تخت گاراژ

جعفر پویه

خبر آمدن اتوبوس از تهران مثل مژده اجرای یک مراسم بود. بوق اتوبوس و صدای موتور آن همچون آژیر و یا شیپور آماده باش، مردم را خبر می کرد. هر کس به دلیلی به جانب صدا کشیده می شد. پسر بچه‌ها و نوجوانها به قصد سوار شدن پشت اتوبوس. بزرگترها برای دیدار از شهر آمده ها و پرس و جو از اخبار و عده ای بیکار هم به قصد وقت گذرانی روانه می شدند.
در گذشته نه چندان دور اتوبوسهای مسافربری تا گاراژ مش طاهر بیشتر نمی آمدند و از آن به بعد را کیلانی و سارانی‌هایی که از مسافرت تهران باز می گشتند، باید پیاده گز می کردند. بعدها در مسیر رودخانه برای عبور اتوبوس جاده که نه راهی مال رو باز کردند و اتوبوس تا کیلان هم آمد. چون اولین اتوبوس که به کیلان رسید را مش ابراهیم بلبل «ابراهیم حاج طیبی» آورده بود. هم او نیز منطقه ای از ملک شخصی خود را تبدیل به گاراژ کرده بود. این منطقه را کیلانی ها تخت گاراژ می گفتند و تا سالها ایستگاه اتوبوس و دیگر وسایل نقلیه کیلانیها بود.
برای وارد شدن به گاراژ مش ابراهیم اتوبوس باید از کنار درخت چهارشنبه سوری از رودخانه عبور می کرد و یک سر بالایی کوتاهی را بالا می آمد تا وارد گاراژ شود. در ابتدا ورودی گاراژ و سمت راست آن مدرسه دخترانه کیلان قرار داشت. پشت مدرسه راهی بود که به محله عمادین می رفت. با یک زاویه 50 یا 60 درجه راهی شیب دار نیز بود که به سمت حمام عمادین می رفت. در کنار حمام ضلع شرقی آن منزل علی محمد محسنی یا «علی ممد بولون» لب جوی کَرِستون قرار داشت. حیاط این خانه که باغچه بزرگی بود ضلع شمالی گاراژ را تشکیل می داد. البته در سمت دیگر همین باغچه منزل اسد آقا غلام احمدی قرار داشت. و در ادامه مدرسه پسرانه کیلان واقع شده بود.
با این حساب دو ضلع گاراژ مشخص شد. اما ضلع شرقی گاراژ قهوه خانه حسین‌آقا طیبی قرار داشت که به زبان دیگر قهوه خانه محله یا آسیاب پائین بود. ساختمان قهوه خانه چندان قدیمی هم نبود. در جلو آن یک محوطه با صفا وجود داشت. در این محوطه یک حوض زیبا با فواره قرار داشت. دور حوض با شعاع حدود 4 تا 5 متر تخت های چوبی چیده بودند که با فرش و گلیم پوشیده شده بود. روی این تخت ها که در سایه درختها قرار داشتند تابستان جمعیت زیادی جمع می شد و به بازی حکم و پاسور می پرداختند که بین جوانان و میان سالان پر طرفدار بود. آنان همراه با نوشیدن چای سر پول چای یا هندوانه و خربزه بازی می کردند. اکثر موارد تماشاچی این بازیها از دخالتگران آن بیشتر بودند. زیرا بازنده و یا برنده شدن طرفین برای تماشاچی ها فرق نمی کرد. چون موضوع شرط که معمولن هندوانه یا خربزه و گاهی هم انگور بود؛ بعد از هر دور بازی به میان می آمد و هر کس قطعه ای از آن سهم می برد و تفریح بازیکنان و تماشاچیان بهم گره می خورد و لذت بخش تر می شد. باری در ضلع شمالی قهوه خانه و در جنوب مدرسه پسرانه، قدرت چلنگر مغازه داشت. قدرت الله عربی در این مغازه بجز چلنگری، از رادیو و چراغ پریموس تعمیر می کرد تا تفنگ حسن موسی و تعویض فتیله چراغ علاءالدین و چراغ توری و تبدیل سماور زغالی به نفتی و ….
بین این مغازه و مدرسه پسرانه یک راه کوچک وجود داشت که به کوچه شمس ها منتهی می شد. در نبش این راه با کوچه شمس ها «مش علی اصغر دال گوش» قصابی داشت. این قصابی دو درب داشت. یکی داخل محوطه‌ای که با قهوه خانه مشترک بود باز می شد که کشتارگاه آن هم هم آنجا بود و در دیگر آن رو بروی حمام شمس باز می شد که مردم برای خرید بیشتر از آنجا وارد می شدند.
ضلع جنوبی گاراژ نیز یک چنارستون قرار داشت که فاصله بین گاراژ و رودخانه را پر می کرد.
باری؛ وقتیکه اتوبوس می خواست حرکت کند و یا از تهران باز می گشت. اهل قهوه خانه نیز برای سر کشی و یا چند و چون ماجرا بیرون می آمدند و محوطه کاملن شلوغ می شد. این جماعت همراه با کسانیکه صدای اتوبوس را شنیده و برای خداحافظی، خوش آمدگویی، تماشا و یا کنترل رفت و آمد و … به گاراژ می آمدند جمعیت زیادی را تشکیل می دادند. اینگونه مواقع که محوطه گاراژ شلوغ می شد؛ بازار شیطنت و سربسر گذاشتن و شوخی به قصد تفریح نیز گرم و پر طرفدار بود.
عصر یکی از روزهای اواخر تابستان اتوبوس از تهران آمد. مسافران نیز پیاده شده و به خانه رفتند. جمعیت جمع شده در حال پراکنده شدن بود که سر و کله نصور خلیل تُفنگ بدوش پیدا شد. تُفنگ نصور از آن تفنگهای سر پُر و دست ساز بود که مدل حسن موسای آن معروف است. نصور خلیل یا نصراله روح الله طیبی مردی بود ریزه میزه با سری کم مو که همیشه کلاه آفتابی بسر داشت. چشمهای او از حد معمول ریز تر بود و از نظر دید احتمالن اشکالاتی نیز داشت. به همین دلیل بعضی ها به او «کور نصور» نیز می گفتند. باری تفنگ نصور از نظر اندازه و درازا چیزی از قد او کم نداشت. یعنی این امکان وجود داشت که موقع راه رفتن اگر تفنگ را از شانه خود آویزان می کرد، قنداق آن روی زمین کشیده شود. نصور تازه از راه رسیده بود که جوانها او را موضوع خوبی برای وقت گذرانی تشخیص دادند.
کلاغی روی شاخه یکی از درختهای تبریزی که کیلانیها به آن چنار می گویند در ضلع جنوبی گاراژ نشسته بود. هوشنگ احمدی و محمد غفور «محمد غفور محسنی» و نصور اسدآقا «نصرالله غلام احمدی» شروع کردند و گفتند: شرط می بندند که نصور با یک تیر کلاغ را بزند. عیسا سید ممد «سید عیسی طباطبائی» گفت: من 25 زار شرط می بندم که نصور نَتونِه بَزِنِه. جوانها نصور را نگه داشتند. شرط بندها شروع کردند به شرط بندی که نصور از کجای کلاغ می زنه، تیر به کلاغ نمی خوره و یا نصور نمی تونه آنرا بزنه. عباس شغال «عباس قدرتی» و علی توکلی نصور را «رِشقَن» کردند که درست نشانه بگیره تا حرف آنهایی که می گویند او نمی تواند درست هدف گیری کند غلط از آب در آید. پس از شرط بندی و آماده شدن جوانها، حالا دیگر تعداد جمعیت چشمگیر شده بود و آنهایی که داخل قهوه خانه بودند نیز از سر و صدای شرط بندها و بگیر و ببند و بلوف آنها بیرون زدند و جمع شدند. نصور هم که موقعیت را برای هنر نمایی مناسب می دید، تفنگ را از روی دوش پائین آورد. یک چاشنی روی پستونگ تفنگ قرار داد و آماده کار شد.
کلاغی که روی شاخه تبریزی نشسته بود به علت نازک بودن شاخه همچون کسی که در حال تاب بازی است در رفت و آمد بود و هر آن به یک طرف «قِلِوو ویمگید». سعی و تلاش کلاغ برای تثبیت خودش بیهوده بود و با هر حرکت او، شاخه بیشتر موج بر می داشت و او را از این سو به آن سو می برد و باز می گرداند.
جمعیت موقعیت کلاغ را به نصور نشان دادند. او دست را سایه بان چشم کرد. چند بار جا بجا شد و بهترین مکان را برای نشانه روی و شلیک پیدا کرد. تفنگ را که آماده کرده بود روی دست گرفت. جمعیت که گرد او حلقه زده بودند کوچه دادند و راه نشانه روی را برای او باز کردند. نصور تفنگ را بالا آورد و قنداق آنرا در گودی شانه قرار داد. گونه راست خود را به قنداق تفنگ چسباند. از شکاف درجه تا نوک مگسک را دید زند و سپس آنرا زمین گذاشت. سرش را بالا گرفت و دوبار پشت سرهم «اِشنافَه» کرد. دستمال چرکی از جیب در آورد. در آن فین کرد. با طرف دیگرش پیشانی خود را که عرق کرده بود پاک کرد و آنرا در جیب گذاشت. دوباره تفنگ را روی دست گرفت. گونه را به قنداق چسباند و قبل از اینکه اقدام بکار کند بار دیگر با آستین دست راست دماغ خود را پاک کرد. سُگ باقیمانده در دماغش را بالا کشید. نفس را در سینه حبس کرد و تفنگ را که قنداق آن به گونه اش چسبانده بود برای نشانه روی به سمت کلاغ بالا آورد. قد نصور با آن تفنگ دراز و بلند بالا چندان تناسبی باهم نداشتند و نشان از یک عدم توازن می داد. هر چقدر سر تفنگ بالاتر می آمد تا کلاغ به تیر رس آید نصور مجبور می شد بیشتر به عقب خم شود. بلند بودن تبریزی های چاله باغ نصور را مجبور می کرد بیش از اندازه تفنگ را بالا آورده تا هدف را ببیند. این بالا بردن تفنگ آنقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه تعادل نصور بهم خورد و از پشت به زمین افتاد. جمعیت هورا کشید و بعضی ها از خنده روده بر شدند. تفنگ از دست نصور رها شد. تفنگ یک طرف افتاد و نصور وسط جمعیت تماشاچی ولو شد. شانس آوردند که تفنگ در نرفت و شلیک نکرد و الا چند نفر ساچمه ای شده بودند خدا عالم است. باری دوباره جوانها به کمک آمدند و نصور را سرپا کردند. او در حال نیمه شوخی نیمه جدی به بعضی ها که هنوز می خندیدند گفت: «زهر مار وَلّتِ زِناها».
نصور خودش را تکاند و دوباره دست بکار شد. اما اینبار به زانو کار را شروع کرد. اول دست را سایه بان کرد و محل نشستن کلاغ را دید زد. جمعیت را کمی عقب راند تا بهتر بتواند نشانه گیری کند. در حالی که او مشغول آماده سازی بود هرکس نیز چیزی می گفت. کل فیضی که تازه از راه رسیده بود پرسید: «چو مو نین؟»
علی وازاده «علی صالحی» گفت: «نَصور مِخا زیر دُمب غِلاغ رِ گاز ویگیره.»
نصور هم در جواب گفت: «موگم اون هرچی نابدتَرتِه ها.»
در بین همین شوخی و لودگی نصور به زانو آماده شلیک شد.
شرط بندها هم دایم اندازه شرط را بالا پائین می کردند و به بازار گرمی مشغول بودند. با اعلام آمادگی نصور همگی ساکت شدند. نصور در پای درخت گردوئی در شمال گاراژ کنار چَپَر باغچه علی ممد بولون سرتفنگ را بالا گرفت. گونه را به قنداق چسباند و هنوز درست و حسابی نشونه گیری میزون نشده بود که دنگ خورد روی پستانگ و صدای شلیک تیر بلند شد.
چند مرغ و خروس که پشت سر نصور لای چپر مشغول چرا بودند رم کردند و با سر و صدا هر کدام به طرفی فراری شدند. گربه ژولیده پولیده‌ای که توی آشغالهای قهوه خانه مشغول کند و کاو بود آنچنان ترسید و وحشتزده شد که از هول زد وسط جمعیت. عده‌ای با داد و هوار ترس خورده و تعدای نیز حیران راه را برای حیوان دیوانه شده باز کردند تا با کله توی چپرهای کنار گاراژ خودش را زخمی کند.
عیسا سید ممد گفت: «اوی پدَرِ پدری، عین پلنگ موموند! چدو هَمچه کرد؟»
از صدای غرش تفنگ گوش عده زیادی تا چند لحظه سوت می کشید. تفنگ که نه، انگار توپ در کردند، آنقدر که صدا داد. اما کلاغ روی شاخه چنار جابجا شد. پشت اش را به جمعیت کرد و به تاب بازی خودش ادمه داد. جمعیت که تا اینجای کار کلی خوش گذارنده بود. از کار کلاغ و جابجا شدن او بیشتر از تیر به هدف نخورده نصور خندید. اما نصور نیز خودش را از تک و تا نینداخت. چند تا نوچ نوچ کرد و گفت: «کَلهَ کرد.»
کله کرد به معنای این است که باروت ریخته شده در تفنگ از اندازه معمول بیشتر بوده و فشار وارد شده به ساچمه زیادتر و به همین علت اندکی از هدف بالاتر را زده است که به این حالت شکارچی‌ها کله زدن تفنگ می گویند. شرط های بسته شده رد و بدل شد. دوباره جوانها آماده شرط بندی شدند. سید عیسا گفت: «اینرا ده تومن شرط دمبندَم که نصور نتونه دوراهَه غِلاغ رِ بَزِنِه.»
نصور هم گفت: «دَمبازی ها، حالا مینی.»
جماعت که تصمیم نصور برای ادامه کار را دید، حاضر به ادامه شرط بندی روی هدف گیری او نشد. آنها با اینکار داو را گرم کرده به تماشا نشستند. تعدادی هم بی اعتماد نسبت به نشانه روی‌ نصور و ناتوانی او در زدن کلاغ حاضر به شرط بندی بودند.
نصور مخزن مخصوص باروتی را که با یک کمربند چرمی به کمر بسته بود، در آورد. مقداری باروت از آن در کف دست اش ریخت. یکی دو بار مقدار آنرا زیاد و کم کرد و ریخت داخل لوله تفنگ. یک تکه کهنه آماده را که در جیب داشت در لوله تفنگ تپاند و با سنبه مخصوص چند بار در آن کوبید. مقداری ساچمه از مخزن دیگری در مشت ریخت، آنرا داخل لوله تفنگ سرازیر کرد و پشت سر آن نیز یک کهنه پارچه گذاشت و با سنبه محکم کوبید. بعد از اینکه تفنگ آماده شد یک چاشنی روی پستانک گذاشت و گفت: «بشین کنار بینم.»
دوباره شروع به نشانه روی کرد. نشست، پای راست را زیر نشیمن خودش جمع کرد. پای چپ را ستون کرده و دست چپ را روی آن گذاشت. تفنگ را بالا آورد و مشغول نشانه روی شد. علی وازاده باز گفت: «نصور سولاخ کینشِه مینی، هَمون چون رِ نُشونه بیگی.»
نصور لبخندی زد و ظاهرن از این شوخی بدش نیامد و بکار ادامه داد. کسی شرط نبست. اما تماشاچی ها کاملن اوضاع را زیر نظر داشتند. سر تفنگ آمد بالا، نصور اینبار برای نشانه گیری فرصت کافی داشت. چون کسی شرط نبسته بود بنابر این سر و صدای زیادی هم نبود. چشمها به طرف نصور بود که بار دیگر صدای غرش تفنگ بلند شد. همه سرها به سوی کلاغ چرخید. اما از بد حادثه باز هم کلاغ سُر و مُر و گنده سرجای خودش مشغول تاب بازی بود. سر و صدا و قیه جمعیت که تفریح درست وحسابی پیدا کرده بود به آسمان می رسید. نصور در حالیکه دود دور و برش را گرفته بود، دست را سایه بان چشم کرده بازهم نوچ نوچ کرد و گفت: «لامَسَب پا بَزی.»
منظورش این بود که اینبار مقدار باروت از حد معمول کمتر بوده و ساچمه ها بجای هدف اندکی نزدیکتر خورده که به این اتفاق شکارچی ها پا زدن می گویند. بعضی ها نصور را دوره کرده پرسیدند: «این تفنگ گاهی کله مزنه، گاهی پا مزنه، پس کی درست مزنه؟» و نصور در صدد اینکه ثابت کند منظورش چه بوده، بیهوده تلاش می کرد. همزمان داشت تفنگ را آماده می کرد که سر و کله ممدتقی پیدا شد و نصور را نجات داد. محمد تقی باقری که با نصور رفاقت و شوخی داشت از راه نرسیده گفت: «این کوره سگ شتر رِ اَ دو قدمی نَمینِه چِدو موتونه غِلاغ ر گَل چنار بینه و بَزنه؟ رو به نصور کرد و گفت: «پاش جمع کم کُن، گُم بِبا!»
نصور هم گفت: «حالا یکچی وات موگَم ها، پیره سگ!»
رفقا به محمد تقی، پیر تقی می گفتند. به همین دلیل نصور از این لقب برای مخاطب قرار دادن او استفاده کرد. بعد هم ممدتقی شروع کرد به تعریف که: نصور خرگوشی را که بچه‌ها تله گذاری کرده و گرفته بودند را به یک تومن می خرد. او خرگوش را در طویله به آخور بسته و سعی کرده تا از سوی دیگر با تفنگ او را بزند. ممد تقی میگفت: «کوره سگ وختی مینِ طَبُولَه وا سه تا تیر نتونست خرگوش دَبِستَه ر بَزِنِه. حیون ر وا پَردو بَزی بَکُشت. حالا واسِه من شکارچی بَبِه.»
به هرحال ممد تقی نصور خلیل را از مخمصه گرفتار شده نجات داد و رهایش کرد. جمعیت داشت بحث می کرد که «اینه وَچِه غِلاغه که اَ تیر نَمتِرسِه». و الا کلاغ زرنگتر از این حرفهاست که بنشینه و هدف دو تیر سرگردان باشه که آیا بخوره یا نخوره. معلوم شد جوجه کلاغ از لانه اش که چند متری بالاتر بود بیرون افتاده و به زور خود را به شاخه ای بند کرده و هر آن امکان پرت شدن‌اش وجود دارد. به همین دلیل او بیش از اینکه بیم جانش به دلیل حضور تفنگ و موجود دو پا را داشته باشد. به فکر بند کردن خودش به شاخه درخت و دور شدن از لانه بود.
بحث و گفتگوی جمعیت ادامه داشت که احمد بی‌کس با ماری که دُم آنرا به یک چوب بسته بود از راه رسید. مار به درازای حدود یک متر در انتهای چوب در تلاش و تقلا بود تا که خود را نجات دهد. اما معلوم است که تلاش او بیهوده بود و راه بجایی نمی برد. جمعیت که مار را دید به طرف آن موج برداشت. دور احمد و مار حلقه زدند و به اظهار نظر پرداختند. احمد همچون پهلوانی که از فتح قلعه دشمن باز آمده سعی داشت ماجرای دستگیری مار را شرح دهد. اما کو گوش شنوا، جمعیت به هر چیزی توجه داشت الا به احمد و توضیحات او درباره شکار مار گرفتار.
مار بیچاره حالا دیگر واقعن موقعیت خود را بدتر از گذشته می دید و تقلای خود را بیشتر کرد. هر بار که مار تاب برمی داشت و جهت عوض می کرد، جمعیت نیز به همان طرف موج می گرفت و خود را کنار می کشید. معلوم نبود آنها از مار می ترسند یا مار از آنها؟ هرچه بود دایره گرد او گشاد و تنگ می شد و مار بیچاره نیز حیران وضعیت در تقلای آزادی بود.
در بین جمعیت یکی تشخیص داد که این مار جعفری است. در خطرناک بودن او داد سخن داد که از افعی هم خطرناکتره. گفتند که اگر این مار گاو را در حال چریدن بزند در عرض چند دقیقه حیوان سیاه شده و می میرد. همین موقع قربانعلی جعفری «چک بیل» بر دوش و پاچه شلوار بالا زده از کنار رودخانه به دنبال آب و یا آبیاری رد می شد. علی وازاده بار دیگر شوخی‌اش گل کرد و با صدای بلند قربان را صدای زد و گفت: «قوربون، قوربون، احمد بی‌کس یک ماهر بیکِّه، وَچه‌ها موگَن اینَه ماهر جهفریه. بیا بین اینَه ماهر شِمایه؟»
قربان که توقف کرده بود رو به علی گفت: «نِه، مال من سرجاش دَرِه. اگه احمد بش دست بزنه خاکسر مِبا.»
جمعیت از ته دل خندید و علی مقهور حاضر جوابی قربان در حالیکه غُرغُر می کرد و زیر لب فحش می داد به جای خود بازگشت.
مش‌حسن توکلی نزدیک چپر و کنار محوطه چُپُق اش را چاق کرده و پک های قُلّاجی به آن می زد. او در حالیکه کُت خود را روی دوش انداخته، «چوکُندوگ» نشسته بود. صدای هوشت کشیدن دود چپق توسط او از چند متری به گوش می رسید. کنار او کل‌فیضی یک لُنگ را پهن کرده و چهار زانو انگار در مجلس مهمانی است، مرتب نشسته بود.
توکلی گفت: «اگه ماهر جَهبری تریاکی رِ بَزنِه، خودش درجا میمیره.» جمعیت متعجب از این اظهار نظر توکلی دور او و کَل فیضی جمع شدند. مار هم آن وسط بسته به چوب در دست احمد در تقلا بود. مش‌حسن توکلی بار دیگر گفت: «همین کل‌فیضی ر یگرا ماهر بزی، درجا بَمُرد.» او در حال کشیدن چپق تعریف کرد: شبی کل‌فیضی در قهوه خانه خواب بوده که ماری از لای تیرهای چوبی سقف به روی او می افتد. کل فیضی که در خواب خوش بوده متوجه نمی شود. اما صبح که بیدار می شود می بیند که مار دراز به دراز کنارش افتاده و جای زخم گزیدگی آن نیز روی بدن‌اش مانده است. توکلی گفت: «موگین نِه، اَ خودش واپُرسین!»
کل فیضی هم بدون اینکه سرش را بلند کند چند بار آن را به بالا و پائین و راست و چپ حرکت داد. جمعیت این حرکت را به منزله تایید گفته توکلی فرض کردند.
اما بعضی ها با توکلی به مباحثه پرداختند که اینکار شدنی نیست. پرسیدند که مگر مار موقع گزیدن چه میکند که بعد از آن باید بمیرد؟ توکلی که حریف استدلال آنها نمی شد. توتون چپق را خالی کرد. با احتیاط سرچپق را از دسته آن جدا کرد. یک چوب کبریت را در داخل لوله دسته چپق کرد و به اطراف چرخاند. آنرا که بیرون آورد مایعی سیاه رنگ و غلیظ به آن چسبده بود که کِش می آمد. رو به جمعیت گفت: «یک تیک اَ اینَه رِ دُهونِ ماهر دَنین، بینین درجا موگشه شه یا نِه!»
مدعی ها درمقابل آزمایشی عملی قرار گرفتند. بعضی ها چوب کبریت آغشه به جوهر چپق بدست سعی می کردند به مارنزدیک شوند. اما با هر حرکت آنها مار به سرعت به سویی دیگر تاب برمی داشت. آنها نیز از ترس به عقب جست می زدند. عجب «مرد اِزمائیه» این حسن توکلی!
وقتیکه تلاشگران نتوانستند چوب کبریت آلوده به شیره توتون داخل دسته چپق را حتا به پوزه مار نیز نزدیک کنند. به فکر چاره افتادند. یک نفر کت‌اش را درآورده روی مار انداخت. با چوبی که یک سر آن دوشاخه بود مار را نگه داشتند. دو سه نفری کمک کردند تا مار را نگه دارند و چوب کبریت آلوده را در دهان او بگذارند. اما مگه اینکار شدنی بود؟ هرچه سعی کردند نتوانستند دهان مار را باز کنند و کار بجایی نمی رسید. بار دیگر علی وازاده با لودگی رو به علی توکلی که بالا سر مار مشغول چیز خور کردن او بود کرد و گفت: «علی، ماهر رِ تَغِلیَک بده، وقتی بخواست بخنده، اونَه ر آغِستَه کُن مینِ گَلِش.»
علی که جوانی ورزشکار بود. چپ چپ به «آداش‌اش» نگاه کرد و چیزی نگفت. علی هم حساب کار دست اش آمد و خودش را کنار کشید. باری جمع بیکار گرد آمده در تخت گاراژ با یک تیرک مار سخت مشغول بودند و هر کس چیزی می گفت و پیشنهادی می داد که به ناگاه از دور دورها کسی بلند فریاد زد: اِهوووووو…
انگار اسم رمزی به گوش جمع رسیده، زیرا باهم و یک صدا تکرار کردند: اِهووووووو
صدا موج گرفت از روی درختها گذشت و پس از برخورد به کوهها خودش را پژواک داد و تا کیلومترها شنیده شد. عده ای به سوی صدا متوجه شدند و به کنکاش افتادند تا منبع را پیدا کنند. قهوه خانه نشین ها به سوی پاتوق خود رفتند. تعدادی هم راه خانه را پیش گرفتند. جمع پراکنده شد و هر کس به سویی رفت. احمد بی‌کس با ماری که نمی دانست با آن چه کند، تنها ماند.
آمستردام – بهمن 1388

معنی چند لغت به گویش کیلانی:
نصور: نصرالله
رِشقَن: تحریک، تشویق
رِشقَن کِردَن: تشویق به انجام عملی نمودن
غِلاغ: کلاغ
قِلو ویمگید: تاب بر می داشت، خم می شد «به معنی از دست دادن تعادل بکار می رود.»
اِشنافَه: عطسه
سُگ: آب بینی، موف
وَلّتِ زنا: ولد زنا، حرامزاده «فحش و ناسزا»
چومونین: چکار می کنید
وازاده: وازده، نامرغوب
مِخا «مِخوا«: می خواهد
ویگیره: بگیره
موموند: می ماند، ماننده بود، شبیه بود
هَمچه: این چنین، این طور، اینگونه
چِدو هَمچِه کرد؟: چرا اینگونه کرد؟ چرا اینطور کرد؟
اینرا: اینبار، این دفعه
دَم‌بِندَم: می بندم
دو راهه: دو باره
دَم‌بازی: می بازی
بشین: بروید
بِشین کنار: بروید کنار
سولاخ: سوراخ
مِینی: می بینی
لامَسّب: لامذهب، بی دین و ایمان
نَمینِه: نمی بیند، کنایه از نابینا بودن
چِدو: چرا، چطور، چگونه
موتونِه: می تواند
گَلِ چنار: بالای چنار، نوک چنار
وَختی: وقتی
مینِ: داخل، درون
طَبولَه: طویله، اسطبل
مینِه طَبولَه: داخل طویله
دَبِستِه: بسته است
پَردو: شاخه بید برای استفاده در باغداری
بَزی: زد
وات: به تو
موگَم: می گویم
بَبِه: شده
چَک بیل: نوعی بیل مخصوص آبیاری و باغداری ، نوک بیل
جَهبری: جعفری
وَچَه: بچه
موگَن: می گویند
مِبا: می شود
چوکُندوگ: چُمباتمه
واپُرسین: بپرسید
یگ تیک: یک کمی
اَ اینَه: از این
دَنین: بگذارید
موگشُه: می کشد
موگشِه شِه: با سکون کاف – او را می کشد
مرد اِزما: مرد آزما، کنایه از عملی که توان و قدرت کسی را اندازه بگیرد. یا فرد قوی و قدرتمند.
تَغِلیَک: غلغلک
اُونَه رِ: آنرا
آغِستَه: فرو کردن، چپاندن، انباشتن
مین: به سکون «م» و «ی» – داخل، درون
گَلِش: گلویش
آداش: هم اسم، هم نام

توجه: کلیه اسامی و شخصیت های این نوشته حقیقی می باشند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: