کالگوشتی

جعفر پویه

تو کز محنت دیگران بی غمی – نشاید که نامت نهند آدمی

سیاه بهار که موبو کلونی ها عزا میکّن. جماعت باغدار در برابر قهر طبیعت آنچنان دست بسته و ناتوان بود که یک سرمای بی موقع می توانست همه داشت و نداشت او را به باد دهد. سالهایی که سرما حاصل را می زد دیگر چیزی نبود تا کیلانیها برای آن نگران باشند. در اوایل بهار یا در میانه آن یک سرمای یکشبه تمام «تُرکوها رِ تَنبوکو مِکرد». باغهای پر حاصل مردم بر اثر این سرمای بد موقع تبدیل به درخت های بی بار و بَری می شدند که اسباب زحمت بودند تا رحمت. به دلیل همین سرمازدگی، آن سال درختها شکوفه نمی کردند. چنین سالهایی که در بهار از شکوه و جلال درختها با رنگ و عطر شکوفه ها خبری نبود؛ کیلانی ها بهار آن سال را سیاه بهار می نامیدند. مردمی که چشم شان به حاصل درختها بود در صورت وقوع چنین اتفاقی باید در ماههای باقیمانده برای «سرِ سیاهِ زمستون» فکری می کردند و چاره ای می اندیشیدند. در اینگونه سالها موسم درو گندم و جو، عده بسیاری به خوار و ورامین می رفتند برای «خوشه دونه». جمع کردن خوشه های گندم و جو باقیمانده در زمینهایی که محصول آنها برداشت شده بود، شغل مردم سرما زده می شد. مردمی که در سالهای پر حاصلی درختهایشان نیز دست تنگ بودند و چیز چندان دندانگیری برای خوردن نداشتند. در سالهای سرمازدگی می توان گفت به زمین سیاه می نشستند و به دنبال یک لقمه نان برای زمستان به هر دری می زدند. معمولن در این مواقع چند فامیل یا دوست و آشنا باهم دست جمعی حرکت می کردند و چهار پاهایی نیز با خود همراه داشتند تا آنچه بدست می آید را به خانه بیاورند. زن و مرد، کودک و جوان، دختر و پسر روانه می شدند و تنها پیرها بودند که باقی می ماندند تا هم خانه ها رامواظبت کنند و هم باغها را آبیاری که ضرر و زیان بیشتر از آن نشود. باری جماعت کیلانی می رفتند به خوار و یا ورامین تا در زمینهایی کم حاصل که بیشتر دیم کاشت می شدند به دنبال خوشه های باقیمانده از برداشت محصول، آنرا دست مال کنند و چیزی بدست آورند. خوشه دونه چین ها آنچه بدست می آوردند را در یک منطقه جمع می کردند تا موقع بازگشت دست جمعی بار کنند و باز گردند. نقل ها و حکایتهای زیادی را قدیمی ترها از خوشه دونه و اتفاقاتی که در آن مواقع می افتاد گاه کمیک و خنده دار و گاه جگرسوز و تراژیک در حافظه داشتند که بسیاری از ماها کمتر در آن باره شنیده ایم.
باری اگر سیاه بهار نبود و حاصل درختها را سرما نیز نزده بود. باز حاصل رنج و زحمت کیلانی ها آنقدر نبود که بتوان گفت زندگی مرفه و آرامی داشتند. بلکه این مردم عادت دارند تا صورت خود را با سیلی سرخ کرده و به قول خودشان آبرو داری کنند. شاید بسیاری از جوانترهای کیلانی لغت «لَتَه» را نشنیده باشند. لَتَه به برگه میوه گفته می شد. بجز برگه زردآلو، برگه هر میوه دیگری را لته می نامیدند. لته میوه های مختلف یکی از غذاهای کیلانیها در زمستان بود. به همین دلیل کیلانی در بین مردم شهرکهای اطراف به «لَتَه خور» معروف بودند. در گذشته لته میوه های متفاوت را در زمستان در مقداری آب گرم خیس می کردند و بعد از اینکه آماده می شد در آن نان تریت کرده و همچون غذا می خوردند. بعضی از بانوان خوش سلیقه نیز با این لته ها نوعی اِشکنه می پختند که به آن «لَتَه اوو» می گفتند. گاه به همان لته های معمولی مقداری سبزی خشک و یا چیزهای دیگری اضافه کرده و آنرا برای اهل خانه مطبوع می کردند. به زبان ساده تر مردم ولایت ما در گذشته ای نه چندان دور نیز فقیر بودند و کم درآمد. اما این فقر و نداری را با بُردباری که نامش را آبرو داری گذاشته بودند تحمل می کردند و زندگی را می گذراندند. نقل حکایتی در این مورد پر بیراه نیست تا شیوه آبرو داری یک هم ولایتی را با هم مرور کنیم.
او هر روز که به قهوه می آمد، سفارش یک چای داغ می دادو با صدای بلند طوری که دیگران بشنوند می گفت: «دایی یک چایی هاده اینجَه. هرچی وا خونه موگَم این روغن دُنبَه من رِ نَمسازه گوشش بدهکار نیه. هِوا سرده دَمباسِه بِخِ گَلِ آدم، نمشاست حرف بَزیَن. چایی رِ داغ هاده بَشوره بَبُره!»
گاهی هم با دستمالی که در جیب داشت صورت و سبیل و چانه اش را که چرب هم بود پاک می کرد و غُر می زد که: «دست اش به کم هم نَمشو! هی میگیره این روغن رِ دَمریجه نوومگه آدم مریض مبا.»
اینطور همولایتی ما که شاید چیز دندانگیری هم در خانه نداشت که قوت لایموت کرده باشه، پیش چشم دیگران ادای کسی را که پلوئی چرب با روغن دُنبه که آن سالها نشان تشخص بود خورده، در می آورد و به حساب خودش آبرو داری می کرد. این ماجرا مدتها تکرار می شد و کسی هم نمی توانست چیزی بگوید. کیلانیهای قهوخانه نشین که از چیک و پوک هم خبر داشتند جلو او کم می آوردند و صدایشان در نمی آمد. تا اینکه یک روز که او مشغول تکرار ماجرای همیشگی بود درب قهوه خانه باز شد و پسر کوچک اش از لای درب با صدای بلند فریاد زد: «بابا سفیل چور کُنَگ تِه گربه بَبُرد!»
شما بودید چه می کردید؟ بعله مشخص شد که همشهری ما آن بخش از پوست انتهای دنبه گوسفند که بسیار نرم و در ضمن چرب هم هست و قصاب ها بدور می انداختند را در خانه داشت. او هر روز قبل از اینکه از خانه بیرون بزند با آن سبیل و چانه خود را چرب می کرد تا ادای روغن دنبه خوردن‌اش به واقعیت نزدیکتر باشد. پاتگ گربه خانه و نادانی بچه راز پلوهای چرب را افشا کرد. به هرحال موضوع شد نقل محفل قهوه خانه نشین ها و تا مدتها هرکس از نزدیک یکی از قصابی های محل عبور می کرد سراغ «سِفیل چوور کُنگ» یا همان «سبیل چرب کن» را می گرفت و …
تا سالهای اواخر دهه سی این وضع ادامه داشت. اما بعد از ملی شدن صنعت نفت و سر و سامان منطقه به دلیل موقعیت ژئوپلتیک آن و همچنین بازار پر رونق جهانی نفت از یک طرف و اجرایی شدن پروژه ترومن رئیس جمهوری آمریکا و اصل چهار او از طرف دیگر، کم کم اوضاع برای بعضی ها بهتر شد. پول اهدایی بانک جهانی به توصیه آمریکا و پس از آن پول نفت به بازار داخل کشور هم راه یافت و وضعیت را کمی از گذشته بهتر کرد. اما این به آن معنی نیست که وضع عمومی مردم خوب شد و دیگر مشکلی وجود نداشت. در دهه چهل و بعد از آن که من بخوبی آنرا به یاد دارم نیز اوضاع دست کمی از گذشته نداشت؛ هرچند به گفته بسیاری فرق بسیاری کرده بود. در این سالها یعنی دهه چهل اوضاع کیلان بدنبود. به غیر از محصول سردرختی، بسیاری از جوانها که تحصیل کرده هم بودند و یا کسانیکه توانایی و شهامت بیرون زدن از خانه را داشتند برای بدست آوردن امکاناتی بیشتر مهاجرت کردند و از کیلان رفتند. آنها گاهی مقداری پول برای باقیمانده ها می فرستادند که همین می توانست اندک رونقی به بازار محلی بدهد. باری رفتن یکی پس از دیگری جوانان شهر را مخروبه کرد و اوضاع به سوی نابسامانی جهت گرفت.
در همان سالها آسیاب بالا یا به قول کیلانی ها «تخت اسیو بالا» یکی از محلات پر جمعیت و آباد کیلان بود. به غیر از آسیاب آبی محل که سالها توسط «احمد اسیو بون» یا همان احمدی قهاری اداره می شد. دو قصابی نیز در آنجا وجود داشت. اصلن تخت اسیو به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می شد که با یک پل چوبی بر روی رودخانه به هم وصل می شدند. در قسمت شرقی یک قصابی بود که سید علی قصاب یا سید علی قصابی مالک آن بود. در کنار قصابی یک مغازه خواربار فروشی قرار داشت و در کنار آن قهوه خانه اسیو بالا بود که توسط میرزا علی عباس اداره می شد. میرزا علی کاظمی سالهای زیادی این قهوه را اداره می کرد و یکی از زیباترین قهوه خانه هایی را داشت که من تا کنون دیده ام. ساختمان قهوه خانه در ضلع شرقی یک میدانچه قرار داشت. در محوطه جلویی آن در زیر درختان بید و تبریزی تخت های چوبی با روکش هایی از گلیم قرار داشت و جویهای کوچک آبی نیز آنجا همیشه روان بود که به غیر از آبیاری درختان محوطه را زیباتر و پرشکوه تر می کرد. اینجا محل داد و ستد، بحث و گفتگو، تجمع و گردهم آیی هم ولایتی های بخش شمالی کیلان بود.
همینجا بود که جوانهای جمع شده به یک نفر بولونی که برای داد و ستد آمده بود گفتند که عزت الله قُنسور «عزت الله خلیلی» فالگیر خیلی خوبی است و پیش گویی‌های درستی می کند. عزت الله که یکی از جوانهای شوخ و «زیونی کار» زمان خودش بود. «دو زار» از بولونی می گیرد و دست او را پیش کشیده در حالی که خطوط کف دستش را نشان می داد شروع می کند: «فَسَتَپ تَپونَه ضَرباً و زورا و …» هنوز جمله عزت الله پایان نیافته بود که بولونی می فهمد مقبون شده یقه او را می گیرد و دو زاری را از کف اش درآورده می گوید: «پسرخاله من خودم سی ساله فَسَتَپ تَپونه ام». دو زاری رِ هادِ بیا. این جمله همولایتی بولونی تا مدتها همچون ضرب المثل استفاده می شد. یادشان به خیر مردمی شوخ و بزله گو و سرخوش بودند.
باری در ضلع شمالی همین محل یک خانه اربابی بزرگ و با شکوه قدیمی قرار داشت که خانواده بزرگ قصابی در کنار هم آنجا زندگی می کردند. از پل روی رودخانه که عبور می کردی روبروی پل حسن میرزا، حسن کاظمی قصابی داشت. با چند متر فاصله از قصابی یک چشمه آب بسیار گوارا وجود داشت که بسیاری از محلی ها از آنجا آب خوردن خود را برداشت می کردند. پشت چشمه یک خانه بزرگ اربابی قرار داشت که ملک شخصی حاج میرزا قلی بود. اکنون خانواده مهدی زاده که بازماندگان و فرزندان او هستند آنجا ساکن و زندگی می کنند. بعد از این خانه آسیاب آبی معروف محله قرار داشت که باز مالک آن حاج میرزا قلی بود. بعدها دو برادر کاظمی عزت عباس و لطفل عباس «عزت الله و لطف الله» در سوی دیگر میدان یعنی قبل از قصابی سید علی آسیابی جدید و موتوری برپا کردند. یعنی این محل بعد از آسیاب آبی نیز همچنان سرآسیاب باقی ماند و کیلانی ها و دیگر شهرک نشینان اطراف گندم خود را برای آرد کردن به آسیاب این محل می آوردند.
قصابی عمو حسن درست نبش لاد گزستون قرار داشت. کمی بالاتر از قصابی، داخل لاد علی آقا مرادی بقالی داشت. در طرف دیگر لاد ساختمان دو اشکوبه بزرگی قرار داشت که متعلق به صالحی بود. صالحی یکی ازمالکان ورونه بود و ساختمان اربابی او نیز چیزی از یک کاخ کوچک در حد خودش کم نداشت. او علاقه به اسب سواری داشت روزهایی که برای سرکشی به املاک خودش به ورونه می رفت سوار بر اسب با کلاه لگنی انگلیسی می شد او را دید. به هرحال طبقه زیرین این ساختمان که مشرف به میدان سرآسیاب بود، نبش دره گزستون یک سلمانی قرار داشت که متعلق کل جعفر قلی دلاک بود. او یک دلاک به تمار عیار در کلمه بود. به جز شغل سلمانی کار ختنه کردن پسر بچه ها را نیز به عهده داشت و کشیدن دندان نیز از وظایف او محسوب می شد. بعد از بازنشسته شدن او تا سالها پسرهایش شغل پدر را ادامه دادند و در همان محل سلمانی داشتند که من خودم در زمان محصلی دبستان یکی از مشتریان آنها بودم. باری در کنار سلمانی یک داروخانه بود. داروخانه را صادق مش محمد «صادق کاظمی» داماد صالحی اداره می کرد. و بعدها هم پدرم استاد عباس در آخرین مغازه آنجا که نبش باغهای سمت جنوب بود دکان نجاری داشت. یعنی پدرم نیز در آن سالها کاسبکار تخت اسیو بالا بود.
همه این منطقه را که با نام تخت اسیو بالا معرفی کردم در گذشته «کلباغ شکر» می نامیدند.
دو طرف لاد گزستون رو به بالا خانه های مسکونی مردم و یک مسجد قرار داشت. اندکی که از سرآسیاب به طرف بالا حرکت می کردی باید از زیر نوو جو مَستونَگ رد می شدی. نوو که در تلفظ بر وزن همان کلمه فارسی به معنی تازه و جدید بیان می شود. به معنی چوبی میان تهی و بلند است که آب جوی را در مناطقی که دره است از یک طرف به سوی دیگر وصل و جاری می کند. برای ساختن نوو معمولن تنه درخت تنومندی را انتخاب می کردند. آنرا بصورت ناودانی خیلی بزرگ بخش داخلی اش را خالی می کردند تا بتوانند برای آبرسانی بهتر از آن استفاد کنند. مستونگ جو همان جویی است که آب آسیاب بالا را نیز تامین می کرد. این جوی تا آسیاب به اسیو جو معروف بود و بعد از آن مستونگ نام می گرفت و در ادامه به آبیاری باغهای مردم می پرداخت. به هرحال از زیر نو مَستونگ جو که در ضلع شمالی آن راه مال رویی نیز وجود داشت عبور می کردی در طرف راست ساختمان زیبایی قرار داشت که متعلق به ربیع بود. در کنار آن چندین خانه دیگر نیز وجود داشتند. در طرف دیگر هم ابتدا شمال خانه صالحی در بخش شرقی و در غرب خانه های دیگری وجود داشتند.
مسیر لاد گزستون را که ادامه می دادی به جوی نوجو می رسیدی که یکی از طویلترین جویهای کیلان بود. اینجا راه دو شاخه می شد. سمت راست به طرف پاجون می رفت و سمت چپ باز راهی وجود داشت که در کناره جوی بود و ردیف خانه هایی که همراه با جو نوجو ادامه پیدا می کردند. تقریبن ماقبل آخر این سری خانه ها که بیشتر در ضلع شمالی نوجو قرار داشتند خانه غلوم پوف بود. غلوم پوف نام محلی غلامعلی بهرامی بود. همسر او سکینه گرموسری زنی خون گرم و سر زبان دار بود. به او سکینه گرموسری می گفتند چون از اهالی گرمابسرد دماوند بود. او بر خلاف دیگر محلی ها با لهجه غلیظ فارسی صحبت می کرد. سکینه و غلام دو پسر داشتند. پسر بزرگتر عباسعلی هم سن و سال و همکلاسی من بود و دیگری حسن نام داشت که دو سه سالی از عباسعلی کوچکتر بود. شنیده ام سال گذشته عباسعلی فوت کرد یاد او بخیر باد. باری هر چقدر عباسعلی سر بزیر، کم حرف و محجوب بود، حسن تُخص و سرتق بود و اهل جار و جنجال. غلام پدر خانواده در سنین جوانی فوت کرد و عباسعلی و حسن یتیم بزرگ شدند. حال در موقعیتی مثل ولایت ما که کسانیکه چندین نفر اهل خانه بودند و همگی پشت به پشت هم می دادند و با کار و زحمت زیاد زندگی را به سختی می گذراندند. تصور کنید دو کودک یتیمی را که بدون پدر بودند و عمو و یا دایی ای هم وجود نداشت تا به آنها کمک کند. زندگی پرمشقتی داشتند که تنها با حرف می شود آنرا بیان کرد و الا این از آن موضوعاتی است که آزمایش کردن اش برای چند و چون قضیه گاو نر می خواهد و مرد کُهن.
باری این همه راه تا اینجا آمدیم که یک حکایت خیلی جدی را برایتان تعریف کنم. تا بدانید که وقتی صحبت از فقر می کنیم درباره چه حرف می زنیم. وقتیکه می گوئیم بعضی از مردم فقیر بودند اما با سیلی صورت خود را سرخ می کردند و به روی خودشان نمی آوردند یعنی چه. وقتیکه در حرف کسانی مدعی می شوند در آن سالها وضع بسیاری خوب شده بود و تقریبن کسی نادار یا گرسنه نبود! چقدر با حقیقت منطبق است.
در یکی از سیاه زمستانهای سالهای دهه چهل سکینه برای تهیه نان و یا «دَسگُردون کردن» به گرمابسرد نزد فامیل های خود می رود و مسافرت او چند روزی طول می کشد. دو طفل بین 10 تا 13 سال در خانه ای دور افتاده بی کس و تنها در انتظار بازگشت مادر تا چیزی به خانه آورد چشم براه می مانند. توضیح اینکه خانه آنها تقربین تک افتاده، محقر و کوچک بود. در سمت راست این خانه دیگر خانه مسکونی قرار نداشت و در تنها خانه مرتب آن منطقه در همسایگی آنها کسی زندگی نمی کرد. در سمت چپ خانه آنها چند ده متری دورتر خانه علی اشرف میراب معروف جوی نوجو قرار داشت. در جنوب خانه آنها با فاصله یک باغ به طول تقریبی صد متر منزل حسین کاظمی قرار داشت. این خانه دقیقن لب مستونگ جو قرار داشت. حسین کاظمی که به حسین کُل دست معروف بود مستخدم مدرسه ما بود. او مردی بود میانه قامت، خوش پوش و مرتب، که دستانش اندکی از حد معمول کوتاهتر بود. به همین دلیل به او لقب کُل دست داده بودند، یعنی کوتاه دست. به هرحال عباسعلی و حسن دو سه روزی که از رفتن مادرشان گذشت هرچه در بساط داشتند را مصرف میکنند و می مانند گرسنه. دو طفل گرسنه در زیر کرسی نیم گرم چرت می زنند و چشم به در هستند که مادر باز آید. همان شب حسین کاظمی میهمان داشت و همسر او کالگوشتی مفصلی برای میهمانان تدارک می بیند. کالگوشتی پلو ته چین محلی کیلانی هاست که با گوشت گوسفند پخته می شود. گوشت گوسفند که بیشتر سردست آن برای اینکار مناسب است، با انواع ادویه عمل آورده می شود. بعد از آبکشی کردن برنج یک لایه در ته دیگ پهن می شود، سپس گوشت آماده شده روی آن قرار می گیرد و باقیمانده برنج آبکش شده روی آن ریخته می شود. این ته چین آماده شده روی اجاق که آتش آن کم و ملایم است چند ساعت میماند تا هم برنج بخوبی دم بکشد و هم گوشت در زیر برنج با بخار آن پخته شود. این غذا بسیار لذیذ و گواراست که به طور سنتی کیلانی ها در مراسم و یا موقعیت های ویژه اقدام به پخت آن می کنند.
