زنده باد بیرق سرخ

جعفر پویه

تقدیم به آنانیکه در گمنامی به آزادگی زیستند.

فعالیت سیاسی در شهرهای کوچک به ویژه شهرهایی که اکثریت جمعیت آنها وابستگی فامیلی با یکدیگر دارند بسیار مشکل است. برخوردهای بین دو طرف با مواضع مخالف گاهی تبدیل به موضوعاتی می شود که از یک طرف نقل محافل برای خنده و شوخی می گردد و از طرفی دیگر مبدل به تراژدی هایی می شوند اشکبار. ولایت ما کیلان نیز از این قاعده مستثنا نبود. به خصوص با موقعیت جغرافیایی ای که داشت و اقتصاد خرده مالکی جامعه ای پرسشگر و زنده را رقم زده بود. اشتیاق عمومی مردم برای دانستن و سعی و تلاش آنان برای ارتباط با پیرامن خودشان و همچنین باز بودن درب اظهار نظر و اظهار عقیده خود باعث پیدایش نوعی جامعه با فرهنگی ویژه شده بود. بالا بودن عمومی سطح سواد و علاقه به مطالعه و مباحث سیاسی و گوش سپردن به رادیوهای جور و واجور نیز خود مبدل به بالا گرفتن مباحث می گردید. قهوه خانه ولایت به قول بعضی از بچه ها خود مدرسه ای برای یاد گرفتن و آگاهی سیاسی بود. مردهایی که در طول شب گوش به رادیوهای جور و واجور می سپردند و روزنامه و نشریات رنگارنگ را مطالعه می کردند، روزها در قهوه خانه گرد می آمدند و همراه با نوشیدن چای مشغول به بحث سیاسی می شدند. گاهی این بحث ها تبدیل به جار و جنجالهایی جالب می شد و هر چند کم شمار به درگیری و رد و بدل کردن کلماتی رکیک نیز می انجامید.
یادمان باشد که در گذشته مثل امروز مردم از نعمت اینترنت و تلفن همراه و تلویزیونهای ماهواره ای برخوردار نبودند. در آن سالها داشتن رادیو خود یک نوع تشخص بود و کسانیکه رادیو داشتند شبها آشنایان بسیاری را در خانه خود پذیرائی می کردند که برای گوش سپردن به رادیو گرد آمده بودند. معلوم است که در چنین فضایی اگر صاحب خانه خود نیز اهل بخیه باشد، آنوقت رادیوهایی که اخبار و تحلیل های سیاسی و آنچنانی پخش می کردند را عرضه می کرد و گوش سپاران و شنوندگان نیز به فراخور درباره موضوعات در حال پخش اظهار نظر می کردند. یعنی در یک اشتراک همگانی در هنگام گوش سپردن به رادیو تبادل نظر نیز می شد و هر کس تیغه تحلیل های خود را برای طرف مباحثه فردایش تیز می کرد تا بلکه او را منکوب کند. ما درباره دهه بیست تا چهل شمسی داریم حرف می زنیم نه عصر اینترنت و ماهواره که چندان عمری ندارد.
باری بعضی ها در این مباحث قهوه خانه ای به اسامی ای اشتهار پیدا کردند که با نام فامیل آنها اشتباه می شد. به عنوان مثال «میرزاعلی هیتلر» یکی از آن نامهاست. زنده یاد میرزا علی پیرمردی پستچی ولایت ما بود و مردی روشنفکر و اهل بحث و جدل. «میرزاعلی پیرمردی» در بحث های مربوط به جنگ جهانی دوم کارشناس تاکتیک های جنگی آلمان نازی و هیتلر بود. او گاهی با «محمد کلب صادق» محمد شرفی، کارش به درگیری می کشید و با فریادهایی که تا اون طرف شهر می رسید با یکدیکر جدل می کردند. من که در آن سالها بچه بودم بارها نام «بُغاز داردانل» را از زبان آنها می شنیدم و همیشه نیز برایم سووال بود که این دیگر ممکن است چه جانوری باشد که میرزاعلی می گوید اگر هیتلر از آن عبور کرده بود دنیا جلو دارش نبود و کار را تمام می کرد و محمدکل نیز ادعا داشت که او بی خود می گوید زیرا این اشتباه مارشال پتن بود که باعث شکست هیتلر شد. حق با کدام طرف ماجرا بود هنوز بر من روشن نیست. اما آنقدر هست که می توانم ادعا کنم کمتر شهری در ایران به اندازه و جمعیت شهر ما وجود داشت که مردمانش اینگونه بر سر یک تاکتیک جنگی دو خصم از بین رفته تا مدتها مشغول بودند و به یک نتیجه مشخص نیز نمی رسیدند. این کارشناسی تاکتیکهای جنگی آلمان بودن میرزا علی پیرمردی را به میرزا علی هیتلر تبدیل کرد و تا آخر عمر نیز در بین عموم به این نام معروف بود. تا جایی که بسیاری اینرا نام فامیل او تصور می کردند. یادش بخیر باد.
باری با این مثال خواستم زنده بودن ولایت خودمان را در آن سالها بیان کرده باشم.
معلوم است یک چنین شهری با این سابقه و وضع و حال در سالهای دهه بیست و سی یکی از مراکز توده ای باشد. حزب توده که در آن سالها حزبی پیشرو بود در ولایت ما نیز هواخواهان بسیاری داشت. تنها در خود کیلان حزب دو کلوپ داشت که مردم در آنجا جمع می شدند و به بحث و گفتگو و تبادل نظر می پرداختند. کلوپی نیز در فاجان برپا بود و در بالاتر یعنی کوهان نیز احتمالن به همین قرار. باری جمع روشنفکری در این مکانها جمع بود و روزگار بسیاری نیز به خوبی و خوشی می گذشت تا اینکه کابوس کودتای 28 مرداد از راه رسید.
شهری که دعواهای سیاسی در حد همین درگیریهای لفظی و جنجالهای تئوریک بود وارد جدالی از نوع دیگر شد. زد و خورد بالا گرفت و کار به بگیر بگیر کشید. حزب بی نام و نشانی که خود را دموکرات می نامید و وابسته به قوام، یک شبه از زمین سبز شده بود و با دست بردن به چماق و دشنه و تفنگ اقدام به سرکوب روشنفکران کرد. همشهریهای بی آزار تبدیل به دشمنان خونی شدند و آن شد که نا گفتنی. عباس روسی از سردمداران معروف توده ایها را دستگیر کردند و در پاسگاه ژاندارمری زندانی شد. میزا حسن کاظمی که یکی دیگر از آنان بود فراری شد و تا چند وقتی آفتابی نمی شد. چماقداران طرفدار شاه که خود را دموکرات می نامیدند میدان دار شدند و جاوید شاه گویان با ضرب چماق لشکر روشنفکران توده ای را پراکنده کردند. از میان درگیریها و زد و خوردهای این روزها چند تا از آنها تا سالیان دراز نقل زبان دیگران بود و با افسوس درباره آنها حرف زده می شد. پایداری و ایستادگی مردم زحمتکشی که به دور حزب توده جمع شده بودند را ستایش می کردند و عقب کشیدن و فراری شدن رهبران حزب را مزمت می کردند. از جمله اینکه چماقدارهای دموکرات «جالب است به نص صریح این بیت – بر عکس نهند نام زنگی کافور، چماقدار ولایت ما نیز دموکرات نام داشت.» هر آنچه از دست شان بر آمد بر آنان روا داشتند.
در گشت زنی و حل من مبارز طلبی دموکراتها «حسینعلی درویش حمزه» معروف به «حسینعلی آقچه نباتی» گیر آنان می افتد. حسینعلی آقچه نباتی که دهقانی بلند قد، ورزیده و قوی بنیه بود را محاصره می کنند. به قول معروف «مورچگان را چو بود اتفاق – شیر ژیان را بدرانند پوست.» جماعت شاه الهی از نظر تعداد بر حسینعلی چربیدند و بر او افضل شدند. حسینعلی که از توده ای های راستین بود و به جد و جهد اعتقاد به راه حل سوسیالیستی برای بهتر شدن وضع خود و مردم داشت، حاضر به عقب نشینی نشد. هرچه کردند که او را به انکار توده ای بودن وادار کنند و بعد رهایش کنند که برود، او قانع نمی شد و کوتاه نمی آمد. بالاخره کار از مذاکره گذشت و به تحدید رسید. اما هیچکدام در حسینعلی کارگر نشد. هرچه به او اصرار کردند که فقط بگوید توده ای نیست و کاری به کار توده ایها ندارد تا رهایش کنند قبول نکرد. بعد از این دموکراتهای مسلح به چماق راه دیگری را انتخاب کردند تا مزه قدرت دموکرات منشی شاهنشاهی را به حسینعلی بچشانند. باری دست و پای او را بستند. یکی به دنبال ترکه آلبالو رفت و مقداری متنابهی ترکه آلبالو و به آوردند. روبروی «لاد طاقسرا»، کنار آب روان رودخانه کیلان که در آن سالها بر خلاف اکنون بسیار پر آب بود حسینعلی را دراز کردند. دموکراتهای شاه الهی یکی یکی ترکه های در آب خیس خرده را بر تن حسینعلی خرد کردند و همچنان از او می خواستند فقط بگوید که توده ای نیست. جالب اینکه با هر ضربه ترکه دموکراتها حسینعلی فریاد می زد: «توده ام توده، توده ام توده — پیرم توده، مارم توده، توده ام توده.»
باری دموکرات های ترکه بدست وقتی نتوانستند حسینعلی آقچه نباتی را وادار به توبه و انکار کنند این دهقان توده ای را با ترکه خیس آنقدر زدند که بی هوش شد. بعدِ فهماندن مزه دموکرات بودن رهایش کردند و رفتند. من این جریان را از زبان بسیاری شنیده ام و همگی هم همچنان با تحسین نسبت به حسینعلی که در سالهای دهه 60 پیر مردی بود حرف می زدند و رهبران حزب توده را لعنت می کردند که با چنین طرفدارانی آنگونه رفتار کردند و بدون هیچ مقاومتی همه چیز را به عده ای چماقدار واگذار کردند.
باری تا اینجای کلام را نگاه دارید تا موضوع دیگری را برایتان نقل کنم.
کودتا که مسلط شد تا سالها ادا و اطفار دموکرات بازی همچنان جریان داشت. هر چهار سال یکبار انتخابات مجلس شورای ملی برگزار می شد و به فرموده هم یک نفر سر از صندوق در می آورد. در این مواقع یعنی در فصل انتخابات مجلس شورای ملی ولایت ما نیز دچار شوک حاصل از آن می شد. چندین دوره مردم به ظاهر در انتخابات شرکت می کردند، اما مجید محسنی «عم قلی صمد» بدون چون و چرا سر از صندوق رای در می آورد. کار این انتخاباتها که مانند انتخابات در جمهوری اسلامی بود بجایی رسیده بود که کسی تصور نمی کرد بدون اشاره دربار هیچ اتفاقی در صندوقهای رای بیفتد. بعد از دو دوره که مجید محسنی نماینده شد و کسی نتوانست حریف او شود. یک سال سر و کله یک فرد جدید پیدا شد و بسیاری به تصور اینکه او می تواند جای مجید محسنی را بگیرد و حد اقل غیر از فصل رای گیری بشود او را در محل ملاقات کرد؛ به دورش جمع شدند. ناصر نوربخش دماوندی فرد جدیدی بود که در ولایت ما نیز عده ای طرفدار او بودند. او را وکیل پایه یک دادگستری معرفی می کردند و ادعا داشتند که بهتر از مجید محسنی از حقوق مردم دفاع خواهد کرد. باری پسرهای حاج درویش کریمی نیز از کسانی بودند که در این دوره از ناصر نوربخش حمایت کردند. هم اینجا برای جوانترها توضیح بدهم که حاج درویش که دهقان و باغدار بود. از ریش سفیدان محل و معتمد مردم بود. او در درستکاری و خیرخواهی اشتهار داشت و مردی مورد احترام و اعتماد همگان بود. با این حساب کسانیکه فرزندان او را قانع کرده بودند تا از ناصر نوربخش حمایت کنند، روی موضوع اشتهار به نیکی حاج درویش و احترام مردم به او حساب ویژه ای باز کرده بودند. به هرحال پسرهای حاج درویش خانه ی حاجی را تبدیل به ستاد تبلیغاتی ناصر نوربخش کردند. «بَرکه های» پلو برپا شد و سورچرانها نیز سر و کله شان پیدا شد. تا اینکه بنا شد در میدان کارخونه برق که تبدیل به میدان آریامهر شده بود میتینگی برپا کنند. هم اینجا بگویم که این میدان کارخونه برق هم حکایت جالبی دارد. سالهای اولیه که میدانگاه کنونی را ساخته بودند، اسفالت نبود و هر کس از این میدان عبور میکرد تا مچ پا در گِل فرو می رفت. به همین دلیل رندان اسم میدان را از میدان آریامهر به میدان آریاگِل تغییر داده بودند و تا مدتها به این نام معروف بود. حالا ساواکی ها با شنیدن این اسم چه حالی پیدا می کردند بماند.
باری میدان آریاگِل را آذین بستند، بلند گوهایی نصب کردند و طاق نصرت بستند و پرچم برپا کردند و شهر شلوغ شد. بنا شد یک روز عصر با ورود ناصر نوربخش در این محل میتینگ برپا شود و او برای مردم سخنرانی کند. این کاری بود معمول و هر چهار سال یکبار اتفاق می افتاد. همه جا عکس نمایندگان محترم بود و ذکر اوصاف او و بعد از چند روز تعطیل می شد و می رفت تا چهار سال بعد. روز موعود جمعیتی که درمنزل حاجی پلویی نیز خورده بود حرکت کرد به طرف میدان، کسانیکه با ولایت ما آشنایی دارند میدانند این مسیر چندان کوتاه نیست. اما آنهایی که این راه پیمایی طولانی را طراحی کرده بودند به بُرد تبلیغاتی آن نیز توجه داشتند. چون جمعیت باید از «چالارک» حرکت کرده از پاجون و سرآسیاب بالا عبور می کرد و به میدان می رسید. با این حساب هرچه جمعیت به مرکز نزدیکتر می شد بر تعداد آن افزوده می گردید. حاج درویش که مردی بلند قامت و ورزیده و خوشرو بود در جلو جمعیت حرکت می کرد. او کلاهی از پوست برّه بسر داشت، با پالتویی از جنس ماهوت و کفش های شبرو بخوبی واکس خورده کاملن به سر دستگی جمعیت هم می آمد. به تخت کارخونه برق که رسیدند. حاج درویش مورد تشویق جمعیت حاضر قرار گرفت. او کلاه پوستی را از سر برداشت و بالای دست گرفت به طرف بلند گو حرکت کرد و با صدای بلند گفت: «زنده باد ناصر نوربخش دماوندی». جمعیت هم به احترام حاجی کف زدند و به همراهی تکرار کردند «زنده باد». حاجی که جمعیت را همراه دید بلندتر از دور قبل فریاد برآورد «زنده باد بیرق سرخ»!
جمعیت یک لحظه ساکت شد و بعد به یکباره منفجر گردید. عده ای شروع کردند به کف و سوت زدن. عده ای شعار زنده باد سر دادند و چند تایی نیز سعی کردند با جاوید شاه گفتن موضوع را ماست مالی کنند. چه کسی خودش را به حاجی رساند و او را کنار کشید و از بلند گو دور کرد یادم نیست. اما رنگ به روی بسیاری نمانده بود و اوضاع در درون آنان آشوب بود.
اما موضوع از چه قرار بود؟ شاید خودتان حدس زده باشید. حکایت توده و دموکرات را که بالاتر گفتم. آیا کسی به حاج درویش حالی کرده بود که توده ایها بار دیگر بازگشته اند و یا خودش چنین حدسی زده بود معلوم نیست. اما آنچه اتفاق افتاد این بود که خیلی ها از حکومت و شاه بد میگفتند و از انتخاب چند باره مجید محسنی و انتخابات قلابی انتقاد میکردند. این انتقادات که با زبان و لحنی تند در خانه حاجی هم انجام می گرفت شاید او را به این فکر انداخته باشد که ناصر نوربخش توده ای است که بازگشته تا حکومت از دست رفته را باز ستاند. به همین دلیل حاجی ساده دل و بی شیله پیله ما وقتیکه پشت بلند گو قرار گرفت، شعار «زنده باد بیرق سرخ» را که نماد کمونیستی و به گمان حاجی توده ای هاست را سر داد. اما غافل از اینکه ممکن است این موضوع به قیمت جان بسیاری در زمان قدر قدرتی ساواک بینجامد.
نمی دانم زیر سبیلی ساواکی ها به دلایل دیگر بود و یاترس از خوش نامی حاجی که آنها موضوع را نادیده گرفتند. اما هرچه بود ناصر نوربخش به جایی نرسید و بار دیگر مجید محسنی نماینده شد.
اگر یکسر فعالیت سیاسی در شهرهایی همچون ولایت ما تراژدی غمناک حسینعلی آقچه نباتی هاست، سر دیگرش کمدی برخورد حاج درویش با یک متینگ حکومتی است که برای رنگ کردن مردم برپا کرده اند.
آمستردام – آذر 1388

معنی چند لغت به گویش کیلانی:

بُغاز: تنگه، آبراه
بُغاز داردانل: تنگه بُسفُر، آبراهی بین دریای سیاه و مرمره و دو بخش اروپایی و آسیایی ترکیه قرار دارد.
آقچه نبات: نوعی زردآلوی خوش خوراک که تنها استفاده تازه خوری از آن می شد.
لاد: درّه
لاد طاقسرا: درّه طاقسرا که به سوی پاجون می رود.
پاجون: یا فاجان، نام یکی از محله های کیلان
پیَرَم: پدرم
مارَم: مادرم «مقصود حسینعلی شعار دادن بود که می گفت «پیرم توده، مارم توده» یعنی: پدرم هم توده ای است، مادرم توده ای، خودم هم توده ای هستم.»
عم قُلی صمد: نام هنری مجید محسنی. او هنرپیشه بود و اولین بار شخصیت صمد را در نمایشهای تاتر و سینما بازی کرد و به همین نام هم معروف شد.
بَرکه: دیگ بزرگ مسی
چالارک: نام محله ای است بین محله اتحاد و پاجون

توجه: کلیه اسامی و شخصیتهای نام برده شده در این نوشته واقعی هستند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s