانی که به مناسبت های مختلف اجرا می گردند گاه از قدمتی چند هزار ساله برخوردارند. بعضی از این آئینها به دلایلی مشخص در زمانهای متفاوت رنگ زمانه را بخود گرفته‌ و با اندکی تغییر در جهت سازگاری با وضعیت جدید ماندگاری خود را تضمین کرده اند. رمز ماندگاری اکثر این آئینها انسانی بودن آنهاست. بسیاری از آئینها در سرزمین های مختلف رنگ و بویی دینی، مذهبی، قومی و قبیله‌‌ای دارند. در توالی قرون و اعصار آن بخش از آئینها ماندگار می شوند که انسان و هستی او را در مرکز خویش می نشانند و بدون توجه به دیگر مظاهر جلوه گری زمانه مردمان را دعوت می کنند تا در تجمع‌های خویش به اجرای آنان بپردازند. مرکزیت یافتن هستی و انسان در این آئینها و گردهم آوری مردم برای برپایی ستایش زندگی و تجلیل از خصایل نکوی انسانی و توصیه هایش برای برقراری رابطه با پیرامون خویش و تاکید بر مهرورزی و دوستی می تواند وجوه دیگری از این آئینها باشد.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 2, 2008

سفید نام و سیاه کار

سرآغاز

کیلان در دوازده کیلومتری جنوب شرقی شهر دماوند و 86 کیلومتری شرق تهران در دره ای سرسبز و مصفا در حاشیه رودخانه جمع‌آبرود قرار دارد. مردم کیلان باغدارند. خرده مالکی ویژگی مشخص کیلان و توابع است. قطعه‌های کوچک زمین که با مشقت تبدیل به باغ هایی پرمحصول شده اند، آنچنان از جانب مردم کیلان مورد توجه و نگهداری قرار می گیرند که محصولات آنان جز بهترین میوه های منطقه و حتا کشور اشتهار دارد.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله رَع طیفه «رعیت طایفه»

رع طیفه

رع طیفه

محله رَع طیفه «رعیت طایفه» بخش شمالی کیلان است که سرآسیاب بالا را نیز شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکسها کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله شمس

م�له شمس

محله شمس

محله شمس بخش جنوبی کیلان از شرق تا غرب را شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله شرف دین

م�له شرف دین

محله شرف دین

در بخش میانی کیلان و حد فاصل محله شمس و عمادین قرار دارد.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

Older Posts »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.