اُستونَگ بَلَدم تا به تا

جعفر پویه

مقدمه
تاریخ شفاهی در هر قوم و ملتی از ارزش بالایی برخوردار است. حفظ و نگهداری تاریخ شفاهی به معنی حفاظت از فرهنگی است که تنها به زیبایی ها و نکته های اخلاقی یا اجتماعی بسنده نمی کند. چون حفظ تاریخ شفاهی به وسیله گویش و زبان نقال ممکن می شود، بنابراین خود گامی به سوی حفاظت از زبان و یا گویش یک قوم یا ملت است. به همین دلیل بدون توجه به گویش و زبان یک قوم یا ملت بررسی فرهنگ آنها کمبود ویژه ای را احساس خواهد کرد. اینگونه است که کنکاش گران فرهنگی و اجتماعی به زبان که حامل فرهنگی هر قوم و یا ملتی است توجه خاص دارند. بنابراین نقل داستانها و قصه ها، مثل ها و متل ها، خاطرات و حکایت های گذشتگان با زبان بومی و گویش منطقه ای خود از بار فرهنگی بالایی برخوردار است. زیبایی ها و نکته های نهفته در قصه، داستان، مثل و متل تنها با گویش و زبانی که آنها با آن ساخته و پرداخته شده اند بیشتر هویدا می شود و رساتر می گردد. یعنی ساختار قصه و مثل و متل ها خود می توانند بار زبانی و ظرفیت های آنرا مشخص کنند و بر توانمندی های آن زبان و یا گویش دلالت نمایند. به غیر از این حفظ و نگهداری فرهنگ شفاهی می تواند خود بخشی از یک زبان و گویش را که در خطر انقراض قرار دارد را نجات داده و ریشه های لغات جدیدتر را برای بررسی در خود محفوظ بدارد. به این دلیل جهت گیری در راستایی که بتواند فرهنگ شفاهی یک قوم و ملت را حفظ و نگهداری کند، اقدام در راستای حفظ و حراست از فرهنگ کل بشریت است. زیرا با از بین رفتن فرهنگ شفاهی و فراموشی زبان گفتاری بازماندگان آن قوم و ملت قادر به اثبات ریشه های خود نیستند و زبان گفتاری آنها از این گنجینه غنی بی بهره خواهد ماند.

دفاع از ریشه ها
کیلان به عنوان یکی ازمناطق کهن با تاریخ و قدمتی دیرینه که مورد بی توجهی و بی مهری صاحبان قدرت قرار گرفته از جمله مناطقی است که با توجه به گویش مردم آن که بخشی از زبان تاتی در پهنه ایران زمین است، می رود تا فرهنگ شفاهی خود را باز نهد و در گذر از موقعیت خطیر کنونی همه تاریخ و دیرینه خود را بدست فراموشی بسپارد. منهای اینکه کنکاش باستان شناسی در مناطق تاریخی کیلان انجام نگرفته و به گنجینه بشری نهفته در دل خاک آن بی توجهی شده، فرهنگ شفاهی آن نیز در هجوم امواج مغناطیسی رادیو تلویزیون و ماهواره می رود تا به طور کلی روی درنقاب کشد و از حافظه ها محو گردد. اگر کسی باشد که اندکی دلسوزی برای ایران زمین که کیلان بخشی از خاک کهن آن است داشته باشد. اگر کسی علاقمند به حفظ هویت تاریخی مردمی است که یک شبه سر از خاک بیرون نیاورده و بخواهد نشان دهد که بی ریشه نیست. اگر نیاز باشد تا برای حفظ هویت ملتی که در برابر مدرنیته افسار گسیخته ای که بی پروا می تازد و همه آنچه در سر راه خود می یابد را از دم تیغ می گذراند، استقامت و یا پایداری انجام گیرد. نیاز نیست تا هر روزه کمر بسته بیرق رنگین دردست فریاد مرگ بر این و آن سر دهیم. وظیفه اولیه ما حفظ و حراست از پیشینه خویش است. زدودن زنگار بی توجهی از آن و نمایش زیبایی هایی است که می تواند در بازار مکاره اجناس بنجل مقهوران بیگانه و دلالان نان به نرخ روز خور ثناگوی قدرتمدارانی که هیچکسی را شایسته احترام نمی دانند، بسا چشمگیر تر جلب توجه کند. اینگونه می توان مردم را به زیبایی فرهنگ خود آشنا کرده به آنان هشدار داد و ترغیب شان کرد تا بخشی از نیازهای خود را با داشته خای تاریخی خویش برآرند، که: «کهن جامه خود پیراستن – به از جامه عاریت خواستن».
به همین دلیل از همشهریهای روشنفکر و فرهیخته به ویژه جوانان درخواست میکنم تا در صورت امکان آنچه را در در دسترس دارند با توجه به اینکه امکانات ضبط و برداشتن صدا نیز این روزها به آسانی در دسترس همگان قرار دارد، ضبط و در صورت امکان مکتوب کرده و انتشار دهند. این عمل می تواند بخشی از فرهنگ شفاهی ما که جزئی تفکیک ناپذیر از گویش ماست را از نابودی و فراموشی نجات دهد.

بازخوانی یک شعرگونه
به عنوان مثال یکی از شعرگونه ها یا کلام منظوم و آهنگین که بسیاری از ما کیلانی ها در زمان کودکی مان شنیده ایم را اینجا دستمایه قرار داده ام. سعی میکنم با اندک توضیحی که درباره آن می دهم نوع نگاه خودم را نسبت به آن بیان دارم و نسخه شنیداری خودم را دردسترس شما بگذارم. البته قبل از من همشهری دیگری نسخه ای دیگر از آنرا منتشر کرده است و آنرا شعری دانسته که در زمان کودکی بچه ها می خواندند.
در فرهنگ قصه گویی فارس زبانان اکثر ما دیده و یا شنیده ایم که هر قصه یا داستان با جمله «یکی بود، یکی نبود» شروع می شود. اما در کیلان مادر بزرگ و یا پدر بزرگ همچنین پدر و مادرها قصه های خود را به شیوه دیگری آغاز می کردند. آنها در ابتدا شعرگونه ای آهنگین را برای کودکان می خواندند و سپس با تردستی خود که بیشتر به ذوق و سلیقه آنها بازگشت می کرد وارد به روایت قصه می شدند. این شعرگونه ها به گونه‌ای طراحی شده بودند که بار معنایی بسیاری برای کودکان داشت. از جمله آنها شعرگونه «استونگ بلدم تا به تا» است. در هر کدام از این شعرگونه ها که به شیوه زیبایی توسط سازندگان اولیه آنها طراحی شده کودک با موضوع بسیار پر اهمیت اجتماعی روبرو می شد و آموزش می دید. یعنی استونگ بلدم تا به تا شعری نبود که کودکان مشابه آن شعرهایی که اینروزها در کودکستانها و یا مهد کودک به کودکان برای یاد گیری زبان و یا توانمند شدن در بیان موضوع در نزد دیگران بیاموزند. بلکه آنها کاربرد دیگری داشتند و به منظور دیگری برای کودکان گفته می شدند. به زبان دیگر این شعرگونه ها مستقل نبوده بلکه خود آغازگر ماجرایی دیگر بودند. یعنی پدر یا مادر بزرگهایی که شروع می کردند برای بچه ها قصه بگویند. کار خود را با یکی از این اشعار «اکر بشود آنها را شعر نامید» آغاز می کردند.
اجاره بدهید من نسخه یا روایت خود از این شعرگونه را بیان کنم و سپس به بررسی بیشتر آن بپردازم. من قبل از همه این شعرگونه را از مادر بزرگ پدریم که قصه گوی مهربانی نیز بود شنیده ام. او همواره در شروع قصه گویی اش این شعرگونه را اینگونه آغاز می کرد:

اُستونَگ بَلَدَم تا به تا — مارَم درِ دَبست نون هام‌نِدا
یک مُشتَگ کُزِل هام‌دا
کُزِل هادام به جازون — جازون منِ گندم هادا
گندم هادام به اِسیو — اِسیو منِ آرد هادا
آرد هادام به لوکیگ — لوکیگ منِ خمیر هادا
خمیر هادام به کِلا — کِلا منِ نون هادا
نون هادام به چوپون — چوپون منِ شیر هادا
شیرِ هادام به مِلّا — مِلّا منِ دعا هادا
دعا ر هادام دُکوندار — دُکوندار دوتا خرما هادا
یکَگ شِ بخوردَم، یکَگ شِ لول کِردم، بَشو بَشو بَـــــــــشو تا واهِستا، اونچون ر بَکِّندم، بدیم یگ صُندوقَگ درآمو، صُندوقَگ ر واکردم بدیم مینِش …

توضیح می دهم که در اینجا «مِلّا» به معنی آخوند و یا مروج مذهبی نیست. در ولایت ما در گذشته به شخص باسواد و دانا مِلّا می گفتند. همچنین معلم های مکتب نیز مِلّا نامیده می شدند و آنها با سمت مِلّا شناخته می شدند. مِلّاها به دلیل مکتب داری سالیانه مبلغی بعنوان حق الزحمه دریافت می کردند. ممکن بود این حق الزحمه جنسی نیز پرداخت شود یعنی سهمی از محصول به او اختصاص می یافت. به عنوان مثال بانویی بود که در محله تجاری قدیم کیلان که در گذشته به آنجا «ده» می گفتند، مکتب خانه داشت. محل دقیق آن هم آنجایی که اکنون ساختمان کارخانه برق قرار دارد و یا در کنار آن بود. نام او «مِلّا زبیده» بود و من خودم در بین پنج تا شش سالگی عَمِ جُز را نزد او آموخته ام. مِلّا زبیده زنی محکم و استوار و در آن سالهای کودکی من در اواخر عمر بود و بسیار هم خشن و سختگیر. ترکه های او تن همه ما مکتبی ها را خط خطی می کرد. جالب اینکه مکتب مِلّا زبیده که ما به او «بی بی زِبیدَه» می گفتیم، مختلط بود و کودکان دختر و پسر در کنار هم می نشستند و یکجا درس می گرفتند. بی بی زبیده در مورد نماز خواندن ما بسیار سختگیر بود و همه ما را وادار به نماز خواندن با صدای بلند می کرد. موقع وضو گرفتن چه محشری برپا می شد بماند، چون همه ما باید با یک یا دو آفتابه آب وضو می گرفتیم. آب لوله کشی که نبود که همه چیز راحت باشد. اما می توانید حدس بزنید که عده ای کودک شیطان دختر و پسر که بدون اینکه با صدای بلند نماز بخوانند هم بهانه های زیادی برای شیطنت و بازیگوشی داشتند در اینگونه مواقع چه غوغایی بپا می کردند. بی بی زبیده هم هرچه توپ و تَشَر می زد کارگر نمی افتاد و دست به ترکه می برد. باری بیشترین بهانه برای کتک خوردن ما در مکتب بی بی زبیده در همین موقع بود. یادش به خیر باد.

پند و اندرز یا راه زندگی
همانگونه که می توانید از این نسخه روایت من متوجه شوید شعرگونه پایان نمی گیرد. زیرا هنگامی که در صندوقچه باز می شود اصل قصه آغاز می گردد.
در این شعر گونه مادر یا پدر بزرگ به بچه می آموزد که هیچ چیز آسان بدست نمی آید و برای بدست آوردن آن باید زحمت کشید. او می گوید که از مادرش نان خواسته است، اما مادر درب را بسته و نان نداده بلکه به او چیزی می دهد تا با آن بتواند نان تهیه کند. یعنی مادرش به او مقداری کُزِل داده است. از اینجا به بعد مراحل تهیه نان که از اهمیت ویژه ای برخوردار است برای کودک شرح داده می شود. همزمان کاربرد بعضی از لوازم که در منزل دایم شاهد آن است را نیز به او می آموزد. او شرح می دهد کُزل را که گندم غلیف دارد است و بخشی از خوشه نکوبیده گندم، چگونه کاه آنرا جدا میکند و سپس آماده آسیاب بردن می نماید.
من این بخش را به روایت های دیگری نیز شنیده ام. یعنی در بعضی روایات «کُزل هادام به کُزل کوف» در بعضی دیگر «کُزل هادام به اسیوَگ» و گاه هم «کُزل هادام به دَنگی» نقل شده است. کُزل کوب که مشخص است. شخصی که با یک چوب کلفت کزل ها را آنقدر می کوبد که گندم آن از کاه جدا شود. این چوب را کیلانی ها «دَنگ» می گویند. به همین دلیل در روایتی دیگر کُزل به دَنگی داده می شود که منظور همان صاحب دَنگ است. اسیوَگ هم آسیابهای کوچک دستی بود که در گذشته در اکثر آشپزخانه های کیلانی وجود داشت و از لوازم ضروری منزل به حساب می آمد. جنس آن نیز از سنگ و به قطر حدودن یک متر بود، یک سنگ بالا و یکی پائین که با دسته ای چوبی چرخانده می شد که با آن بلغور و … چیزهای دیگر درست می کردند.
بعد از توضیح همه مراحل متفاوت بلاخره نان بدست می آید اما این پایان ماجرا نیست. مادر یا پدر بزرگ توضیح می دهد کسی که نان بدست می آورد تنها خودش نمی خورد زیرا در جامعه تعهدات دیگری نیز دارد که باید به آنها عمل کند. یعنی او از مرحله کار وارد روابط اجتماعی می شود و اندکی کوتاه به مهمترین آنها می پردازد. یعنی در زندگی اجتماعی تعهدات دیگری نیز وجود دارد که کودک ملزم به انجام آنهاست. و اینگونه شیوه زندگی اجتماعی را به زبانی آسان و کودکانه بیان می کند و آموزش می دهد. او نانی را که با طی مشکلات زیاد بدست آورده را به تنهایی نمی خورد بلکه سهمی از آن را به چوپان می دهد و از شیر بدست آورده نیز سهمی به مِلّا می دهد و در ازای آن دعا دریافت میکند. در بعضی روایات نیز مِلّا در ازای نان «سواد» و بعضی دیگر «کتاب» به او می دهد.
باری از مطلب زیاد دور نشویم. حاصل همه تلاش به دو عدد خرما ختم می شود، اما راوی یک دانه آنرا می خورد و یک دانه دیگر را می بخشد تا در ازای بخشش آنچیزی را که در انتظارش هستند را بدست آورند. یعنی بدون نکویی کردن در انتظار نکویی نباش و به زبان دیگر «گر همه کس را نکو خواهی برو خود را نکو کن». حال خرمای دوم که بخشیده شده آنها را به آنچه اینروزها به آن صندوقچه گنج و یا صندوق جادویی می گویند راهنمایی می کند. از اینجا به بعد اصل قصه آغاز می شود. چون پدر بزرگ یا مادر بزرگ صندوقچه را باز می کند و داستانی را که باید آغاز می گردد.
یعنی با باز کردن درب صندوقچه از داخل آن چیزی بیرون می آید که آغازگر قصه است. گاه دو بزغاله در آن مادر یا پدر بزرگ پیدا میکند. در فولکلور کیلان این آغاز قصه «بزبز قندی» است. او برخلاف داستان «بز زنگوله پا» آنگونه که در کتابها یا ادبیات شفاهی جاهای دیگر است سه بزغاله ندارد بلکه دو بزغاله دارد. زیرا هنگامی که بز به دنبال بچه ها درب خانه دیگران را می زند و صاحب خانه می پرسد که کیست؟ او با آواز پاسخ می دهد:
منم منم، بزبز قندی دو شاخ دارم هوایی چهار سم دارم زمینی
کی خورده علولم؟ کی خورده بلولم؟ کی فردا میا به جنگ من؟
همانگونه که می بینید بز به دنبال علول و بلول روانه است. بنابر این اگر روایت اصل کیلانی قصه را در آخر این شعر پدر بزرگ یا مادر بزرگ بخواهد شروع کند. از داخل دریچه دو بزغاله بیرون می کشد و قصه را آغاز می کند. ممکن است بجای دو بزغاله یکباره از دورن دریچه یک دیو تنوره کشیده و بیرون بیاید. و یا یک کبوتر سفید که سخنگوست و یا دختر شاه پریان و … که هرکدام آغاز یک داستان و قصه ای جداگانه است.
اینگونه من نتیجه گیری می کنم که این شعرگونه به طور مستقل خوانده نمی شد، بلکه خود مقدمه و یا آغازی است برای نقل یک قصه. یعنی همان کاربردی را دارد که جمله «یکی بود، یکی نبود» در آغاز داستانگویی در بسیاری از کتابها و یا ادبیات شفاهی جاهای دیگر به عهده می گیرد.
و اینگونه پدر بزرگها و مادر بزرگهای ما قصه های شیرینی که در کودکی از آنان شنیده ایم را آغاز می کردند و ما بارها در آغاز هر قصه ای شنیده ایم که «استونگ بلدم تا به تا» یعنی داستان بلد هستم اما و اما!
آنان بارها برای ما تکرار کرده اند و با زبان شیوا و شیرین خود که در ادامه قصه یا داستانی نیز هدیه می کردند به ما می آموختند که کار اجتماعی وظیفه است و نان از بازوی خود باید خورد. همچنین تکرار میکردند که کار برای غذا و خوردن همه زندگی نیست بلکه ما وظایف دیگری نیز داریم. یعنی در اجتماعی که زندگی میکنیم باید به وظایف خود به درستی عمل کنیم. به پیرامون خود توجه داشته باشیم و حتا از بذل و بخشش دریغ نکنیم که پاداش نکویی ما در اجتماع به نکویی بازپس داده خواهد شد. یعنی جامعه انسانی بدون انسانیت و عواطف انسانی و مهربانی و نیکی کردن چیزی کم خواهد داشت. این پیام اصلی و شنودنی مادر بزرگ و پدر بزرگهایی بود که خود از بزرگترهایشان شنیده بودند و در کودکی برای ما بارها و بارها تکرار کردند. اگر گوشهای بعضی از ما ناشنوا بود و یا نتوانست پیام نهفته در شعرگونه های صادقانه آنان را درک کنیم. اشکالی در اصل آن وجود ندارد. بلکه مشکل را باید در اندرون خودمان جستجو کنیم که با آن پیامهای غریبه ایم.

از دیگر همشهریهایی که روایت های دیگری از این شعرگونه را دارند دعوت می کنم هر گونه خود صلاح می دانند آنرا برای ثبت در تاریخ به رشته تحریر در آورند و در هر جایی که مناسب می دانند انتشار دهند. وبلاگ کلون بعنوان یک امکان همیشه در اختیار شماها خواهد بود و با کمال میل دستنوشته های شما را با هر نام و عنوانی که خودتان بخواهید منتشر خواهد کرد.
جعفر پویه – آذر 1388

معنی چند لغت به گویش کیلانی:
اُستونَگ: داستان، قصه
مارَم: مادرم
دَبَست: بست
هام‌نِدا: به من نداد
هام‌دا: به من داد
هادا: داد
مُشتَگ: مشت کوچک
کُزِل: به ضم «ک» و زیر «ر» گندم غلیف دار و با پوست. «بن خوشه گندم ناکوفته مانده «دهخدا»»
جازون: هاون سنگی ثابت
اِسیو: آسیاب
لوکیگ: لاوک
کِلا: تنور
چوپون: چوپان
مِلّا: کنایه از فرد باسواد و دانا
یکگ‌ش: یک دانه اش را
لول کردم: غلطاندم، چیزی را در سرازیر رها کردن تا بغلطد
واهستا: ایستاد، گاه فعل امر به معنای به ایست.
اونچون‌ر: آنجا را
صُندوقَگ: صندوق کوچک، صندوقچه
بَکِّندَم: کندم، حفر کردم

Responses

  1. اين روزها انچنان كه تمام فرهنگو ادب پارسي به يغما ميرود و با شتاب جاي خود را به واژههاي بي محتواي اجنبي عوض ميكند .كيلان ما هم از اين قافله بدور نيست .امروز كه جاي استونكهاي مادر بزرگها وپدر بزرگها رو انيميشنهاي ژاپوني پر كرده بايد فكري به حال اين فرهنگ زرد رو كنيم . كاش ميشد لغت نامه اي جامع وكامل از كلمات -ضربالمثلها – واژهها و روايات داشت تا اين درخت فرهنگي زرد را سرسبز و پر شاخسار به رخ كشيد .البته بعضي از هم ولايتيها در انجام ان بر امدند مثل بهروز اسفنديار . از زحمات شما هم ممنون كه به ابياري اين درخت تنومند زرد برامديد . شعري دارم در وصف كيلان كه در صورت كسب اجازه بعدا بازگو كنم

    محمود جان نمی چرا این نظر را دوباره تکرار کردی. اگر منتظر جوابی از من هستی، چون متن حاوی سووالی از من نیست و عمومی است، من پاسخی به آن ندارم و تنها می توانم بگویم که بخشی نظر شما مورد تایید من نیز است.
    برای گذاشتن شعر و یا هر متن دیگر شما و دیگر هم ولایتی ها احتیاج به هیچ اجازه ای ندارید. چون این مکان متعلق به خود شماست.
    موفق باشی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s