تات «زبان، قوم، ملیت» [بخش اول]

تات لغتی است ترکی مغولی که بعنوان صفتی تحقیر آمیز از جانب ترکان مهاجم غالب به ایرانیان پارسی گوی مغلوب ساکن سرزمینهای تحت سیطره آنان اطلاق می شد. کسانی که ترکی را نمی فهمیدند و یا به آن زبان تکلم نمی کردند از جانب ترکان «تات» خطاب می شدند. تات به معنی زیر دست و کوچک نیز است، اما در فرهنگ محاوره به کلیه فارس زبانان غیر ترک ساکن ایران تات گفته می شده است.
پیش درآمد
ارزش بررسی زبان هر قوم و ملتی به این دلیل اهمیت ویژه دارد که زبان آئینه تمام نمای فرهنگ و پیشینه تاریخی آنان است. اینگونه نیز می توان گفت: زبان بعنوان حامل فرهنگی راوی هویت هر قوم یا ملت است. آداب، رسوم، آئینها، اعتقادات و باورهای هر قوم و ملتی به عنوان میراث فرهنگی آنان تنها با زبان و گویش شان قابل انتقال و ثبت است. به این دلیل از بین رفتن زبان یا گویش هر قوم و یا ملتی به معنای نابودی فرهنگ و پیشینه تاریخی و به زبانی دیگر هویت آنان است. برای ورود به مبحث تات از اینجا شروع می کنیم که:
ایران سرزمینی فرهنگی است و حوزه گسترش آن از شمال چین در شرق تا ماورای رود نیل در غرب گستردگی دارد. منطقه ای که اکنون ایران نامیده می شود و چهار چوب ملی آن از نظر بین المللی به رسمیت شناخته شده است، بخش کوچکی از این گستره فرهنگی است. نمودها و بازتاب جلوه های فرهنگ ایرانیان در عرصه های متفاوت فرهنگی «ادبیات، موسیقی، مجسمه سازی، نقاشی، انواع صنایع دستی، آداب و رسوم و آئین ها و از همه مهمتر فلسفه و تفکر معطوف به تبیین جهان» در این پهنه وسیع فرهنگی، قابل دیدن و مشاهده است. اما به دلیل اینکه ایران در چهار راه حوادث قرار داشته و عرصه تاخت و تازهای فراوانی از سوی اقوام مهاجم قرار گرفته است. گاه این جلوه های فرهنگی برای مدتی کوتاه به محاق رفته است. اما چیزی نگذشته در مصاف با مهاجمان و اقوام تسلط یافته برتری های خود را به نمایش گذاشته اند و با تحت تاثیر قرار دادن آنان سعی به برآمد خود کرده تا جایی که در این حوزه بر حاکمان مستولی شده و تسلط فرهنگی خود را اعمال کرده اند.
در سالهای پایانی حاکمیت ساسانیان که عرصه بر مردم ایران زمین توسط حاکمان تنگ شده است و ظلم و جور ساسانیان تحت لوای دین حکومتی آنچنان امان مردم را برید که شعار دلفریب «همه مسلمانان با هم برادرند» اعراب ایرانیان را فریفت و با آغوش باز به استقبال آنان رفتند. نفرت و بجان آمدن آنان از ظالمان جبار ساسانی با عدم مقاومت در جبهه های جنگ خود را نشان داد. شکست در جنگ را پذیرا شدند به شوق از بین رفتن ظلم و ستم حاکمان و برادری و برابری. اما اندکی از ورود اعراب به خاک ایران نگذشت که پرده فریب کنار رفت و روی دُژم اعراب بادیه نشین خود را نمایان ساخت. هنگامی که زنان و دختران خوب روی ایرانی در بازار برده فروشان مکه و مدینه به درهمی ناچیز معامله شدند و داشت و نداشت ساکنان کشور پرمدعای ایران بدست بیابان گردان عاری از مهر و فرزانگی بباد فنا رفت. تازه آنان دانستند که فریب بزرگی را بعنوان برادری و برابری به آنان غالب کرده اند.
باری اعراب مسلط شده بر ایران پس از اندک زمانی شعار مسلمانی را بکناری نهادند و ناسیونالیسم عربی خود را نشانه برتری و سروری دانستند. آنان هرکسی را که زبان عربی نمی دانست پست و بی شعور می خواندند؛ به ویژه ایرانیان پارسی گوی را که عربی را نمی فهمیدند و یا نمی خواستند بفهمند را با صفت تحقیر آمیز «عجم» نامیدند. عجم در لغت به معنی لال، گُنگ، نادان و احمق بکار برده می شود. اعراب با تکیه بر عربیت خود عرصه را بر ملل دیگر تنگ کردند و بر اساس فرهنگ بادیه نشینی خویش به دیگران همچون زیر دست و امربر نگاه می کردند. در ایران تسخیر شده اعراب شدند «مولا» و ایرانیان نیز «موالی» یا خدمتگذار نام یافتند. همین نشان سروری و بلند مرتبگی اعقاب اعراب هنوز در ایران با پیشوند «سید» به معنای آقا و سرور ادامه دارد. اما یکی از مزیت های زندگی در مناطق تحت استیلای اعراب مسلمان این بود که همه چیز با پول قابل معامله بود حتا دین و مذهب؛ یعنی اعراب شیفته پول و مال و منال به سوداگری دین و پرستش خدا نیز پرداختند. و کسانیکه خواهان حفظ ادیان آبا و اجدادی خود بودند می توانستند با پرداخت مبلغی پول تحت نام جزیه به حاکمان عرب دین خود را حفظ کنند و به شیوه نیاکان خود نیایش نمایند. این توانایی در قدرت معامله در همه چیز حتا در دین و پرستش خداوندگار و سودای آن با پول و مال دنیا نیز از دست آوردهای حاکمان عرب شیفته پول و ثروت است. بنابراین بسیاری از ایرانیانی که خواهان حفظ دین آبا اجدادی خود بودند ترجیح دادند تا با پرداخت مبلغی دین خود را از اعراب مسلمان بخرند. همزمان آنان صفت تحقیر آمیز «عجم» را پذیرفتند اما زبان اجدادی خود را حفظ کرده و به آن تکلم کردند.
درآمد اول «حضور بیگانه»
طبری و یاقوت هر دو متفق القول هستند که «دماوند در سال 18 یا 22 هجری در زمان خلافت عمر به سرداری «نعیم بن مقرن» توسط اعراب فتح گردید. قتل و کشتار وسیع مردم ری توسط اعراب خونریز باعث شد تا فرماندار دماوند «مَهَست‌مُغان مردانشاه» دست بکار شده پس از مذاکره بدون خونریزی تسلیم اعراب شد و مردم را از کشتار رهانید. او متعهد شد تا سالانه 200 هزار درهم باج به کوفه پرداخت کند. همچنین به علت مرکزیت داشتن دماوند در کیش ایرانیان یعنی زردشتی مَس‌مغان «مَهَست‌مُغان» به عنوان عالیترین مرجع روحانی کیش ایرانیان حاکمیت منطقه ای خود را حفظ کرد و مردمانی بسیار در محالات دماوند که از هم کیشان او بودند سکنا گرفتند و زیستند. این حاکمیت تا قرن هشتم میلادی (دوم هجری) بر قرار بوده است تا اینکه خلیفه عباسی المهدی فرمان قتل اعقاب او را صادر و دژ مسکونی آنان را تخریب کرد. مَهَست مغان یا مَس‌مغان که در عربی «کبیرالمجوس» نامیده می شد بزرگ خاندان قارن بود که تباری پارتی داشت؛ آنها از گذشته دور در دماوند حاکمیت داشتند. یعنی اهالی دماوند تا قرن هشتم میلادی نیز بر دین آبا اجدادی خود بودند، حاکم هم کیش خود را داشتند، با گویش کهن خویش صحبت می کردند و به اعراب جزیه می پرداختند. یعنی این منطقه تقریبن حدود دو قرن در مقابل اعراب مقاومت کرده و حاضر به گردن گذاشتن بر فشارهای فرهنگی و اجتماعی آنان نبودند.
لازم به توضیح است که دماوند در گذشته به معنای شهری که اکنون این نام را برخود دارد و یا شهر و دهی بزرگ نبوده است، بلکه دماوند به منطقه‌ای اقلیمی اطلاق می شد که شهرها، روستاها و دهات زیادی را در بر می گرفت. اکنون به تقریب می توان شهرستان دماوند را حوزه اقلیمی آن دانست.
درآمد دوم «مقاومت»
ایرانیان که هیچگاه به حکومت جور و ظلم عربها نگردن ننهاده بودند هر از گاهی سر به شورش برداشته و حکومتهای محلی خود را برپا می کردند. از اواخر قرن دوم به بعد در نواحی شمالی امپراتوری عظیم اسلامی یعنی ری و خراسان و دیلم حکومتهایی ظهور کردند که شیوه دیگری در کشور داری در پیش داشتند. سامانیان در خراسان، صفاریان در سیستان و آل بویه در طبرستان و دیلم را می توان در شمار این حکومتهای محلی نام برد. هرچند هرکدام از حکام این حکومتها خود را مطیع خلیفه عباسی قلمداد می کردند و خطبه بنام او می خواندند، اما بسیاری از اعمال آنها با خواسته های اعراب به شدت ناسیونالیست همخوانی نداشت. در این سالها زبان فارسی تبدیل به زبان دربار حکام منطقه ای شد و به ویژه فارسی دری رونق بسزایی یافت. «فارسی دری در گذشته نیز زبان دربار ساسانیان بود و به هم این دلیل دری یعنی درباری نامیده می شد.»
حاکمان خراسان یعنی سامانیان در بسط و ترویج زبان فارسی کوشش بسیار کردند و در تفاخر به ایرانی بودن خود آنچنان غلو آمیز برخورد می کردند که خود را از نوادگان بهرام چوبین سردار معروف ساسانی می نامیدند. به هر روی زبان فارسی دری که زبان حکام محلی مناطق متفاوت ایران کهن بود بنای همه گیر کردن گذاشت تا جایی که عرصه را بر دیگر گویش های ایرانیان تنگ کرده و آنان را به انزوا کشاند. در همین زمان ظهور ترکان غزنوی در شمال و همه گیر شدن قدرت آنها دور دیگری از تلاطم را باعث شد. حاکمان منطقه مرکزی یعنی آل بویه که بیشتر خود را شیعه می نامیدند تا مخالفت خود با خلیفه عباسی را توجیه کنند مغضوب سلطان محمود غزنوی شدند. او که هنرش جنگ و درگیری بر علیه کفار بود بارها به هند لشگر کشیده و خاک آنجا را توبره کش کرده بود روی به ری نهاد و مردم آنرا طعمه تیغ تیز کفر ستیز خود کرد.

ادامه دارد ….

Advertisements

Responses

  1. خسته نباشید
    مطلب بسیار جالبی بود
    لطفا از این به بعد منابع نوشته هایت را بنویس تا علمی تر باشد
    تشکر میکنم

  2. درود بر شما
    من از تات زبان های تاکستان و اهل اسفرورین از توابع قزوین هستم و از نوشته ات بسیار لذت بردم؛ خسته نباشید.
    لطفا منابع مورد استفاده نوشته ات رو بنویش تا برای مطالعه بیشتر دوستان مراجعه کنند.
    تشکر میکنم لطفا مقاله های جدید خودت را برایم بفرست و از کارهای تازه ات باخبرم کن


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: