مَچّد جُمَه

جعفر پویه


کیلان شهری کوچک و دهقانی بود. کار مردم با گرم شدن زمین در انتهای زمستان شروع می شد و تا اواخر پائیز که سرما از راه می رسید ادامه داشت. یعنی فصل بهار، تابستان و پائیز مردم سخت درگیر کار هستند. اما زمستان فصل استراحت و گوشه نشینی است. سینه کش اِفتو در گرمای کم جان روزهای کوتاه زمستان و شبهای بلند آن به دلیل شب نشینی ها و شوچره های خوشمزه اش دل انگیز و زیباست. «یَمِش شوچره» بیشتر حاصل کار خود مردم است که توسط بانوان خوش سلیقه تدارک می شود. از میان آنها «استگ شورگ» و «لب لبو» بیش از بقیه طرفدار دارند. هرچند برگه و تک و توک میوه های انبار شده نیز گاهی زینت سفره شوچره این شبها هستند. اگر ماه رمضان در فصل زمستان باشد که دیگر عیش مردم کامل می شود. زیرا آنان با جمع شدن در مسجد بزرگ کیلان یعنی مسجد جامع که کیلانی ها آنرا مَچّد جُمَه تلفظ می کنند؛ شب های بلند زمستان را در کنار یکدیگر به خوشی سپری میکنند. در سالهای کودکی من که «ماه‌روزه» به قول کیلانیها در فصل زمستان بود. ما هم همراه بزرگترها به مسجد جامع می رفتیم و ناگفته پیداست که به بازیگوشی مشغول می شدیم. چند حکایتی که در پی خواهم آورد در همین شبها اتفاق افتاده است و همچون دفتری ورق نخورده در حافظه من مانده است. که اکنون تصمیم دارم تا آنرا با شما قسمت کنم.
مَچّد جُمَه در مرکز شهر کیلان و حد فاصل بین محله عمادین، شمس و شرف‌دین واقع شده است. در اصل مَچّد جُمَه در محله سیدهای زرگر قرار دارد. اکنون دیگر کمتر کسی نام این محله را می داند و یا آنرا به خاطر دارد. اما از حدود مچد جمه تا نزدیک تکیه یعنی آب انبار سابق محله سیدهای زرگر بود. این محله یکی از مناطق زیبای تجاری کیلان بود که کارومسرا یا همان کاروانسرای کیلان آنجا قرار داشت. کاروانسرا به گویش کنونی ایرانیها همان مهانپذیر یا مسافرخانه است که برای بار انداختن و یا استراحت مسافرین و همچنین رد و بدل کردن مال التجاره بود. این مکان بیشتر تجاری بود تا استراحتگاه به آن معنایی که اکنون رایج است. یعنی کاروانسرا کار کردی چند وجهی داشت و محلی پر اعتبار بود. کاروانسرای کیلان متعلق به حاج میرزا قلی بود. حاجی جد اعلای خانواده مهدیزاده است که منزل مسکونی او در آسیاب بالا اگر چیزی از آن باقی باشد نمایانگر توانمندی و موقعیت ویژه اوست.
در محله سیدهای زرگر به جز کاروانسرا، آهنگری، رنگرزی، نجاری، زرگری، طباخی و … نیز وجود داشت. که در زمان کودکی من باقیمانده ساختمانهای زیبای آن هنوز سرپا بود. اگر چه امروز دیگر از آن شکوه و جلال چیزی به یادگار نمانده است.
باری هرچند هر کدام از محله های کیلان مسجد ویژه خود را داشتند، اما در ماه‌روزه همه در مَچّد جُمَه گرد می آمدند و همراه با آخوندی که از قم دعوت کرده بودند یک ماه را سپری می کردند. کوچک بودن شهرما و نبودن تفریح و یا محلی برای گذراندن اوقات فراغت این ویژگی را برای مچد جمه در فصل زمستان و ماه رمضان بوجود آورده بود که از آن بعنوان محلی برای وقت گذراندن استفاده کنند. به همین علت مردم در شبهای سرد زمستان که گاه تا زانو برف باریده بود از راههای دور به قصد دورهم جمع شدن و گپ و گفت، رنج راه را بر خود هموار می کردند و به مسجد می آمدند. یعنی از گارژ مش طاهر مردم می آمدند تا تنگه و قلعه که فاصله ای نه چندان طولانی داشت و راهی پر خطر، زیارت بالا و پائین نیز مردمی بودند که فرصت دورهم بودن را به خانه نشینی و چُرت زدن ترجیح می دادند.
مسجد جامع کیلان ساختمانی خشت و گلی و ساده و بدون هیچ تزئیناتی بود که بعضی ها تاریخ آنرا به زمانهای بسیار دوری یعنی دوره تیموریان می رسانند. صحن وسیع مسجد را سقفی چوبی می پوشاند. این سقف سنگین روی پایه هایی تنومند استوار بودند که به آنها فیل‌پایه می گفتند. قطر فیل پایه ها چیزی حدود یک و نیم متر بود. با این حساب یک استوانه بزرگ را تصور کنید که با فاصله ناچیزی از دیگر همتای خود ردیف ایستاده است. 15 فیل‌پایه مسجد خود محلی برای قایم شدن در پشت آنها و دور از دید و تیر رس نگاههای کنجکاوی بود که دایم مواظب یکدیگر بودند. بچه ها پشت این فیل پایه ها سنگر می گرفتند و از همانجا اقدامات تخریبی خود را آغاز می کردند.
باری حیاط مسجد جامع باغچه ای داشت با چندین درخت متفاوت که گُل سرخ های آن بیش از مابقی طرفدار داشت. هرچند درخت گیلاس آن نیز چیزی نیست که بشود به راحتی از کنارش گذشت. درخت توت جزئی تفکیک ناپذیر از مناطق مذهبی در کیلان است، توتهای مسجد جامع شیرین و پرآب بود و همواره بچه ها را به سوی خود جلب می کرد. در ضلع شمالی این حیاط دو حوض بزرگ قرار داشت که پر از ماهی های رنگارنگ و البته بزرگ بود. کنار حوضها چند اتاق ساده وجود داشت که محل کتابخانه و کارهای دفتری بود و در انتها دستشویی های مسجد قرار داشت. این حیاط دو درب داشت یکی در شمال که به محله سیدهای زرگر باز می شد و دیگری در جنوب که به کوچه ای باز می شد که در منتها علیه محله عمادین واقع شده بود. پشت مسجد ساختمان دو اشکوبه ای با حیاطی وسیع قرار داشت که خادم مسجد یعنی شعبانعلی در آن زندگی و به امورات مسجد رسیدگی میکرد. شعبانعلی دو پسر داشت که در کارهای مسجد به او کمک میکردند. پسر بزرگتر ابوالفضل بعدها به ارتش پیوست و نظامی شد و پسر کوچکتر حمزه که تقریبن هم سن و سال ما بود به حوزه علمیه قم رفت و آخوند شد.
صحن وسیع مچد جمه با آویختن پرده ای برزنتی به دو بخش زنانه، مردانه تقسیم می شد. در شبهای ماه روزه بحث و گفتگوی بانوان که گاه با صدای بلند انجام می شد، مورد اعتراض مقامات از جمله آخوند قرار می گرفت و هر شب بارها به آنها برای رعایت سکوت هشدار می دادند. اما کو گوش شنوا، بالاخره «واسه دو کلوم بوگکن و بشنافتن بُو که اونها مَچّد بیام‌بَن». و حالا مردها از آنها توقع سکوت و گوش دادن به حرفهای تکراری را داشتند. همین مشکل برای بچه های شیطان و بازیگوش نیز وجود داشت. آنها بارها مورد شماتت قرار می گرفتند. والدین آنان برای کنترل فرزندان خود نصیحت می شدند و هر شب در اینکه شب بعد بچه ها را راه نخواهند داد، تهدید می کردند. اما باز همان آش بود و همان کاسه. تنها چیزی که تغییر میکرد. جدیت بیشتر بچه ها برای بازیگوشی و شیطنت بود.
جالب اینکه تعداد بچه های حاضر در مسجد بیش از حد انتظار بود. زیرا اگر از بعضی از خانه ها بزرگترها به دلایلی به مسجد نمی آمدند و یا نیامده بودند. اما بچه های آنان برای انجام وظیفه، خود را به هر کلکی که بود به مسجد می رساندند و به همراه بقیه دوستان خود مشغول به انجام فریضه می شدند. من که در آن سالها به مدرسه فروردین می رفتم، اکثر مقاطع تحصیلی دو کلاسه بود. یعنی از اول تا ششم در مدرسه ما هر مقطع دو کلاس داشت. آنهم کلاسهایی که بچه ها به زور و تنگ هم روی نیمکت های چوبی قراضه می نشستند و به درسها گوش می سپردند. مقصودم ترافیک بچه ها و تعداد آنها در این مثال است. چون دبیرستان نیز به همین منوال کلاسهای شلوغی داشت و بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند.
یکبار که اهل مسجد شکایت شیطنت بچه ها را به آقای احمد امینی مدیر مدرسه ما بردند، او با تندی به آنها برخورد کرده و گفته بود که موضوع مسجد به آخوند همانجا مربوط است نه مدرسه. و اینگونه از دخالت دادن امور مسجد به مدرسه جلوگیری کرد.
در این ترافیک جمعیت همشهریهایی که برای گذراندن اوقات فراغت شبهای ماه رمضان از راههای دور و نزدیک در مسجد گردهم آمده بودند، بچه ها نیز جایگاه خود را داشتند و از هیچ کاری فرو گذاری نمی کردند.
صحن بزرگ و وسیع مسجد را بخاریهای بزرگ هیزمی گرم می کردند. این بخاریها برای اینکه در جای خود محکم باشند و احتمالن سرنگون نشوند. روی سطح بالایی آنها که شبیه یک تشت بزرگ بود سنگ و شن می ریختند. این سنگهای کوچک بخاری را سنگین می کرد و در جایگاه خود مستحکم‌تر تا اگر کسی تنه ای به آن بزند و یا مشکلی پیش آید به راحتی سرنگون نشوند. بعضی از همشهریها از این سنگهای کوچک روی بخاری بجای مهر نماز استفاده می کردند و در پایان کار آنرا به جای خود باز می گرداندند. البته برای بچه های شیطان و بازیگوش این سنگها خود ابزاری بود برای اثبات دقت آنها در نشانه روی و … که در ادامه خواهم گفت.
باری یکی از شبهای سرد زمستان در کنار یکی از بخاریهای هیزمی بزرگی که مسجد را گرم می کرد، عده ای بچه دو رهم جمع نشسته و مشغول گرم کردن خود بودیم که شعبانعلی خادم مسجد از راه رسید. او نه گذاشت و نه برداشت با کفگیرکی که آتش و هیزم بخاری را کنترل و جابجا می کنند، آنچنان به صورت رحمت قنبری کوبید که صدای شترق آن تمام فضای مسجد را پر کرد. بچه ها همچون گوسفندی که گرگ دیده باشند پخش و پَلا و هر یکی به یک طرف متواری شدند. رحمت که کله پا شده بود بعد از چند لحظه صدای آه و ناله اش به آسمان رفت و با صورتی که جای کفگیرک روی آن مانده بود، در حالی که فحش می داد از مسجد زد بیرون و به طرف خانه رفت. بعد از چند لحظه برادر بزرگتر او حیدر با چماقی در دست از راه رسید و در حالیکه فحش های رکیکی به شعبانعلی می داد وارد مسجد شد. مردم حیدر را گرفتند و شعبانعلی را از راه زنانه فراری دادند. اما معلوم بود که ماجرا به همین راحتی تمام نخواهد شد. اما ماجرا از چه قرار بود:
گویا شب قبل یکی از بچه ها که بعدن به تحقیق مشخص شد که رضا فرج «رضا طیبی» بود، مُهر شعبانعلی را با سنگ داغی از روی بخاری عوض می کند. شعبانعلی هم که روح اش از ماجرا خبر ندارد به سجده می رود و پیشانی به مهر می گذارد. ناگفته می توان فهمید که یکباره با فریاد از جا می پرد و در حالی که مهر داغ به شقیقه اش چسبیده فحش گویان چند بار دور خود می چرخد و از مسجد بیرون می زند و برای مداوا به خانه اش که در جوار مسجد بود می رود. ظاهرن بچه ها برای اینکه رضا را از عقوبت کار محفوظ بدارند به شعبانعلی راپرت می دهند که پسر قنبری اینکار را کرده است. حال نگو گوینده فریبرز قنبری را لو داده و شعبانعلی از بین تعداد زیادی قنبری که در مسجد حاضر بودند دستش به رحمت می رسد و با کفگیرک تلافی سوزش دیشب را در می آورد. و یکبار دیگر، گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری، در مسجد بوقوع پیوست و سزای عمل رضا را رحمت با کبودی گونه ای که مدتها به قوت خود باقی بود پرداخت.
بعد از سر و صدای حیدر و متواری شدن شعبانعلی دوباره بچه ها دور بخاری جمع شدند و مشغول خشک کردن پاچه های شلوار و جورابهای خیس خود شدند. پاها «تَم تَم مِزی» و از لباسهای نه چندان تر و تمیز بچه ها بوی عرق و بخار آب به هوا می رفت که یک هو سر و کله «احمد عبدی» پیدا شد. احمد عبدی که همچون بهلول عاقل- دیوانه ولایت ما بود با بچه ها مشکلی دایمی داشت. او به یک دستش ترکه و دست دیگر چماق با فانوسی که بخشی از او بود از راه رسید. احمد عبدی همیشه بچه ها را از مسجد بیرون می کرد و با صدای بلند می گفت: «اینجه دُکون آخونده، بیشین خونه تون درس بخونین. بیشین گُم ببین، اینجَه آدم رِ وازی مِزنَن.»
و با این حرفها بچه ها را از مسجد می تاراند. او که تازه از راه رسیده بود. پالتویی ماهوتی متعلق به زمان اجباری به تن داشت. زیر پالتو چند کت و ژاکت پوشیده بود تا از سرمای سخت محفوظ باشد. فانوس کهنه ای که درپوش جانفتی آن با یک قیسی پوشانده شده بود را زمین گذاشت. چوب و ترکه را کنارش گذاشت و روی گلیمی که جلو بخاری پهن بود جا خوش کرد. اینرا نیز اضافه کنم که به دلیل پریدن «سیرگ» از درون بخاری به بیرون هنگام هیزم گذاشتن و همچنین موقع خالی کردن آتش آن برای سماور یا منقل چای، گاهی کمی از آتش بخاری به بیرون می ریخت و به همین دلیل جلو بخاری گلیمی کهنه پهن می کردند که آثار سوختگی لکه های آتش روی آنرا پر لک و پیس کرده بود. با اینکار از سوختن فرش جلوگیری می کردند و جلو بخاری هم خالی و بدون پوشش نبود. الآن روی این گلیم کهنه نیم سوخته احمد عبدی نشسته و پایش که در جوراب پشمی دستباف بود را دراز کرده بود تا با حرارت بخاری گرم شود. درحالی که او سرخوش گرمای آتش بخاری به دلیل سرمای زیاد راه بود؛ هادی اسدی با تعدادی سنجاق قفلی پالتوی او را به گلیم کهنه دوخت. احمد که همه حواسش به گرما و بخاری بود متوجه عمل هادی نشد. بچه ها نیز با فاصله کمی از او شاهد ماجرا بودند. بعد از اینکه کار هادی با کمک بچه های دیگر تمام شد و احمد نیز به اندازه کافی انرژی گرفت، آنها شروع کردند. احمد عبدی از اینکه به او می گفتند «پایه کرسی» ناراحت می شد و بچه ها را دنبال می کرد. هنوز پایه کرسی هادی تمام نشده بود که احمد تنوره کشید و به دنبال او از جا کنده شد. نا گفته پیداست که بلند شدن احمد از جایش همان و روانه شدن گلیم کهنه زیر بخاری که به پالتو با سنجاق دوخته شده بود، به دنبال او همان. گلیم که به اندازه کافی گرد و خاک داشت به همراه احمد که دنبال بچه ها می دوید و با صدای بلند به آنها فحش می داد آنچنان گرد و خاکی در مسجد بلند کرد که ناچار شدند درها را برای چند لحظه باز کنند تا از شدت گرد و غبار اندکی کاسته شود. احمد را آرام کرده بودند که آخوند از راه رسید. همه برای نماز آماده شدند و به صف ایستادند. تازه نماز شروع شده بود که رمضون لک لک «رمضان کربلایی میرزایی» که در صف دوم کنار ستار قدرتی ایستاده بود، او را «دستگولگ» داد و ستار را سرنگون کرد. ستار که در ایستادن و برقرار کردن تعادل مشکل داشت به فرد کناری خود آویزان می شود و او را به به طرف دیگر هول می دهد و همنطور ماجرا ادامه پیدا کرد تا اینکه مردهای صف دوم مثل دومینوی چیده شده روی هم خراب شدند و نماز بهم خورد. ستار که شوخ طبع هم بود وقتی با اعتراض فرد کناری خود روبرو شد درحالیکه می خندید با اون صدای خاص خودش گفت: «خواب نَمتونم خودمه نیگر دارم!»
در مقابل استدلال ستار کسی حرفی نداشت که بزند و رمضون لک لک به سلامت جست. با چند استغفرالله و صلوات ماجرا ختم به خیر شد. اما بزرگترها تصمیم گرفتند تا بچه ها را در صف نماز یک در میان بین خود جای دهند تا از شدت شیطنت آنها کاسته شود. من صف چهارم بین حسین اکبر و مشد حاج بابا قرار گرفتم و جلو من با یک نفر فاصله فتول معصوم «فتح الله طیبی» بین اکبر خان و حسین مختار قلعه‌ای ایستاده بود. نماز که شروع شد و همه که به سجده رفتند من با انگشت کف پای فتول را غلغلک دادم. فتول که به شدت غلغلکی بود از جای خود پرید و بار اول چیزی نگفت. بار دیگر که به سجده رفتیم باز من کف پای فتول را غلغلک دادم. او که بسیار حساس بود بعد از چند جست و خیز، همانطور که در حال سجده قرار داشت از لای پاهایش به عقب نگاه می کرد، کلمات نچندان زیبایی را به زبان می آورد. رکعت بعد هم به همین مِنوال گذشت و در حالیکه مشغول قنوت بودیم فتول گاهی به عقب برمی گشت و در همان حالت قنوت مرا تهدید می کرد. حسین مختار که کنار او ایستاده بود با گفتن یک الله اکبر بلند و یک «کین‌وَراِسکِنَه» فتول را ساکت کرد. در دومین سجده رکعت سوم بودیم که بعد از غلغلک من فتول بدون اینکه متوجه باشد که پشت سر او حسین اکبر است نه من، یک لگد محکمی به عقب پرتاب کرد که در حالت نیم خیز برای بلند شدن از سجده به فرق سر حسین اکبر خورد و او را به طرف عقب پرت کرد. او که با گفتن الله اکبر سعی داشت تا آرامش خود را حفظ کند، به حالت سجده برگشت، اما با فتول مواجه شد که از لای پاچه های گشاد کرده خود فُحش می داد. حسین اکبر ناگاه مثل فنر از جا در رفت و فتول را «سرخوس» کرد. فتول که اول کار هنوز فکر می کرد من هستم در حال فحش دادن بود که صدای حسین اکبر بلند شد و ضربه ها کاری تر؛ داد و هوار فتول در زیر مشت و لگد به هوا رفت. در یک چشم بهم زدن باز نماز بهم خورد و جمعیت فتول را از زیر دست و پای حسین اکبر بیرون کشید و نجات داد. فتول را که از مسجد بیرون بردند همه چیز آرام شد. همه شهادت دادند که من آرام و با ادب در حال نماز خواندن بودم و این فتول بود که دایم سعی می کرد نماز را بهم بزند و یا در حالت قنوت فحاشی کرده و …
باری نماز پایان گرفت. چای دادند با حلوا و خرما، زیرا شب قدر بود. بعد هم همه آماده مراسم شب قدر شدند. باز بچه ها را به کنترل درآوردند و چراغ ها خاموش شد. هنوز چند لحظه نگذشته بود که ناگاه اولین صدا به هوا رفت. شکرالله طیبی در حالیکه اولین سنگ به سرش خرده بود بلند گفت: «آی تخم ولت زناها» و صدایش خاموش شد. کسانی در حالیکه جملاتی را تکرار می کردند خندیدند. راستش بچه ها قبل از اینکه چراغها خاموش شود چندتایی سنگ و هسته خرما در جیبهایشان پنهان می کردند و همین که همه جا تاریک می شد اقدام به پرتاب آن به سمت کسی که از قبل نشان کرده بودند می کردند. اگر بگویم بعضی از شبها مسجد تبدیل می شد به قلعه سنگ باران باور کنید. بعد از چند دقیقه که دومین سنگ به آخوند خورد چراغها را روشن کردند. جیب همه بچه ها را وارسی کردند و از جیب خیلیها هسته خرما و سنگ ها بیرون کشیده شد. بعد از اینکه فکر کردند حال دیگر همه چیز آرام خواهد شد چراغها خاموش شد و به ادامه مراسم پرداختند. احمد عبدی با چراغ فانوس کم سوی خود انتهای صف در بخش خالی آخر مسجد مثل سرباز سر پست به نگهبانی مشغول شد و به این طرف و آنطرف می رفت. که یکهو سنگی شیشه چراغ فانوس را هدف گرفت و صدای بلندی داد. احمد که از ترس چراغ را تکان تندی داده بود، قیسی ای که بجای درپوش نفت فانوس فرو کرده بود تا نفت چراغ نریزد، بیرون پرید و نفت به اطرف پاشیده شد و آتش گرفت. حالا بیا درستش کن. احمد با داد و هوار در حالیکه چراغی گُر گرفته در دستش بود به هر طرف می دوید و شعله های بلند چراغ هم به دنبالش. اینبار بدون اینکه نیاز به چراغ روشن کردن باشد همه چیز قابل دیدن بود. احمد و چراغ مشتعل را به بیرون مسجد کشاندند و همانجا ماجرا را فیصله دادند.
مراسم تا پاسی از شب ادامه پیدا کرد و وقتیکه چراغها را روشن کردند همه مات و حیران به کنار دستی زُل زدند. زیرا تقریبن صورت همه سرخ سرخ بود. باری کاشف به عمل آمد هنگامی که چراغها خاموش بود و مردم مشغول نیایش، کسی به همه جمعیت گلاب تعارف کرده است. نگو او در شیشه گلاب مقداری دوا گلی یا همان مرکور کروم ریخته و هر کس از آن گلاب گرفته و به سر و صورت خود مالیده در اصل خود را قرمز کرده است. قیافه آخوند مسجد که بیش از همه گلاب گرفته بود و مقداری هم به ریش و عمامه سفید خود زده بود از همه تماشایی تر شده بود. شوخ طبعی همشهری ما همه‌ی بر پا دارندگان مراسم شب قدر را سرخ رو کرده بود.
باری مسجد رفتن مردم با آن همه شلوغی و استقبالی که از آن می شد بیشتر به خاطر عدم وجود امکانات برای وقت گذرانی بود. در این شبهای بلند زمستان بیش از اینکه مراسم مذهبی و نیایش مورد توجه باشد، چگونگی گذراندن اوقات فراغت نیز مهم بود.
آمستردام – فروردین 1389

معنای جند لغت به گویش کیلانی:
یَمِش: آجیل
شوچره: آنچه در مواقع شب نشینی مصرف و خورده می شود.
اِستَگ شورَگ: هسته قیسی که بو داده و نمک‌سود شود.
لب لبو: هسته تلخ زرد آلو که بعد از شیرین کردن و پوست کندن، بو داده شود.
مَچّد: مسجد
جُمَه: جامع
مَچّد جُمَه: مسجد جامع
بوگکن و بشنافتَن: گفتن و شنیدن
بیام‌بَن: آمده بودند
تَم: دَم، بخار
تَم تَم مِزی: بخار بلند می شد. «تَم بَزیَن: بخار کردن»
بیشین: بروید
وازی مِزِنَن: بازی می دهند، گول می زنند، گمراه می کنند.
سیرگ: جرقه، اخگر
دستگولگ: هُل دادن
کین‌وَر اِسکِنَه یا کینَر اِسکِنَه: ضربه ای که با انتهای آرنج دست زده شود.
سرخوس کردن: کسی را به طور کامل در چنگ گرفتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s