پسر اسد بَچَه ئی

جعفر پویه


تقدیم است به یاد و خاطر نعمت اسد «نعمت الله فاضلی» نازنین استاد شکسته بند محل که اکثر ما کیلانیها بگونه‌ای وامدار اوئیم.
محله عمادین در اون سالها خیلی شلوغ بود. پر از بچه های شیطان و یاغی. انگار دست طبیعت یک عده آدم شرّ و شور رو در کنار هم جمع کرده تا به قول معروف یک محله را رو سرشون بزارن. غروبها توی محله‌ی ما سگ صاحب‌اش رو نمی شناخت. هرکس که ازش بر می اومد «سر بسر» کسی می گذاشت و برای تفریح هم شده شرّی بپا می کردند. اواخر تابستان و آغاز برداشت محصول سیب و گلابی و جوز از اون روزهایی بود که هر کسی سعی داشت از فرصت باقی مانده بهترین بهره رو ببره. سنگ زدن به درخت مردم برای چند تا جوز و خَفت کردن دست جمعی یک عده بچه شیطون برای شبیخون زدن به درخت سیب و گلابی و یا «شِغال کَش» کردن خوشه های انگور آویزون از درخت و سر و صدا و جار و جنجالهای «اِرامن» موقع اَلَک بَلَک یا کمربند بازی، کاری روزانه بود و تمامی نداشت.
در محله ما باغ مش‌حسین چاکر از اون باغهایی بود که هم الآن هم اگر بود قابل تماشا و آفرین گفتن به باغبان آن بود. باغی تر و تمیز که اگر همه آنرا با دقت می گشتی یک سنگ به «قوده» یک جوز پیدا نمی کردی. علف ها با دقت چیده شده، «گَل بَندِگاه» مرتب و منظم که آب رو بخوبی به پای درختها راهنمایی میکرد. درختها بخوبی هَرس شده و چَپَرها مرتب که امکان پاتک زدن رو از ماها که دائم اون دور و بر ها پرسه می زدیم میگرفت. مش حسین چاکر بیشتر، درختهای سیب و زِهدی و میوَه داشت. دور باغ چندتایی درخت گردو و برای تازه خوری هم چندتایی زردآلو و آلوچه و باقی باغ بود و گلابی های رنگارنگ همراه با سیب هایی که شکل و شمایل اونها دهان هر بیننده ای رو آب می انداخت. عمو طیب که همسایه مش‌حسین بود هم باغی مرتب داشت. اما فرق بین اونها آنقدر بود که با حرف نمیشه درست و درمون بیان کرد. عمو طیب و مش حسین، عمو برادر زاده بودند. در یک حیاط زندگی می کردند و باغهایشان هم در جوار یکدیگر بود. گاهی دعوای خانوادگی این دو نفر آنچنان اهل محل را به شوق می آورد که خود موضوع یک مطلب جداگانه می تواند باشد که اگر عمری ماند حتمن نقل خواهم کرد.
مش حسین چاکر یا «حسین مُقبل طیبی» مردی میانه بالا و پر و پیمون بود. شغل او بنایی بود و بیشتر نازک کاری میکرد. یعنی گچ کار بود و رنگ هم می زد. البته اون قدیم ندیم ها رنگ مثل حالا شیمیایی نبود و برای رنگ کردن یک اتاق باید اول گل گیوه را مدتی خیس می کردند و پس از «دَپِلییَن» آنرا با کمی لاجورد اندکی به آبی متمایل می کردند و با نوعی فرچه دست ساز به در و دیورا می مالیدند. که خود این رنگ هم در صورت تکیه دادن به دیوار حتمن بخشی از آن به لباس مالیده می شد و تکیه دهنده را رنگی میکرد. عمو مش‌حسین بنا در باغداری نیز خوش سلیقه بود و تا می توانست در نگهداری درختها مایه می گذاشت.
باری درختهای مش حسین چاکر زیر بار محصول تنه خم کرده بودند و فصل برداشت بود.
تا یادم نرفته اینرا هم بگویم که چیدن میوه خود شغلی حرفه ای بود که هرکسی از پس آن برنمی آمد. سیب و گلابی را باید با حوصله و دقت از درخت چید. مخصوصن درختهای چاله باغ که موضوع صحبت ماست به نسبت از بقیه درختها بلندتر بودند و دسترسی به نقاط بلند درخت کار هرکسی نبود. قدیمها درختهای میوه بر خلاف اکنون خیلی بلند بالا و تنومند بودند و محصول آنها هم برخلاف درختهای کنونی به این درشتی که الآن هست نبود. همه چی به قودَه بو، سیب به اندازه خودش بود نه مثل حالا که گاهی فرق بین سیب و طالبی رو آدم تا از نزدیک نبینه نمی تونه تشخیص بده. حالا از صدقه سر اصلاح ژنتیکه یا کود شیمایی نمی دانم، اما هرچه هست دیگر آن مزه های سیب و میوه های قدیم رو ندارند و بی بو و خاصیت شده اند.
باری با این اوصاف مش حسین باید کسی رو خبر می کرد برای میوه چینی، رفتند دنبال علی‌محمد دراز که مناسب ترین آدم برای اینکار بود. علی‌محمد قنبری مردی بلند قد و باریک اندام، فرز و چابک بود. انگار او را خلق کرده اند برای دسترسی به بلندترین نقطه درختها، غیر از آن تردستی او در بکار بردن «اَباچین» نیز در میوه چینی خود مثال زدنی است. کار هَرَس تبریزی در بهار که باید تا اون «قِلاغ نِشینَگ» بالا می رفت و «دَهرَه» رو بکار می گرفت و همچنین خُشکار کردن جوز درخت با «آلِنگِنَه» نیز از تخصص های بود.
باری صبح کله سحر سر و کله علی محمد پیدا شد. با دوتا اَبا چین و یک نردبان بلند. عموحسین چاکر هم به اندازه کافی «پَردو» و «دوهاله» داشت که بزنه زیر نردبان تا کله نکنه و یا درنره.
باز توضیح بدم که در اینگونه مواقع نردبان کاملن به درخت میوه تکیه داده نمی شد. چون خوردن نردیان به درخت و تکان های موقع بالا رفتن و پائین آمدن همان و ریختن سیب و گلابی از درخت و نفله شدن محصول همان. بنابراین نردیان را نزدیک درخت میوه و مماس با آن روی چوبهای بلندی که نوک آنها دو شاخه بود و به آن دوهاله می گفتند استوار می کردند و یک نفر هم پائین روی اولین پله نردبان می نشست تا تعادل آن را نگه دارد. میوه چین از چنین نردبانی بالا می رفت و با حوصله یکی یکی سیب و یا گلابی ها را می چید و در پیشبند خود می ریخت و به اندازه کافی که پیشبند پر می شد پائین می آمد و آنرا خالی میکرد و دوباره بالا می رفت.
علی‌محمد نردبان را در پای درخت روی دوهاله و پردو استوار کرد. از «ساروقی» پیشبند ساخت و یک طرف آنرا به کمر بست و دو گوشه دیگر را دو گره کوچک زد و دو طرف کمرش لای بخش بسته شده گذاشت. بسمه الهی گفت و پا رو روی پله اول نردبان گذاشت. عموحسین هم روی پله پائین نشست و آنرا نگه داشت و کار شروع شد. نزدیکی های عصر نصرت قنبری که زن عمو مش حسین خاله اوست برای کمک و ناخنک زدن به سیب سر و کله اش پیدا شد. عمو حسین چاکر که کمی هم زبان اش موقع صحبت کردن می گرفت از نصرت می خواهد که چند لحظه نردبان را نگه دارد تا او برود و نان و چایی برای علی‌محمد بیاورد. نصرت هم می پذیرد. مش‌حسین برای آوردن چایی رفت. نصرت که شیطنت از سر و کله اش می بارید تا چشم عمو حسین را دور می بینید تصمیم می گیرد تا دلی از عزا دربیاورد. همین موقع به دلیل بی احتیاطی علی‌محمد یک سیب درشت و خوش رنگ از دست اش در می رود و می افتد زمین. سیب که در دو قدمی نصرت به زمین افتاده او را وسوسه می کند و بی خیال عاقبت کار می دود تا آنرا بردارد و به نیش بکشد که یک مرتبه صدای نعره علی‌محمد بلند می شود. علی محمد روی نردبانی که کله کرده، به هر طرف تاب می خورد و با داد و فریاد حضرت عباس را به کمک می طلبد. اباچین که از دست او رها شده در جلو پای نصرت به زمین می خورد و او هم از ترس پا می گذارد به فرار. حالا علی‌محمد بالای نربان تنها میماند و تلاش او برای بند کردن خودش به جایی نمی رسد و پرت می شود. در بین راه یکی از دوهاله هایی که از زیر نردبان در رفته بین دوپای علی‌محمد گیر می کند و او را تاب داده هفت هشت متر دورتر از درخت نزدیک رودخانه به زمین می زند. صحنه بال بال زدن علی‌محمد روی دو شاخه ای بلند با پیشبندی که حالا شبیه شنل زورو در آسمان باد می خورد و فریادهای زوزه ماننده او که چیزی از نمایش سیرک های گران قیمت کم ندارد و سپس صدای برخوردش با زمین از آن موقعیتهای ناب تاریخی است که فقط می توان مجسم اش کرد و الا شانس دیدن آن به هرکسی دست نمی دهد. خوردن علی‌محمد به زمین همان و «پاپشو» شدن سیب های توی پیشبند همان. هر سیبی به یک طرف می رود و پای درخت گردوی لب رودخونه علی محمد دراز زوزه کشان به خودش می پیچد که مش حسین چاکر سر می رسد. او که زبانش می گیرد حالا نمی تواند داد و فریاد کند که کسی به کمک بیاید. او فقط شبیه فریاد زدن در می آورد و تلاش می کند تا چیزی را داد بزند، اما دهان او همراه با ترس و وحشت اش بیهوده باز می شود و چند تکانی بخود می دهد تا مگر چیزی از آن بیرون آید که بجایی نمی رسد و فقط دو بامبی زدن توی سرخودش کاری است شدنی که او در آن کوتاهی نمی کند. اما همان فریادهای اولیه علی‌محمد کافی است، زیرا به سرعت همه اهل محل جمع می شوند. علی‌محمد که از درد زوزه می کشد را روی یک قالیچه می گذارند و می برند داخل خانه مش‌حسین چاکر. یکی به سرعت می رود دنبال دکتر و میرعرب را خبر میکنند تا به داد علی‌محمد برسد.
میرعرب دکتر محل ما هم از آن دکترهای جالب و خبره روزگار بود. او که دوره کوتاهی در بهیاری دیده بود در ولایت ما دکتر شد و الحق هم این نقش را بخوبی بازی می کرد. دوا درمان های او با توجه به نیاز مردم به داروهایی پر حجم و آمپولهای دردناک واقعن هم کارگر می افتاد و همه را درمان می کرد.
باری خانه مش حسین چاکر شد مثل کاروانسرا، عده ای از در درون می آمدند و عده ای هم بیرون می رفتند. پشت درب اتاقی که حالا علی‌محمد لحاف پیچ شده عده ای جمعند و هرکس به نوعی با او همدردی می کند. علی‌محمد هم یک بند پدر و مادر مش‌حسین را از هرچه به دهان اش می رسد بی نصیب نمی گذارد. یکی می گوید «مَگه این چوسَن سیب چندی مِه‌اِرزی که این بیچارهَ رِ به کُشتن بدان؟» و صدای علی‌محمد بلند و محکم فحش ها را چرب تر نثار می کنه. یکی دیگه پشت دست اش می زند و میگوید: «فگر نَمونم حالا حالاها بتونه اَ جاش توکوم بَخوره» علی‌محمد که منتظر همین حرفه داد می زنه «آی پیَرگتون بَسوزه وَچیگ‌هام رِ بی پیر کردین». ارکستر علی‌محمد با کوک جماعت بیکار بیرون درب جور شده اند و عمو مش حسین بیچاره رو از نفس انداختن. او کنج ایوان «چوکوندوگ» هانسته و سرش رو گذاشته روی زانو به زمین خیره شده و گاهی که می خواهد چیزی بگوید به دلیل اینکه زبانش می گیرد چند بار «کِتارش» بالا پائین میره و چیزی مثل خُرناسه از گلو بیرون میده و نا موفق دوباره به حال اول بر میگرده. یکی از اون سر حیاط میگه: «حالا چرا واهستین نیگا مونین»، «یک جیجگ بکشین اووِش ر هادین واخوره اقلن قُوّد ویگیره». علی‌محمد که اسم جیجَک را می شنوه صدا رو بلندتر می کنه و داد می زنه: «آی باباجان بَمُردَم، بدادم بَرسین، آی مسلمانا کمک کنین، بابا جان دارم میام نوهات یتیم بموندن.»
نک و نال علی‌محمد همراه با افسوس بازدید کنندگان ادامه داشت که یک مرتبه جمعیت شکاف برداشت و از ته تونل آدمها قیافه میرعرب پیدا شد. بفرما بفرما تا بالای سر مریض دکتر راه باز کرد و کیف اش رو زمین گذاشت، کت اش رو درآورد و نشست. میرعرب مردی بلند قد، با موهایی جو گندمی اندکی جلو پیشانب خالی، نه چاق نه لاغر با کت و شلواری مرتب و اتو خرده، با کیفی کوچک مخصوص دکترها در دست چیزی از هیمنه یک فرد عالی مقام کم ندارد. اتاق جای سوزن انداختن نبود. میر عرب چشمی چرخاند و سرش را پائین کرد و تا سینی چای جلو اش مستقر نشد چیزی نگفت. سینی رو جلو کشید، قند رو در چای خیس کرد و زیر زبانی و آهسته گفت: اینجا رو خلوت کنین!
عده ای رو از اتاق بیرون کردند و میر عرب چایی را که خورد گوشی پزشکی رو از داخل کیف در آورد و گفت: لخت اش کنین. علی محمد که در زیر کوهی از لحاف مخفی شده بود غیر قابل دسترس بود. از بس که ناله کرد «سردمه، آجیش کِردم، آی تنم یخ بَکِرده» هرچی لحاف دم دست بود ریخته بودند روی او. حالا که دکتر می خواهد او را معاینه کند باید بیرون می آمد. لحاف ها را یکی یکی پس زدند و علی محمد که لای همان فرش اولیه پیچیده بود را بیرون آوردند. حالا باید لباس اش در بیاورند. انگار هرچی کهنه «جِمَه» داشت تن اش کرده بود. علی‌محمد برای اینکه لاغری زیاده از حدش توی چشم نزنه سعی میکرد با پوشیدن لباس های اضافه این کمبود را در ظاهر جبران کنه و اندکی تنومند تر از آنچیزی که هست بنظر آید. به همین علت از حد معمول بیشتر لباس پوشیده بود. میرعرب که می خواست گوشی را به پشت او بچسباند. همراه دو نفر دیگر دست بکار شدند و پس از کلی تلاش یک «لَندِه قِلاغ» رو از لای «کهنه جُلَگ» بیرون کشیدند. یک مشت پوست و استخوان، لرزان و رنگ پریده در پیش چشم همه ظاهر شد. صدای نوچ نوچ بود که در فضا پیچید. اگر چشم غُرّه میرعرب نبود فکر کنم کار بالا می گرفت. باری میرعرب اول پشت علی‌محمد رو با گوشی چندبار غلغلک داد و بعد هم سینه او را با آن نوازش کرد. نگاهی به علی‌محمد کرد و دست انداخت زیر قفسه سینه و یک فشار محکم به دل و روده علی‌محمد که در مشت اش جا شده بود داد که چشمهاش نزدیک بود پولوقی بزند بیرون و صدایی بین صدای غورباقه و بُزغاله از او درآمد که همه به حساب زمین خوردن او گذاشتند. اگر تا اینجای کار علی‌محمد هیچ عیبی نکرده بود از این به بعد یا بواسیرش زد بیرون و یا دچار دل درد اساسی شد.
تا علی‌محمد به فکر نِک و نال بیفته میرعرب قوطی آمپول رو باز کرد. یک پنبه آغشته به الکل رو آتش زد و توی درب قوطی فلزی آمپول کمی آب ریخت و شروع کرد به داغ کردن آن. بوی الکل در فضای اتاق پیچید و جماعت محو دست های فرز دکتر و عملیات او شدند. آب که جوش آمد دو استوانه شیشه ای را داخل یکدیگر کرد و به شکل و شمایل آمپول در آورد. مقداری از آب داغ در حال جوش را به داخل آن کشید با قوت هرچه بیشتر به داخل ظرف فلزی برگرداند. صدای این عملیات که در نوع خود بی نظیر است و چیزی شبیه بازی «اووفِشدَگ» بچه ها بود چشم همه را گرفت و در دل خبره بودن دکتر را تحسین کردند. پس از دو سه بار تکرار این عملیات تردستانه از داخل کیف یک شیشه پنسلین و یک شیشه آب مقطر بیرون آمد. با یک پنس سوزن آمپول را که به اندازی کافی جوشیده بود را برداشت و در سر آمپول محکم کرد. شیشه آب مقطر را با یک تیغ اره فلزی کوچک اول خط انداخت و با یک «قُمبیلچَک» نوک آنرا پراند که صدای خاصی داد. بعد آب مقطر داخل شیشه را به داخل آمپول کشید و آنرا در شیشه پنسلین خالی کرد. چند بار آنرا تکان تکان داد و در جلو نور چراغ گرفت تا حاصل عملیات را ببیند که گفت: یک چراغ پر نور تر بیارید. جمعیت نگران و ناراحت از اینکه چراغ شان به اندازه کافی سو ندارد به دنبال چراغ رفتند. هرکسی بلندتر به بقل دستی گفت: «چراغ، چراغ یک چراغ مین این خُراب بَبَه پیدا نَمبا؟» جمعیت که به اندازه کافی خجالت زده سوی چراغ خود شد. میرعرب مخلوط آب مقطر و پنسلین را داخل آمپول کشید. یک تکه پنبه را الکلی کرد و گفت: لحاف رو بزنیند کنار. در همین حال نوک سوزن آمپول را رو به بالا گرفت و اندکی از محلول شیری رنگ آنرا به هوا پراند. جمعیت محو تردستی میرعرب انگار نمایشی زیبا را تماشا می کرد. علی محمد از ترس صداش در نمی آمد و بیخود هم نبود. شلوارش رو که میرعرب کشید پائین «هاتله کین اش» مثل یک تکه ژله وسط یک مشت جُل می لرزید. آمپول را میرعرب همچین زد که زوزه علی‌محمد لای بالش گم شد. وقتی شوارش را رها کرد مثل مرغی که از دهان شغال نجات پیدا کرده به سرعت در زیر لحاف ها گم شد. میرعرب چایی دوم را خورد و گفت: یکی دو روز که استراحت کنه حالش خوب میشه. علی‌محمد که دو سه روز را کارسازی شده دید، ناله کرد که «باید بِشم بیمارستان، باید بشم تهرون، همه جام خورده»، میر عرب که بلند شده بود گفت: خودتان می دانید؛ دستمزدش را گرفت و رفت. اما به بعضی ها حالی کرد که علی‌محمد عیب و ایرادی ندارد.
با رفتن میرعرب بخش اول این نمایش پایان یافت و کسانیکه در داخل اتاق جا گرفته بودند اندکی جابجا شدند تا موقعیت خود را برای ادامه کار محکم کنند. کسانیکه بیرون درب بودند و از لای آن گاهی به داخل سرک می کشیدند، دم دادند و با صدای بلند می گفتند: «میگه خونَه نِدارین، تَمون بَبو دیَه بشین خونه تون، چی تقسیم مونَن که به شما نَرسه». یکی هم از بیرون رو به کسی که داخل اتاق نشسته بود گفت: «اوو دوو تون یخ بَکرد، پاش دیه». اما این لُغُز گفتن ها و تکه پرانی ها بجایی نرسید و کسی حاضر به ترک صحنه نبود. علی‌محمد که یک بند نک و نال می کرد، از زیر لحاف صداش بگوش رسید که می گفت: «تَمون اُستخونام بِشکِستِه».
همین کافی بود، یکی از اون طرف گفت: «بشین دنبال نَعمَد اسد، خوب بیچارَه درد مِگشِه مَگه نَمینین؟». جمعیت که ادامه نمایش را در نعمت می دید به ولوله افتاد که «نَعمَد دَنی، بَشویه دوو اوو، هِسه چوکونیم؟». چوکونیم چه نکنیم جمعیت ادامه داشت که سر و کله عمو نعمت پیدا شد. عمو نعمت دهقانی بود زحمتکش که شغل شکسته بندی محل را نیز بعهده داشت. مردی بود میانه بالا، ورزیده و خوشرو، بادستانی معجزه گر؛ با قدمهایی استوار و مطمئن جلو آمد. سلامی گفت، کفش ها را دم در جُفت کرد و کنار رخت خواب علی‌محمد جا گرفت. اول از همه نگاهی به جمعیت کرد و پرسید: چِطو بَبِه؟
حرف تو حرف افتاد و هر کسی به شیوه خودش موضوع رو تعریف کرد و همه سعی کردند تا از دیگری برای توضیح بهتر اتفاق سبقت بگیرند. عمو نعمت گوشه لحاف رو کنار زد و به علی محمد گفت: چطوری، کوجِد درد مونه؟» علی‌محمد ناله ای کرد و شروع کرد به فحش و فضیحت به مش حسین چاکر که عمو نعمت گفت: خفه ببا پدر سوخته. و لحاف رو انداخت روی علی محمد. علی محمد هم مغبون از اینکه نک و نال اش به جایی نرسیده بی صدا شد. عمو نعمت مردی سرد و گرم چشیده و با تجربه بود. با آرامش شروع به صحبت کرد. درباره آب «جوی کرستون» که داره کم میشه و به دو آب نمی رسه شروع کرد و به باغهای «ورونه» که امسال سرما زده بود و محصول زیادی نداشت رسید. از هر دری سخن گفت الا از علی محمد که گوش خوابانده بود که ببیند عاقبت کار به کجا می رسد. بعد از اینکه عمو نعمت فضا را عادی کرد و عده ای را خسته، دست بکار شد. اول از همه کسانی که جمع شده بودند را پراکنده کرد. او می دانست با بودن این همه آدم کارش بجایی نخواهد رسید و در صورت توفق در کار جمعیت اجازه تمام شدن ماجرا را نخواهد داد. اول آنها را از اتاق بیرون کرد و در بیرون از توی ایوان تا دم در حیاط همه را تاراند. دو سه نفری بعنوان ور دست عمو نعمت که خودی نیز بودند ماندند. ذبیح صافی سمت چپ و حسین محمد سمت راست نشستند و کَل مرتضا پائین پای علی‌محمد مستقر شد. عمو نعمت لحاف را کنار زد و علی محمد را از آن زیر کشید بیرون. علی محمد که پایان کار را نزدیک می دید تمام سعی و تلاش اش را برای غرشمال گری بکار گرفت. عمو نعمت به هر جایش که دست می زد آه و ناله او بلند می شد و فریادش به آسمان می رسید.
اما بین خودمان بماند، وقتیکه علی محمد از روی نردبان افتاد، بین زمین و آسمان وسط دو شاخه ای که بین دو پایش گیر کرده بود ناکار شده بود. هرچند دو شاخه او را از شکستن دست و پا نجات داده بود. اما آن موضع مستوره دچار ضرب دیدگی شده بود و همین ترس و وحشت علی‌محمد دراز را زیادتر می کرد و رویش هم نمی شد که بگوید کجایش درد میکند و چه اتفاقی افتاده است.
عمو نعمت شروع کرد و یکی یکی از گردن علی‌محمد تا ناخن پای او را معاینه کرد. هرچند علی‌محمد داد و فریادش کم نمی شد، اما تردستی عمو نعمت نیز چیزی نبود تا با داد و فریاد او جا بزند و کنار بکشد. باری پس از یک دوره کامل معاینه دست و پا، گردن و کمر به علی‌محمد گفت: «هیج عیبی نِداری، پاش، پاش یک کمی راه بوشو حالت خوب مبا». علی محمد با خشم و آه و ناله رو کرد به عمو نعمت و گفت: «بَچَه‌ئی پسر اسد؟ خایه خاسیه خورده!». بعد دو دستی زد توی سر خودش و با فریاد گفت: «اِسه جواب خونه رِ چی هادم؟». و اشک از چشمهاش مثل سیل سرازیر شد.
عمو نعمت که نزدیک بود از زور خنده منفجر شود، خودش را کنترل کرد و تشر زد که: «خفه ببا صدات موشو بیرون!»
و تازه مشخص شد که نک و نال علی‌محمد از کجا و به چه دلیل است. عمو نعمت دوباره دست بکار شد، درب اتاق را بستند، پرده ها را کشیدند و لحاف را کنار زده بند تنبان علی محمد را باز کرد و شلوار رو کشید پائین. پس از معاینه تخصصی آن موضع نا گفتنی تنها چیزی که مشخص شد این بود که دو شاخه اندکی بین دو پای علی‌محمد را خراشیده و در اثر فشار اندکی خسارتی به علی‌محمد وارد شده که از اهمیت زیادی برخوردار نیست. علی محمد در هین معاینه هی به عمو نعمت می گفت: «اوی اوی بپابپا، نَعمَد بپا، پسر اسد موگم بپا، نکن آی باباجّان بَمُردَم بپا!» عمو نعمت شلوار علی محمد را بالا کشید و گفت هیچ عیب و علتی نداری، خیالت راحت. رو کرد به ذبیح و حسین ممد و گفت: «زیر بقل اش ر هاماسین پاشه!» علی محمد که هنوز شاکی بود حاضر به بلند شدن نبود. اما دو دست ورزیده زیر بقل اش را گرفتند و او را از جا کندند. به اشاره عمو نعمت کشان کشان علی‌محمد را از در اتاق بیرون بردند. جماعت که بیرون در منتظر نتیجه کار بودند محو معجزه عمو نعمت چهار چشمی علی‌محمد لرزان را تماشا می کردند. وسط ایوان علی محمد را که تا حالا کشان کشان آورده بودند سرپا کرده و رهایش کردند. علی محمد که کار را پایان یافته می دهید سعی کرد تا کمر راست کند که بند تنبان باز کار دست اش داد و شلوار یکباره افتاد پائین. زن و مرد تماشاگر نیز قیه کشان علی محمد لخت و عور را که مثل «گالشگ» با دو پای لاغر و استخوانی و لباسی دراز وسط ایوان ایستاده بود را مورد تمسخر و خنده قرار دادند و فریادها به هوا رفت. علی محمد که حالا دیگر بازی را کاملن باخته بود دولا شد و به سرعت شلوار را بالا کشید و بند تنبان را سفت کرد. چشم های مش حسین چاکر آنچنان از شوق برق می زد که اگر تمام دنیا را به او می دادند به این خوشحالی نبود. شرم و حیا اجازه نمی داد و الا نعمت اسد را بقل کرده یک دل سیر می بوسید. ذبیح و حسین ممد زیر بقل علی‌محمد را گرفته کشان کشان و خِرکش او را از درب حیاط بیرون کشیدند. سر چهار راه عمادین مشخص شد که علی‌محمد کفش بپاندارد و «تووسته پا» دارد می رود. پسر علی‌محمد که نگران حال پدر بود او راتحویل گرفت و به سوی خانه برد. گفتند که کفشهای علی محمد پای درخت سیب جا مانده که فردا به خانه او فرستاده خواهد شد. جمعیت تماشاچی بعد از یک دل سیر تماشا به خانه رفتند و مش حسین چاکر به فکر اینکه کس دیگری را برای سیب چینی خبر کند.
عمو نعمت معمولن برای کارهای خیر و شکسته بندی پولی دریافت نمی کرد که در انتظار دستمزد باشد. کار جماعت زحمت کش همیشه همینه کمک به هم نوع خود. حالا چه اندازه از دست اش برآید آن حرف دیگری است. اما کارهای عمو نعمت از آنهایی بود که بجز جا انداختن و راست کردن دست و پاهای شکسته، از یک هوش انسانی بی همتایی برخوردار بود که آنرا در راه خدمت به مردم بکار می گرفت. چیزی که همیشه مثال زدنی است.
یادش بخیر.
آمستردام – آبان 1388

معانی چند لغت به گویش کیلانی:

خَفت کردن: کمین کردن، مخفی شدن در یک گوشه برای دور خیز برداشتن به روی شکار
شِغال کَش: خوشه انگور را درسته به دهان بردن و به لیف کشیدن. «کاری که شغال با خوشه انگور می کند.»
اِرامن: «اِر آمدن» جر زدن در بازی یا بازی را بهم زدن.
اَلک بَلَک و کمربند بازی: دو بازی کودکانه
قوده: قاعده، اندازه
بَندگاه: ابتدای جویی که آب را به پای درختها می رساند. گل بندگاه: ابتدای این جوی.
زِهدی: نوعی گلابی
میوه: گلابی سبز رنگ
دَپلیین: صاف کردن، چیزی را از صافی عبور دادن.
همه چی به قوده بو: هر چیزی به اندازه بود
اَبا چین: چوبی بلند که یکسر آن چهار شکاف داده شده و بین آنها چوبهای کوچکی تعبیه میکردند و وسیله ای بود برای چیدن سیب و گلابی.
قلاغ نشینگ: بالاترین نقطه یک درخت
دَهرَه: وسیله باغبانی، از جنس فلز برای هرس شاخه های اضافی درخت و بریدن چوبهای کوچک در باغ.
خُشکار کردن: شاخه های خشک درخت را بریدن و یا کندن.
آلِنگِنه: چوبی بلند که یکسر آن به شکل گیره بود و برای کشیدن شاخه های خشک و کندن آنها استفاده می شد.
پَردو: شاخه های درخت بید دو شاخه یا چند شاخه که در باغبانی برای زدن زیر شاخه های پر بار استفاده می شود تا از شکستن آنها جلوگیری کنند.
دو هاله: چوبهای بلند دو شاخه
ساروق: پارچه ای چهارگوش که در گذشته توسط بانوان در کیلان بافته می شد.
پاپشو: بهم زدن و ولو کردن، پخش و پلا کردن
مَگه این چوسَن سیب چندی مِه‌اِرزی که این بیچارهَ رِ به کُشتن بدان؟: مگر این سیبهای ناچیز چقدر می ارزید که این بیچاره را به کشتن دادند؟
فگر نَمونم حالا حالاها بتونه اَ جاش توکوم بَخوره: فکر نمی کنم به زودی بتواند از جایش تکان بخورد.
آی پیَرگتون بَسوزه وَچیگ‌هام رِ بی پیَر کردین: ای پدرتان بسوزه که بچه هایم را بدون پدر کردید.
چوکوندوگ: چُمباتمه
هانستن: نشستن
کِتارش: چانه اش، کِتار: چانه.
حالا چرا واهستین نیگا مونین: حالا چرا ایستاده اید و تماشا می کنید.
یک جیجَگ بکشین اووِش ر هادین واخوره اقلن قُوّد ویگیره: یک جوجه را بکشید و آب اش را بدهید بخورد تا قوّت بگیرد.
واخوردن: نوشیدن
جیجَک: جوجه
هادین: بدهید
ویگیره: بگیره
آجیش: تب و لرز
جِمَه: جامه، پیراهن
لَندَه: جوجه تازه از تخم درآمده و پر در نیاورده را گویند.
لَنده قِلاغ: جوجه تازه از تخم درآمده کلاغ
کهنه جُلگ: پارچه های کهنه
اووفِشدَگ: آب پاش اسباب بازی کوکانه، دست ساز و یا ساخت کارخانه های صنعتی معظم که به گویش کیلانی اینگونه نامیده می شود.
قُمبیلچَک: تلنگُر، ضربه ای که با یک انگشت زده می شود.
هاتِله کین اش: لُمبُراش
اوو دوو تون یخ بَکرد، پاش دیه: آب دوغ تان سرد شد، بلند شو دیگر.
اوو: آب
اوو دوو: آب دوغ، مخلوط آب و ماست
بشین دنبال نَعمَد اسد، خوب بیچارَه درد مِگشِه مَگه نَمینین؟: بروید دنبال نعمت اسد، این بیچاره داره درد میکشه، مگر نمی بینید؟
نَعمَد: نعمت به گویش کیلانی
نَعمد دَنی، بَشویه دو اوو، هِسه چوکونیم؟: نعمت نیست، رفته دو آب، حالا چه کنیم؟
دو اوو: دو آب، محل اتصال دو رودخانه به یکدیگر
چِطو بَبِه؟: چی شده؟
کوجِد درد مونه؟: کجایت درد می کند؟
جو کَرستون: جوی آبی که از سرآسیاب بالا شروع میشد و تا قلعه باغها را آبیاری می کرد.
وَرونَه: یکی از شهرک های اطراف کیلان
اِسه جواب خونه رِ چی هادم؟: حالا جواب خانه ام را چه بدهم؟
زیر بقل اش رِ هاماسین پاشه: زیر بقل او را بگیرید بلند شود.
خِرکِش: کشان کشان
گالشگ: مترسک
تووسته پا: پا برهنه

توجه: همه شخصیتهای این خاطره واقعی هستند.

Responses

  1. من از بچههاي عمادينم شنيده بودم ميگن بچه اي پسر اسد ولي ماجرا رو دقيق نميدونستم . من بزرگ شده كيلان نيستم ولي شخصيتها رو تا حدي ميشناختم .تا جايي كه سنم اجازه ميداد.تا 7 سالگي تو محل عمادين بودم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s