در آن سالهای مورد نظر ما به علت پاکیزگی هوا و کمی آلودگیهای رنگ و وارنگ بوی غذا تا مسافت زیادی پخش می شد و می توانستی در کوچه و خیابان بفهمی که هر خانه در حال پختن چه نوع غذایی هستند. شاید هم عطر مواد مصرفی آن موقع به علت طبیعی بودن و عاری بودن از مواد شیمیایی بیشتر به مشام خوش می آمد. البته کیفیت عالی برنج های ایرانی از یک طرف و کمی مصرف عمومی از طرف دیگر بوی مطبوع غذاها را به مشام بسیاری همچون عطری جانفزا گوارا می کرد. به هرحال عطر غذای خانه حسین کُل دست از روی درختهای بدون برگ و لخت باغ عبور می کند و به مشام دو کودک گرسنه در انتظار غذا می رسد. ابتدا سعی به تحمل می کنند و تا مدتی به روی خود نمی آورند. بعد از اینکه به اندازی کافی بوی مطبوع غذا دلبری می کند؛ حسن تعریف می کرد به عباسعلی گفتم: «همون فکری رِ مونی که مَنَم مونم؟»
عباسعلی می گفت: «دورو موگه، خَفه بِبا!» و یک سنگ رو بر می داشت و دنبال حسن می کرد. آری حسن و عباسعلی کمی که هوا تاریک می شود یک سفره محلی که دست بافت بانوان کیلان بود را بر می دارند و راه می افتند. مطبخ خانه حسین کاظمی که در طرف دیگر حیاط روبروی اتاق نشیمن قرار داشت محلی بود که دیگ پلو بر روی «کِلنَه» دم شده بود. دو برادر آهسته و با هواس جمع وارد مطبخ می شوند. سفره را روی زمین پهن کرده «قَزقون» پلو را دمرو می کنند و محتویات آنرا در سفره خالی می کنند. قزقون را به جای خود برگردانده «دم کُنی» را روی آن می گذارند و غذا را همچون گنجی نایاب آغوش کشیده شاد و خوشحال به خانه می برند. ناگفته پیداست که دو شکم گرسنه دو روز غذا نخورده به یک طُرفة العین همه آنچه بدست آمده را به هضم رابعه نزدیک میکنند و دست و صورت خود را تمیز کرده زیر کرسی به خواب خوش می روند. دنیا گو مباد.
از طرف دیگر خانم حسین کُل دست سفره را پهن می کند و دیگ غذا را از مطبخ به داخل خانه می برد تا برای میهمانان غذا بکشد. روغن را در «لُق لَقی» داغ و آماده کرده «تَب» را از روی قَزقون بر می دارد که می بیند ای دل غافل دیگ خالی است. حال و روز بانوی خانه و همسر او را در چنین وضعیتی خودتان تصور کنید. شما بودید به چه حال و روزی می افتادید؟ اما یادتان باشد که آن دو طفل گرسنه را نیز مجسم کنید تا تابلوی شما کامل باشد. شما فکر می کنید توضیح و قسم آیه حسن کُل دست برای میهمانان که پلو را دزدیده اند قابل قبول بود؟ او از روی شرمندگی هرچه سعی می کرد تا موضوع را به میهمانان حالی کند کار از اول هم بدتر می شد.
باری آن شب میهمانان خانه حسین کُل دست با نیمرو و پنیر و سر شیر پذیرایی شدند. روز بعد حسین کُل دست شکایت به پاسگاه ژاندارمری برد. گاه می گفت: «دِشمِنی دارند، مِخان آبرو منه بَبُرن!» گاه «اَگَه شو بیان سرِ مارِ بَربینَن کی جِوابگوه!». و از او می پرسیدند: » میگهَ مِشا پلو رِ اَ مینِ قَزقون بَبُرن و حالیت نِبا؟»
کسی می پرسید: «موگم قرقون تون سولاخ نیه؟» او جواب می داد نه، چطو مگه؟ و جواب می شنید که: «شاید موش قَزقون رِ لوگ دَکرده با پلو رِ ببرده با!» کسانی هم معتقد بودند سگ رفته توی آشپزخانه و غذا را خورده. اما موضوع قرار داشتن دَمکُنی روی دیگ و تمیز بودن محوطه باز لاینحل میماند.
اما حسین هرجا برای توضیح موضوع و دادخواهی می رفت مورد تمسخر قرار می گرفت و کسی او را باور نمی کرد.
کشف موضوع که چه کسی پلو آن شبی را به یغما برده وقتی بر همگان روشن شد که عباسعلی و حسن دعوا می کنند و عباسعلی کتک مفصلی به حسن می زند. حسن که راهی برای دفاع در مقابل برادر بزرگتر ندارد دست به افشاگری می زند و با صدای بلند، داد و هوار راه می اندازد که «اَلهان مِشَم وا حسین کُل دست موگم اون شو تو پلو شونه بَخوردی!»
گفته حسن و افشاگری او نیاز به تکرار نداشت زیرا در دم حسین کُل دست با یک چماق سر و کله‌اش پیدا می شود و دو برابر که متهم اصلی هستند پا به فرار می گذارند. اینگونه بالاخره حسین کُل دست توانست موضوع خجالت و دشمنی و … آن شب را توجیه کند. اما کار از کار گذشته بود و دیگر پلو رفته به دیگ باز نمی گشت.
این ماجرا برای مدتها همچون یک جوک و گاه یک شوخی و بعضی هم بعنوان یک موضوعی که برای عباسعلی و حسن دیگران چاق کرده اند، دهن به دهن می گشت. اما واقعیت تلخ و شگفت آور گرسنگی دو کودک یتیم و تنها و عدم حمایت و کمک به آنان را هیچکس نشنید که مورد خجالت نقل کنندگان باشد.
اگر شما جای عباسعلی و حسن بودید چه می کردید؟
اگر بجای حسین کاظمی بودیدی شکایت بکجا می بردید؟
اگر بجای همولایتی های من به عنوان جوک و موضوع خنده بنا بود آنرا نقل کنید، چگونه بیان‌اش می کردید؟
و بالاخره وجدان سیخی چند؟
آمستردام – دی 1388

معنی چند لغت به گویش کیلانی
موبو: می شد
میکّن: می گرفتند
تُرکو: جوانه یا غُنچه درخت میوه
تنبوکو: تنباکو کنایه از سیاه شدن
مِکَرد: می کرد
هادِه: بده
اینجَه: اینجا
موگَم: می گویم
نیه: نیست
دَمّاسِه: می چسبه
بِخِ گَلِ آدم: بیخ گلوی آدم
نَمشاست: نمی شود
دَمریجِه: می ریزه
نومگِه: نمی گوید
سِفیل: سبیل
چوور: چرب
چوور کونَگ: چرب کننده
زیونی: ضرر و زیان، خسارت
زیونی کار: ضرر زننده، کنایه از فردی که سر به سر دیگران می گذارد، انگولکچی
دو زار: دو ریال
لاد: درّه
دَسگِردون: دست گردان – قرض، وام
دَسگِردون کِردن: قرض یا وام خواستن
مونی: می کنی
مونَم: می کنم
دورو: دروغ
کِلنَه: اجاق
قَزقون: دیگ مسی
لُق لَقی: تابه مسی، روغن داغ کن
تَب: دَمکُنی
بَربینَن: ببرند
مِشا: می شود
لوگ: سوراخ
لوگ دَکردِبا: سوراخ کرده باشد
اَلهان: الآن، اکنون
موگَم: می گویم
اون شو: آن شب

توجه: کلیه اسامی و شخصیتهای نام برده شده در این نوشته حقیقی می باشند.

Responses

  1. بهتر نبود اسامي واقعي افراد را نميگفتيد و بعضي از مطالب را حذف ميكرديد كه اگر اشنايان اين اشخاص با اين مطلب بر مميخوردند ناراحت نميشدند


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s