فایده اول مهر را شرح داده و خاطرات خود از آنرا بنویسید

جعفر پویه

البته ما شاگردان سالهای بسیار دور و گذشته مدرسه فروردین کیلان می دانیم که اول مهر روز خوبی است. در این روز مدرسه ها باز می شوند و بار دیگر بچه های به مدسه می آیند.
البته ما از باز شدن مدرسه خیلی خوشحال هستیم. زیرا بعد از تعطیل شدن مدرسه می رویم جوز ولوزونه. ما جوزها را به دکان مش ابراهیم برده می فروشیم و با پول آن شانسی می خریم. اما شانسی مش ابراهیم همیشه پوچ است. بعضی از بچه ها نیز یک استکامک تخمه می خرند ده شاهی و می شکنند که همه جا را کثیف می کنند و کل مرتضا آنها را فاش می دهد.
البته ما دانش آموزان می دانیم که مدرسه چیز خوبی است. زیرا ما سواد یاد می گیریم تا به میهن خود خدمت کنیم. پسر عموی ما که به تهران رفته و در دانشگاه آنجا سواد یاد می گیرد به ما گفت اگر خیلی چیز سرت بشود می گیرن خشتکت را پاره می کنند. اما در مدرسه ما همه بچه هایی که تنبل نیز می باشند خشتک شان پاره است و مادرشان آنرا وصله می کند. اما آنها چون خیزک وا می خورند بازهم پاره می شود. خوب است که این بچه ها فقط در زیارت یا قلعه یا پاجون هستند تا آنهایی که پسر عموی ما می گوید آنها را نمی بینند. چون فکر می کنند اینها خیلی سرشان می شود، اما ما می دانیم که آنها پول برای خریدن شلوار نو ندارند.
البته بر ما دانش آموزان واضح و مبرهن است که مدرسه چیز خیلی خوبی است. پارسال که ما در کلاس دیگری بودیم کارهای زیادی کردیم. یک روز در سر کلاس یک نفر کار بدی کرده بود که بوی آن در کلاس پیچیده و همه اَه اَه می کردند. آقای آموزگار به فَتول گفت که پشت یقه همه را بو کند تا ببیند چه کسی آن کار را کرده است. فتول هم همه را بو کرد و به آقای آموزگار گفت: آقا اجازه ستار است که آن کار بد را کرده است. از آن روز به بعد بچه ها به فتول سگ چوسَن گفته و می خندند و فتول به آنها فاش های بد بد می دهد.
چون منوچرک با آستین کت خود سُوگ اش را می گیرد. آقای آموزگار گفته است که بچه های نباید با آستین شان سُوگ خود را بگیرند. ممد کل مرتضا هم یواشکی گفت: ویالون می زند، که آموزگار فهمید و چیزی نگفت. پس ما نتیجه می گیریم که اگر کسی سُوگ خود را با آستین کت خودش بگیرد ما بگوئیم ویالون می زند کار خوبی کرده ایم.
پارسال علی عیسا و رحمت الله حاجی قنبری لول درست کرده و در شب چارشنبه سوری تَش می دادند. لول آنها خیلی صدای بلندی می کرد. به همین دلیل زن ممد بشر به آنها دو زار داده و گفته که بروند بوروت بخرند و دم خانه او تَش بدهند تا شغالها بترسند و نیایند مرغهای او را بگیرند. اما علی عیسا و رحمت یک قران بورود خریده و یک قران دیگر آنرا بَسوفَک خریدند و خوردند و دروغکی به زن ممد بشر گفتند همش را بوروت خریده اند. و هی دم خانه او لول تش می دادند، اما آنقد صدای لول آنها زیاد بود که قُربون جعفری که همسایه آنها می باشد از صدای آن ترسیده و از خواب می پرید. قُربون جعفری داد زده و به علی گفته است. فلامرزی مگر مریضی؟
و علی نیز گفته است نِه تازه دارم گُل دَمریجَم. قربان که این را شنیده رفت و به آقای امینی چوقولی همه را کرد. و امینی من، علی عیسا و رحمت را دم دفتر یک لنگی نگه داشت و گفت باید فردا تفنگ را به مدرسه برده تحویل او بدهیم. فردا رحمت روی دسته آن لول نوشت: «این تفنگ متعلق به فریبرز حاجی قنبری است» و گفت «بِهِل امینی او رِ بَگشه نه ما رِ» و آنرا برده به امینی داد. امینی هم من و علی فرامرزی را با همان تفنگ زد اما رحمت و فریبرز را هیچی نگفت. ما نفهمیدیم که اگر علی عیسا با رحمت بَسوفَک را خورده و لول تش داده اند چرا ما باید کتک بخوریم؟ ما معنی اینرا نمی دانیم اما معلوم است که از خوبی مدرسه می باشد.
یک خاطره دیگر اینکه پارسال فَلا صافی و مهدی شرفی رفته و در باغ ممد بابی زیجه ها و گردن کج او را خوردند. اما ممد بابی رفته خانه انصاف از من و فَلا شکایت کرد. و ما به خانه انصاف رفته و حاج احمد به پدر ما گفت که باید جلو بچه ات را بگیری و ممد بابی گفت سگ ول کِردِن، اما چون ما با پدرمان رفته بودیم سارون تا پوست درخت جوز بیاوریم برای کِلا تا با آن نان بپزیم، پدرمان به حاج احمد گفت جعفر این کار را نکرده است. اما بعدن ما را حسابی کتک زد و گفت تقصیر تو است. یعنی اونها زیجه را خوردند و ما کتک آنرا خوردیم. هر کسی کار بدی می کند می اندازند گردن ما و ما را کتک می زنند حتا در مدرسه.
البته ما دانش آموزان می دانیم که مدرسه خوبی های زیادی دارد. یکی از آنها تعطیلی عید و سه ماه تابستان است که آدم کف دستی نمی خورد و کسی به آدم نمی گوید که چرا مقش ات را پاک کرده ای و ننوشته ای. چون مدرسه فروردین خیلی تعطیلی دارد پس ما نتیجه می گیریم که خیلی خوب است.
این بود انشا ما درباره اول مهر و خاطرات ما از آن.

با یاد آموزگاران دوران دبستان فروردین ام که همیشه شاکر زحمات بی دریغ ایشان خواهم بود. به ترتیب سالها از کلاس اول تا ششم ابتدایی، آقایان: فرج الله طیبی، تقی شُکری، قربانعلی جعفری، فرج الله طیبی، احمد ولی اشرفی، علی اوصد طیبی.

معانی چند لغت با گویش کیلانی
جوز: گردو
جوز ولوزونَه: پیدا کردن گردو در پای درخت یا بالای آن پس از تکاندن و جمع آوری محصول توسط صاحب درخت.
مش ابراهیم: زنده یاد ابراهیم حاجی طیبی، مالک و مغازه دار کنار دبستان
استکامک: استکان کوچک که پیمانه و واحد سنجشی برای ده شاهی تخمه آفتابگردان بو داده بود.
ده شاهی: نصف یا نیمه یک ریال که در سالهای گذشته رایج بود.
خیزَک: سُرسُره – خیزک واخوردن: سُرسُره بازی.
پاجون: محله فاجان یا فاژان از محله های کیلان همچنین است زیارت و قلعه.
فَتول: کوتاه شده نام فتح الله که در اینجا فتح الله طیبی همکلاسی عزیز مورد نظر است.
ستار: مقصود ستار قدرتی همکلاسی آن سالهاست.
فاش: فُحش، ناسزا
سُوگ: آب دماغ، آب بینی، موف
مِنوچرک: تصغیر شده منوچهر، اینجا مقصود منوچهر غلام احمدی همکلاسی آن سالهای من است.
ممد کل مرتضا: زنده یاد محمد حاجی طیبی دوست و همکلاسی در گذشته ام مقصود است. یادش گرامی باد.
کل مرتضا: مرتضا حاجی طیبی، بابای مدرسه و از مردان نیک روزگار خود که آرزوی سالیان درازی عمر با عزت برای ایشان دارم.
علی عیسا: علی فرامرزی دوست و همکلاسی سالهای دبستان من.
لول: لوله ای فلزی که ته آن کوبیده می شد و سوراخی در انتهای آن تعبیه کرده و آنرا روی قطعه چوبی محکم می کردند و در شبهای چهارشنبه سوری با آن وسیله بچه ها سر و صدای بسیاری براه می انداختند.
تَش دادن: شلیک کردن، اشاره است به آتشی که بر روی نقطه خاصی می گذاشتند تا انفجار لول را ممکن سازند.
بوروت: باروت به گویش کیلانی
ممد بشر: زنده یاد محمد اشرفی
دوزار: دو ریال
یک قران: یک ریال
بَسوفَک: آبنبات چوبی، به معنی چیزی که قابل لیسیدن است.
گُل: باروتی که روی سوراخ انتهایی لوله تفنگ یا لول ریخته می شود تا با گذاشتن آتش بر روی آن، جسم آتشین شلیک کند.
دَمریجَم: می ریزم، گل دمریجم: به معنی ریختن باروت در بخش انتهایی لول و روی سوراخ آنجا برای آمده شلیک کردن آن.
فَلا: فرامرز «بیژن» صافی، همکلاسی و دوست دیرینه
امینی: زنده یاد احمد احمد امینی مدیر دبستان فروردین کیلان
بَگشِه: به فتح «ب» و سکون «گ» کتک بزنه – بِهل امینی او رِ بَگشه: یعنی بگذار امینی او را کتک بزند.
زیجَه: نوعی گلابی گرد و ریز اندام
گردن کج: نوعی گلابی کشیده و باریک اندام
حاج احمد: مقصود زنده یاد احمد حاج کاظمی است که از بزرگان و ریش سفیدان مورد اعتماد مردم کیلان بود.
کِلا: تنور نانوایی که در گذشته در همه خانه های کیلان وجود داشت.
مَقش: منظور مشق شب است که اکثر بچه ها به دلیل تنبلی خط خوردگی آنرا پاک کرده و به عنوان مشقی جدید سعی داشتند به معلم بقبولانند که اکثرن هم ناموفق بودند.

Responses

  1. سلام.من نوه ی مرحوم حسین میرزا برار حسن قِصاب نتیجه ی مشد علی اکبر رضا هستم.
    متن زیبای شما را خواندم بسیار جالب بود.من به وسیله ی دایی ام سعید طاهر کاظمی با سایت دیدنی شما اشنا شدم.اگر مایلید از خودتان برایم ایمیل کنید.ممنون میشم.
    اگر کاری از من به بهتر شدن وب شما بر می اید مرا در جریان بگزارید.
    سن:15 سال

  2. خيلي با مزه بود.خوب بود از مدير زحمت كش كيلان ، مرحوم احمد اميني و خانواده فرهنگي اميني هم يادي مي كرديد كه جامعه فرهنگي كيلان به ايشان و خانواده آن مرحوم بسيار بدهكارند. نبايد زحمت كشان اصلي را فراموش كنيم.ممنون از اينكه گويش شيرين كيلاني را زنده نگه داشته ايد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: