نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 10, 2015

زِپِرتی

جعفر پویه

خانه ما یک اتاق قِناس بود. اتاقی که درازا و پهنایی متفاوت، در هر سمت و طرف داشت. مساحت این اتاق قناس چیزی حدود 23 یا 24 متری می شد. ما همه باهم در این خانه یا اتاق زندگی می کردیم. زمستانها کرسی که جای دائمی‌اش آن بالا بود، محملی برای تجمع همگی در یک نقطه یعنی دور آن می شد. اما این کرسی که تابستان و زمستان از جایش تکان نمی خورد، به جز فصل سرما، بقیه فصول مزاحمی بود که جای ما را تنگ می کرد. زمستانها چندتایی مان زیر کرسی و بقیه هم دور و اطرافش می خوابیدیم. گرمای ملایم آتش کرسی در آن زمستانهای سرد، همه را به سوی این منبع گرمای فرحبخش جذب می کرد. اما مگر جا برای همه بود!
بهترین نقطه را بابام بنام خودش ثبت کرده بود. بیشترین بخش لحاف کرسی را هم می کشید همان سمت و می رفت زیر کرسی و می خوابید. بقیه باید چه می کردند؟ ظاهرن به او مربوط نبود.
در و دیوار کاهگلی این اتاق از روز اول همآنی بود که در این سالهایی که من یادم میآید.موش قهرمان
یک در یک لَتی کهنه و زهوار در رفته، پنجره ای که پنجره هم نبود اوودِرَگ بود؛ یک طاق‌دَرَه و سه‌تا طاقچه و دور تا دور زیر سقف، رَف داشت.
سماور کنار دست ننم همیشه قُل می زد. و یک گوشه نزدیک در، او با چراغ سه فتیله و پریموس و والور، آشپزخانه اش را اداره می کرد.
سقف این اتاقی که همه چیز ما بود، از تیر و چوب پوشیده شده بود. بامش هم با خاک رُسی سفید رنگ که همولایتی ها به آن دووَه می گویند پوشش داده شده بود. اما این سقف در مقابل باران همانقدر مقاوم بود که آبکش مادرم هنگام آبکشی کردن برنجی که برای شام پلو می شد. به این دلیل وقتی باران می بارید، یکی از ما بیل بدست می رفت روی بام و شروع به کوبیدن می کرد که شاید جلو آب چکه ها را بگیرد. اما از بد روزگار، پای فرد کوبنده در گل دووَه فرو می رفت و بجای اینکه آبچک بند بیاید، سقف می شد آبکش و هرچه ظرف و ظروف داشتیم زیر این چکه‌ها قرار می گرفت. ظروف مسی همچون ارکستر ناموزون ناشی یک گروه تازه کار مشغول می شد. صدای درنگ درونگ این آبچکه ها خواب که سهل است، صبر و تحمل نشستن در یک جا را نیز از آدم می گرفت.
چه روزگاری بود آن روزها؛ بماند.
باری، بعد از مدتها پدرم تصمیم گرفت تا به این اتاق سر و سامانی بدهد. این بود که مقداری کارتن مقوایی کفش و از همه بیشتر کارتنهای محکمی که در آنها توپ های پارچه را جابجا می کردند، از در دکانها جمع کرد. یک روز به خودش زحمت داد و همه‌ی ماها را هم به کمک گرفت و با این کارتن ها، سقف خانه را پوشش داد. یعنی تیرهای چوبی محو شدند و بجای آنها حروف گاه جابجا شده کفش ملی و بلّا، لغات نا آشنای انگلیسی و کلمات پارچه بافی نمی دانم کدام کارخانه به تماشا گذاشته شدند. این حُسن سلیقه ظاهرن به کام بابام شیرین آمد و چند متری پلاستیک نیز تهیه کرد؛ تا تزئینات داخلی را کامل کند. بعد از چند و چون و نقشه کشیدن و پس و پیش شدن بر ما بچه ها معلوم شد که، آن پلاستک برای روکش کارتن سقف از راه رسیده است. این بود که باز همه به صف شدیم و میخ و چکش از یک طرف و کوچک و بزرگ دنبال و دنبالچه پلاستیک را گرفتیم تا بابام سقف را پلاستیکی کرد. این شد که حالا یک روکش قهوه ای بد رنگ با گلهایی که در متن آن چندان به چشم نمی آمد، سقف خانه را پوشش داد و ما از شر آن حروف بزرگ و کوچک رها شدیم.
پائیز شده بود و کم کمک می رفت که هوا شروع به سرد شدن کند. تازه چند روزی بود که به داخل خانه رفته و آنجا می خوابیدیم که ماجرا شروع شد.
تا یادم نرفته این را بگویم که تابستان برای فرار از گرما، همه از خانه بیرون می زدند و توی ایوان و کنار گوشه، یک تشکی پهن می کردند و زیر آسمان آبی که پر از ستاره های سوسو زن بود، می خوابیدند. این ما نبودیم که تابستانها از داخل خانه به بیرون ییلاق می کردیم. بلکه تقریبن همه مردم ولایت از این قانون تبعیت می کردند و هوای تازه و ملایم بیرون را به بوی نا و کپک و … ترجیح می دادند. مخصوصن صبح ها که بوی هوای تازه و عطر علف و گل، همراه صدای پرندگان بسیار دل نشین و شاعرانه نیز بود.
از ماجرا دور نشویم، می گفتم که تازه از بیرون به درون خانه قشلاق کرده بودیم و شب ها بجای آسمان آبی با ستاره هایش، پلاستیک بد رنگ سقف را باید تماشا می کردیم که مکاشفات‌مان شروع شد. زیر سقفی که کارتن کوبی شده بود و روکش پلاستیک داشت، محلی مناسبی شده بود برای مانور موشهایی که حالا دیگر با خیال راحت به زاد و ولد مشغول بودند. صدای پای موشهایی که از این طرف به آن طرف می دویدند، توجه ما بچه ها را جلب می کرد و گاه با هیجان و گاهی هم از ترس، رد آنها را با چشم دنبال می کردیم و با صدای بلند آنرا به دیگری نشان می دادیم.
هرچند من چندان ترسی از موش نداشتم، اما خواهرهایم که صدای پای آنها نیز خوابشان را آشفته می کرد، با چهره ای رنگ و رو رفته و دهانی خشک، مسیر موشها را تماشا می کردند و از ترس جرات حرف زدن نداشتند.
فکر کردید از ترس موشها جرات حرف زدن نداشتند؟
نه اشتباه کردید. از ترس بابام کسی جرات نداشت به جاجیگاه بسیار مقبولی که او برای موشها تیار کرده بود، اعتراض کند و یا چیزی بگوید. این بود که یواش یواش به بودن موشها و صدای پای آنها وقتیکه از یک طرف به طرف دیگر می دویدند و یا همدیگر را تعقیب می کردند عادت کردیم. موشها هم که انگار پی برده بودند کسی کاری به کار آنها ندارد، بعضی وقتها گرگم به هوا و گاهی هم سنگگ رو رو، بازی می کردند. نقل انتقال دست جمعی آنها از یک طرف به طرف دیگر و حمله و هجوم یک گله موش از سویی به سوی دیگر خانه، گاه چنان قشقرقی بپا می کرد که مادرم به خودش جرات می داد و با یک چوب یا دسته جارو به کارتنها می زد تا شاید کمی از بازیگوشی آنها بکاهد. بکن نکن ما کم بود، ساکت کردن موشها هم بکارش اضافه شد!
این عذاب و ترس از دست موشها ادامه داشت که فصل بارندگی شروع شد. سقفی که حکایتش رفت و دووَه‌ای که جلودار آب نبود، چند روز آغاز بارندگی، خشک بود. بابام هم از کشف و مکاشفه خود برای جلو گیری از آبچکه، باد به غبغب می انداخت و برای خودش نوشابه باز می کرد. تا اینکه یک بعد از ظهر بارانی کارتن سقف شکم داد و قُلمبه شد. پلاستیک و کارتن جلو چشم ما مثل شکم زن حامله پا به ماه، باد کرد و آویزان شد. مادرم وحشت کرده بود که ای داد سقف دارد پائین می آید. هی با داد و هوار از من می خواست که به دنبال پدرم بروم و او را زود بیاورم. اما من بچه نابلد باید به کجا سر می زدم تا بابام را پیدا کنم؟
ننم سرم داد می زد و من تا وسط حیاط می دویدم و از ترس اینکه سقف روی سر او خراب نشود با نگرانی باز می گشتم. این هیجان و هیاهو طولی نکشید که یکباره کارتن کنده شد و پلاستیک را پاره کرد. با پاره شدن پوشش سقف، حجم زیادی از آب به همراه موشهایی که در آن گیر کرده بودند، سرازیر شدند. فریاد ترس از آبی که همه خانه را به گند کشیده بود یک طرف و وحشت از موشهایی که به محض رسیدن به زمین پا به فرار گذاشتند و در درز و دورز لحاف و صندوق و … گم و گور شدند یک طرف؛ با این اوصاف دیگر چه کسی جرات دارد به خشک و تمیز کردن اتاق فکر کند. موشهایی که گاه از این طرف به آن طرف می دویدند و از یک گوشه به گوشه ای دیگر در حرکت بودند، همچون سربازان فاتح یک حمله‌ی برق آسا، هر آنچه می خواستند می کردند و از ما کسی جرات نداشت تا دستی در آورد و برای رفع رجوع کاری بکند.
با هر حرکت موشها و بیرون جستن آنها از مخفی گاهشان، ما هم دست جمعی فریاد کرده و مثل قشون شکست خورده مقهور، به سویی دیگر فراری می شدیم. ما از موشها می ترسیدیم یا آنها از ما، بماند. اما اگر بگویم، همگی مان زهره تَرَگ شدیم، باور کنید. این بود که با ترس و لرز، همه اسباب و اثاثیه خانه را بیرون ریختیم. کاری که در مواقع عادی چند دقیقه وقت می گرفت، چندین ساعت به درازا کشید. با برداشتن هر وسیله‌‌ای، یک یا چند موش از زیر آن می جهید و به سویی می رفت. با ظاهر شدن موش، انگار ارواح همه خبائث تاریخ ظهور فرموده اند، ما نیز با داد و هوار متواری می شدیم. بالاخره خانه را بیرون ریختیم. موشها را از خانه بیرون کردیم و وسایل را برگرداندیم سرجایشان. اما باز هر از چندی ناگاه موشی از یک کنار گوشه ظاهر می شد و روز از نو و روزگار از نو.
تا سر شب که بابام از راه رسید، در آن خانه چه گذشت، مثنوی هزار من کاغذ می شود. اما همینکه او شاهکارش را خراب شده دید و کارتن پاره نم کشیده و پلاستیک درب و داغان را مشاهده کرد. آنرا به دلیل بی کفایتی ما دانست و همه مان را به باد کتک گرفت. وقتیکه از اینهم دلش خنک نشد، تصمیم گرفت برای تنبیه دست جمعی ما، مدتی کار ترمیم سقف را به عقب بیندازد. زیرا فکر میکرد ما لیاقت داشتن یک خانه تر و تمیز را نداریم. و می گفت: این بی لیاقتی ما را می رساند که نمی توانیم از خانه خود نگهداری کنیم.
باری پس از کلی کتک و شماتت، شامی از زهر مار بد تر را از گلو پائین نداده بودیم که همه زدند به خواب، شاید از این همه مکافات مدتی راحت شوند.
خواب پس از وحشت از خانه خرابی و ناتوانی در چاره جویی برای عدم تخریب مقوا و پلاستیک، ترس و لرز از موشی که ممکن است هر آن از یک گوشه بیرون جهد، یک طرف و وحشت از کتک بابام که در این جور مواقع بجز ما مجرمی دیگری را به رسمیت نمی شناخت، کابوسی بود که ذکرش در توان قلم قاصر من نیست.
هنوز چشمانمان از خواب پریشان این موقعیت گرم نشده بود که یک هو صدایی همچون ریزش آوار آمد و فریاد و داد و هوار بابام که درتاریکی فحش و فضیحت می داد، به آسمان رسید. تا رفت گردسوز ننم روشن شود و ماجرا معلوم، کلی طول کشید.
اما هم اینکه نور لرزان لمپا اتاق را روشن کرد، معلوم شد قسمتی از سقف، همانجایی که بابام جایش را فرش کرده و لحافش را انداخته بود، به همان شکلی که عصر اتفاق افتاد، خراب شده است. اما اینبار چون همه جا تاریک بود و همه زیر لحاف، کسی شاهد شکم دادن سقف نشد. اما آب انبار شده پشت کارتن ها که خیسی آنرا پلاستیک پوشانده بود، روی سر بابام خراب شده بود. سرتا پای او خیس آب گل آلود و کثیف پشت کارتن بود و موش های کوچک و فرز از هر طرف می دویدند و او که حالا دیگر از پهلوانی اش چیزی باقی نمانده بود، مشخص شد که از موش هم می ترسد.
کار درست شد. در این تاریکی سر شبی، من و خواهرهایم، ننه و بابام از ترس موش، دور اتاقی که به اندازه یک فرش بود. هوا می پریدیم و داد و هوار می کردیم. جالب اینکه این وسط بابام هی دستور می داد که موشها را از او دور کنند. به موش، به ننم و ما بچه‌ها، به مقوا و کارتن و پلاستیک فحش می داد و داد می زد: با یک چیزی بزنین اینها را بیرون کنین.
درب یک لتی قراضه، آنقدر وسیع نبود که کفاف کند تا موشها از آنجا به بیرون بروند. چراغ گردسوز داخل خانه نیز باعث می شد تا موشها به سمت نور گرایش پیدا کنند. بابام که از خود خواهی چراغ را بدست گرفته بود شاید بهتر موشها را ببیند و از دست آنها فرار کند، اینجوری بیشتر موشها را به خودش جلب می کرد. داد و هوار او و ترس و وحشت ما، یک طرف و مانور موشهایی که از یک سقف خراب شده سرازیر شده بودند و سعی می کردند از هیکل خیس شده بابام به سمت روشنایی بالا بروند یک طرف. حیف از بچگی و ترس ما از موش، و اِلا آنچنان جایی برای خنده داشت که امکان ندارد هیچ کمدی نویس و یا کمدینی آنرا اجرا کند.
چه کشیدیم ما آنشب، بماند. چه برما گذشت تا صبح شد، گفتن ندارد. اما کله سحر بابام عقلش را بکار انداخت، با یک میله نوک تیز، بخش هایی از کارتن سقف که هنوز خراب نشده بود را سوراخ کرد. با هر سوراخ بابام مقدار زیادی آب از سقف سرازیر می شد. ننه ام بیچاره تشت رخت شویی و تشت خمیر را زیر این نقاط قرار می داد و تلاش می کرد یک تنه آن تشت های پر آب را از خانه بیرون بکشد. سقفی که به ظاهر زیبا سازی شده بود، حالا با سوراخ هایی در بدن، آب سقف را به ظروفی که زیر آن تعبیه می شد، سرازیر می کرد. اما موشها همچنان جای مناسبی برای زندگی داشتند.
****
با گذر زمان ما و موشها به حضور یکدیگر عادت کردیم. این همزیستی ادامه یافت تا عید شد. روزهای عید هر کس برای عید دیدنی به خانه ما می آمد، بعد از نشستن و دهن شیرین کردن، چشمی می چرخاند و در مورد سقف که زیبا شده، پرس و جو می کرد.
بابام که اینجور مواقع نُطق‌اش گل می کرد. بعد از تعریف و تمجید میهمان نوروزی، سیگار اُشنویی آتش زده، پای راست اش را ستون بدن می کرد؛ و پس از چند پک قلاج به سیگار با حوصله طرح ابدایی خودش را تشریح می کرد.
بابام توضیح می داد که زیر این پلاستیک کارتن کوبی شده است. درباره خاصیت کارتن و جنس آن نیز با تخصص صحبت می کرد. اینکه کارتن کارخانه پارچه بافی شاهی، که قمیس های اعلایی می بافد، برای حمل و نقل آن کارتن هایی دارد، به چه خوبی. او میگفت، احتمالن این کارتن ها را از خارج آورده اند، چون از تخته هم محکمتر است. ادعا می کرد که استفاده از از این نوع کارتن از تُفال کوبی نیز بهتر است. بعد از ذکر خاصیت کارتن نوبت به پلاستیک و جنس آن می رسید. اینکه پلاستکی که پسر شابیگ داره از جنس اعلا نیست. یک پلاستکی دکان پسرهای کلب حوا، پاجون دارد که از همه بهتر است. و در پایان نیز توصیه می کرد که اگر تصمیم گرفتند تا خانه شان را همچون خانه ما، پلاستکی کنند تا شیک شود، کافی است که او را خبر کنند، باقی کارها را خودش انجام خواهد داد.
ماهم که شاهد توصیفات بابام در مورد سقف خانه مان بودیم که میهمان نوروزی بیچاره از روی بی حرفی چیزی درباره آن پرسیده، گز گز قدمان بلند تر می شد و بیش از گذشته به بابا مان می بالیدیم.
باری این کارتن و پلاستیک با موشهای پشت آن همچنان بودند تا اینکه با شروع فصل گرما، کرسی جمع شد. یک روز ظهر اواخر بهار، مادرم برای نهار کوکو جوز پخته بود. او سفره را وسط اتاق پهن و کوکو را تقسیم کرد. بیشترین قسمت آنرا برای بابام گذاشت و مابقی را بین خودش و ما بچه‌ها تقسیم کرد. تازه مشغول نهار شده بودیم که فاجعه آغاز شد.
لقمه اول مان به دوم نرسیده بود که یکباره چیزی درون کارتن سقف به شدت شروع به حرکات شدید کرد. سر و صدای موجودی که داخل کارتن سقف به این طرف و آن طرف می رفت و صداهای ناجوری تولید می کرد، همه ماها را فراری داد.
بچه ها از همه سریعتر از در زدند بیرون؛ نَنَم نیم خیز شده به سقف زل زده بود و با دهان نیمه باز، سعی می کرد آب دهنش را قورت بدهد که دهن خشک او این عمل را بی فایده نشان می داد.
بابام که یک لقمه بزرگ توی دستش بود، سرپا ایستاده بود و چهار چشمی مواظب سقف بود.
ننم خیلی آهسته گفت: پنداری ماره. بابام همانطور که چشم غُره می رفت، کله اش را تکان می داد و چیزی نمی گفت.
چند لحظه ای طول نکشید که بار دیگر حرکات ناهنجار حیوان توی کارتن شروع شد. اینبار ننم با گفتن «یا حرضت عباس» از در زد بیرون و بابام که لقمه از دستش رها شده بود، پشتش را داده بود به دیوار و به آن فشار می داد. در این حالت یک چشمش به در و یک چشمش به سقف بود.
ننم که بیرون بود به سرعت یک بیل که کناری افتاده بود را برداشت برای کمک به بابام وسط چارچوب در ایستاد.
بابام یواش یواش و با حرکتی آرام به طرف ننم آمد، بیل را از او گرفته، یک پا پس و یک پا پیش وسط اتاق آماده رزم شد. ننم دوباره گشتی زد و اُستم نانوایی‌اش را از کنار تنور برداشت و باز گشت.
ننم وسط در اتاق با شلواری دَبیت و پیراهنی کُدری، چارقدش را به سربسته، اُستمی در دست، با حالت حمله به جلو، به سربازان زمان هخامنشی می مانست، که آماده دستور فرمانده خود است. بابام با آن بیلی که در چنگ داشت و پیژامای آبی، رنگ رو رفته و پیراهن بلندی که تا نزدیک زانو هایش می رسید، مثل سرباز نیزه دار هنگ پیاده نظام روم باستان، آماده پاسخگویی به هر حمله و هجومی بود.
نفس ها در سینه حبس بود و هیچ کسی چیزی نمی گفت. ننم با چشم و ابرو به بابام محل آن جانور خطرناک را نشان می داد و بابام که انگار زبان اشاره ننم را بخوبی می فهمید، سری تکان می داد و آماده بود. معلوم نبود چرا هیچکس جرات نمی کرد، حرف بزند!
در یک سکوت کاملی که نفس ها در سینه حبس بود، بار دیگر سر و صدای داخل کارتن بلند شد. بابام با بیلی در دست وسط اتاق بالا پائین می پرید و جرات نداشت به پلاستیک و کارتنی که به آن افتخار می کرد صدمه بزند.
ننم که کاملن مواظب حرکات بابام بود، با هر حرکت او، وسط چارچوب در همزمان حرکت می کرد و اُستمش را این وَر و آن وَر می داد.
حیوانی که دیگر همه به مار بودن آن یقین داشتند ساکت که شد. من آن بیرون بین خواهرهایم وقت پیدا کردم تا اطلاعات عمومی ای که از کوچه و خیابان کسب کرده بودم را خرج کنم. با صدایی که بقیه بشنوند رو به خواهرهایم کردم و گفتم: این مار قره قاج است. چون مار قره قاج اگر تشنه‌اش بشود، از بالای کوه سیاه پرواز میکند و می رود زیارت، لب قنات آب می خورد. بعد از آب خوردن دوباره می رود بالای کوه و از آنجا پرواز می کند به طرف قره قاج و به لانه اش باز میگردد. فکر کنم موقع پرواز این مار، قوش یا دال او را دنبال کرده و به همین دلیل افتاده روی خانه ما. چون مار قره قاج خیلی باهوش است، فهمیده که زیر کارتن ما موش زیادی وجود دارد. به همین دلیل آمده آنجا تا موشها را بخورد؛ و سیر که شد باز گردد به لانه اش. هم الآن هم مشغول گرفتن موشهاست. و این سر و صدا هم وقتی زیاد می شود که موشی را می گیرد.
بابام که از درون اتاق گوشش به ما بود، فریاد زد که: خفه شو، کره خر.
ظاهرن داستان من درآوردی من، تو دل بابام را بیشتر خالی کرد. به همین دلیل سرم داد زد که خفه شوم و ادامه ندهم.
اندکی که از ماجرا گذشت و کار به بن بست که رسید، بابام فکری به سرش زد. بیل اش را با اُستوم ننم عوض کرد و آهسته نوک چنگگ مانند یک سر آنرا را در یکی از سوراخهایی که برای بیرون ریختن آب باران پشت کارتنها درست کرده بود فرو کرد. جایش را محک کرد و با یک حرکت آنرا به بیرون کشید. اما استوم اندازه 5 تا 6 سانتیمتر کارتن را پاره کرد و بیرون آمد.
بابام به ننم نگاه کرد. ننم با حرکت سر بی فایده بودن کارش را تایید کرد. اینبار بابام با دقت بیشتری اُستوم را در گوشه مقوا جایی که ننم با دست نشان میداد فرو کرد. بعد از آزمایش محکم بودن آن موقعیت خودش را نیز ورانداز کرد. ننم که تا حالا کنار بابام بود، بیل بدست رفت سه کنج اتاق جاگیر شد و تلاش داشت تا پشت بیل سنگر بگیرد. دسته بیل در دست ننم به سوی زمین و خود بیل بالا قرار داشت. ننم صورتش را پشت صفحه بیل پنهان کرده بود و اینگونه موقعیت خودش را در سنگر مستحکم می کرد.
بابام که آمادگی را دید با همه زوری که در بازو داشت، کارتن را از سقف کند. اندازه یک چهارم کارتن سقف کنده شد و به زمین افتاد. گرد و خاک همه جا را برداشت. اما بدتر از گرد و خاک، پشگل موشی بود که داخل اتاق ولو شد. با کندن کارتن چیزی اندازه یک نصف کیسه پشگل، که به دانه های برنج سیاه رنگ می مانستند پائین ریخت و همه جا پخش و پلا شد. اینها را در این مدت موشها با خیال راحت تولید کرده بودند. سفره نیمه کاره وسط اتاق زیر لایه‌ای از پشگل موش پنهان بود و تکه های کوکو جوز و نان لواشی که ننم در تنور خانگی می پخت هم از بین رفته به حساب می آمد.
بابام با وسواس همه جای کارتن را تجسس کرد و پشت و پهلوی پلاستیک را گشت. وقتی چیزی پیدا نکرد با چشم و ابرو به ننم اشاره کرد که: نه.
ننم یکی دو بار کله اش را به چپ و راست حرکت داد و لب اش را گزید. یعنی دَدَم وای.
بار دیگر ننم سنگر گرفت و بابام اُستوم بدست مشغول تخریب بخش دیگری از کارتن و پلاستیک سقف شد. اُستوم که جاگیر شد، اشاره‌ای به ننم کرد و با یک حرکت آنرا جاکن کرد. تقریبن نصف کارتن سقف کنده شد و همراه مقدار زیادی پشگل موش و گرد و خاک به زمین افتاد. هنوز کارتن کاملن به زمین نرسیده بود که ناگهان چیزی از لای آن بیرون جهید.
موجود مرموز پرواز کرد و دوری در اتاق زد. صدای پر حیوان که در فضا پیچید، ننم خودش را بیشتر سه کنج اتاق فشار داد و در حالیکه چشم هایش را بسته بود زیر لب چیزی را زمزمه می کرد. بابام همانجا وسط اتاق نشست و سرش را پائین گرفته، دستهایش را بی هدف در هوا تکان می داد و چیزی بین چخه و کِشِه را با صدای بلند فریاد کرد.
گنجشگی که از لای کارتن بیرون زده بود، دوری در اتاق زد و پرواز کنان از در بیرون آمد و رفت. ما بچه ها که آن بیرون ترسیده بودیم. با صدای بلند او را کیش کرده و اینگونه سهم خود را در تاراندن جانوری که همه‌ی ما را نصف جان کرده بود، ادا نمودیم.
بابام نفسی تازه کرد و به ننم گفت، پدر سوخته صاحاب این اینجا چکار میکرد؟
ننم که رنگ به رو نداشت گفت: من چه می دانم. شاید راه گم کرده بود، توو به جون.
بعد از مکثی، بابام مابقی کارتن سقف را هم کند. پشگل موشی که کف اتاق ولو بود، حالا دیگر کاملن به چشم می آمد.
ننم به خواهرم دستور داد که جارو خاک انداز را بیاورد. تا می توانستیم پشگل موش جارو کردیم و خاک‌انداز- خاک‌انداز بیرون بردیم. بابام می گفت: روی زمین پخش کنید. این خودش کود خوبی برای زمین است.
ننم چار طرف سفره را گرفت و همانطور آورد، بیرون و آنرا تکان داد. من که نهار چندانی نخورده بودم، چشمم دنبال کوکو جوز بود. در یک فرصت تکه بزرگ آن که پوشیده از پشگل موش بود را برداشته می خواستم با آفتابه آب بکشم و تمیز کنم که ننم دید. فورن فریاد زد که بنداز دور، بی حیا، پشگل موش سمیه الآن سقط می شی. و آمد و تکه کوکوی نازنین را زیر لگد انداخت و با خاک حیاط یکی کرد.
کارتن و پلاستیک را بیرون کشیدیم و خانه را از تو تمیز کردیم. ننم جارویی را زده بود سر یک چوب و آنرا می زد داخل یک سطل آب و تمام سقف که پوشیده از گرد و خاک بود را با آن تمیز کرد. چیزی نگذشت که خانه ما به حالت اول بازگشت.
از آن شب به بعد، نه دیگر موشی از این طرف به آن طرف سقف می رفت و نه صدای جویدن کارتن توسط آنها در خانه می پیچید. با خیال راحت می شد خوابید و نگران هیچ موشی نبود.
یک گنجشگ سرگردان، ما را از عذابی الیم نجات داد.

Advertisements

Responses

  1. خيلي خوب و خاصه بو مرسي


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: