نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 5, 2010

کالگوشتی

جعفر پویه

تو کز محنت دیگران بی غمی – نشاید که نامت نهند آدمی

سیاه بهار که موبو کلونی ها عزا میکّن. جماعت باغدار در برابر قهر طبیعت آنچنان دست بسته و ناتوان بود که یک سرمای بی موقع می توانست همه داشت و نداشت او را به باد دهد. سالهایی که سرما حاصل را می زد دیگر چیزی نبود تا کیلانیها برای آن نگران باشند. در اوایل بهار یا در میانه آن یک سرمای یکشبه تمام «تُرکوها رِ تَنبوکو مِکرد». باغهای پر حاصل مردم بر اثر این سرمای بد موقع تبدیل به درخت های بی بار و بَری می شدند که اسباب زحمت بودند تا رحمت. به دلیل همین سرمازدگی، آن سال درختها شکوفه نمی کردند. چنین سالهایی که در بهار از شکوه و جلال درختها با رنگ و عطر شکوفه ها خبری نبود؛ کیلانی ها بهار آن سال را سیاه بهار می نامیدند. مردمی که چشم شان به حاصل درختها بود در صورت وقوع چنین اتفاقی باید در ماههای باقیمانده برای «سرِ سیاهِ زمستون» فکری می کردند و چاره ای می اندیشیدند.

ادامه مطلب

Advertisements

Responses

  1. جعفر جان سلام
    قبل از آنکه بخوانم ندید، ممنونم که لطف کردی و مقاله ای راجع به کیلان نوشتی مدتهاست مترصد فرصتی هستم چند جمله ای از کیلان بنویسم. به هر حال دستت درد نکنه. نظر بعدی را بعد از خواندنم می گذارم. باید فرصتی پیدا کنم تا با حوصله بخوانم.

  2. با درود
    بسيار خرسندم كه نوشتار شما همشهري رو بخوندم . من دارم واژگان كلوني رو گرد آوري مونم . خوشحال مي شم كمك كنيد
    با سپاس

    سلام همشهری
    از محبت ات سپاسگزارم.
    لطفن بفرما چه کاری از دست من دور از ولایت بر می آید.

  3. سلام دو باره
    کلتِ گیریبا که همه اینها را در ذهن داری. ما را بردی به آنروزهایی که تنها چیزی به ذهنمان خطور نمی کرد روزهای اکنون بود.
    باور کن گاه من خودم را با گرمای خاطرات آنروزها گرم می کنم.
    راستی از همه جای آسیاب بالا گفتی بجز نونوا سنگکی و خانه کنارش که خانه مرحوم حاج آقا نظر کاظمی پدر علی بود.
    داستان عباسعلی و حسن خیلی غم انگیز بود. البته آنها خواهری هم داشتند به نام زهرا خانم که پلیس بود ولی در آن روزهایی که تعریف می کنی او در آموزشگاه پاسبانی در تهران مشغول بود . هیچگاه داستان کالگوشت پلوی مشت حسین را یادم نمیره. او فراش مدرسه مان بود و آن زمان برایش کار عباسعلی و حسن سنگین بودو اعصابش را به ریخته بود. عباسعلی پسر محجوب و آرامی بود و نشان نمیداد که مشکل مایحتاج روزانه دارند.
    یک روز هم من این داستان دزدیدن دیگ را سر مرحوم خاله صفیه دختر مرحوم مش صفر در آوردم البته برای سر به سر گذاشتن. درست موقعی که میهمان داشتند شام شبشان را دزدیدم و وسط باغ قایم کردم. یک ساعت می گشتند تا سر انجام وقتی ناامید شدند غذا را یواشکی به سر جایش بر گرداندم و دو روز به دنبال این بودند که کدوم ور پوریه جزد جیگر بزیه این کار را کرده بود.

    سلام رضا جان
    اگه شَقّه نَبورنِه، مخ دربَورنِه!
    منهم مثل خودت خیلی وقتها خاطرات آنروزها را دوره می کنم و با یاد سرخوشیهای خودمان به قول جوانها حال میکنم.
    درباره آسیاب بالا کاملن حق با توست. اما من فقط تخت اسیو یعنی اون محوطه معروف را تشریح کردم. والا هم خانه ها و هم امکانات دیگری آنجا بود که قابل توجه است. امیدورام در مطلبی دیگر منطقه را کاملتر به تصویر بکشم.
    در مورد خواهر عباسعلی هم تو درست می گویی. من فکر کنم او خواهر ناتنی عیاسعلی و حسن بود. البته او با آنها زندگی نمی کرد و خیلی کم هم به کیلان رفت و آمد داشت به همین دلیل نیازی ندیدم اشاره ای به او کنم.
    اما درباره شیطنت های خودت بهتر است از آن نابهاش تعریف کنی. والا خال صفیه از دو سه جانب فامیل رو سرکار گذاشتن در مقابل خیلی هاش آنقدر کوچیکه که قابل چشم پوشی است. امیدورام یک روزی حوصله کنی و از خاطرات خودت برای جوانها بنویسی.
    گرگ باران دیده ای چون تو حرف برای شنیدن زیاد دارد. من که در انتظارم.
    سالم باشی و تندرست.

  4. سلام بر هم‌شهري عزيزم
    از خواندن نوشته‌ي شما بسيار شاد و غمگين شدم – البته به همان دلايلي كه خود ذكر كرده‌ايد در داستان – و كاش بيشتر بنويسيد.

    خدا پيرگتِ بيامرزه.

    محد عزیز سلام
    متشکرم از لطف ات. سعی خودم را خواهم کرد.
    سربلند باشی

  5. آقای پویه سلام
    مطلبتون رو خوندم. قسمتی از مطلب که در باره پدربزرگم بود باعث شد دوباره یادی از آن مرحوم کرده و برای شادی روحش فاتحه ای بخوانم.
    شیوایی و رسایی قلمتون واقعا تحسین برانگیز بود ولی راستش از موضوعی که انتخاب کرده و به روایت خاطره پرداخته بودید خوشم نیومد. فقر مردم این خطه در گذشته. چرا که با توجه به اینکه پیش زمینه ذهنی نسل جوان کیلانی این نیست که در گذشته اجدادشان اینقدر فقیر بوده اند که حتی برای کسب روزی به شهرهای اطراف بروند بلکه در نقطه ای کاملا مقابل آن قرار دارد. تعاریفی که من از کیلان دوره قاجار وپهلوی شنیده ام آبادانی و رونق فراوان کیلان بوده است که باعث میشد مردم روستاهای اطراف برای خوشه چینی به کیلان بیایند نه اینکه…
    نقل و روایت این گونه مطالب باعث می شود که جوانان و نوجوانان کیلانی نسبت به پیشینه تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی کیلان دلسرد شده و در مواردی به از بین رفتن تعصب کیلانی بینجامد. اگر هم این موضوعات بخشهایی از تاریخ باشند من اعتقاد دارم که چه بهتر است که این صفحات از تاریخ هرگز ورق زده نشود ویا حتی با توجه به حساسیت های منطقه بصورت عمومی بیان نگردد و به جای آن از نقاط قوت پیشینه این منطقه مطالبی عنوان شود که مطمعنا تاثیرات به مراتب بهتر و مثبتی به همراه خواهد داشت.

    آقای خلیلی عزیز سلام
    متشکرم که نظر خودت را درباره نوشته بیان کردی.
    اما اجازه بدهید یک موضوع را عرض کنم. و آنهم اینکه ما باید تاریخ را آنگونه که هست نقل کنیم نه آنگونه که دلمان می خواهد. خلیلی عزیز من در این نوشته دو تیپیک کلی را مد نظر قرار داده ام. یکی آنکسی که با سفیل چورکونگ آبرو داری می کند و ادای داشتن را در آورد و دیگری که در انتظار یک لقمه مجبور به کاری می شود که برای بسیاری باورش سخت است. شما می فرماید: که نقل اینگونه روایات برای بسیاری خوش آیند نیست. مرا متعجب می کنید. چرا؟
    مگر تلاش مردمی دست تنگ برای بدست آوردن روزی باعث خجالت است؟ چرا گذران امور در سالهایی که سرما درخت ها را می زد ما را باید ناراحت کند؟
    این موضوع از آنجا ناشی می شود که ما هنوز برای اینکه بخواهیم به بچه خود فحش بدهیم به او می گوییم حمال. چرا کلمه عمله در فرهنگ ما فحش است؟ چرا کار و زحمت ننگ و عار و باعث سرشکستگی است؟
    می فرمائید: «نقل و روایت این گونه مطالب باعث می شود که جوانان و نوجوانان کیلانی نسبت به پیشینه تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی کیلان دلسرد شده و در مواردی به از بین رفتن تعصب کیلانی بینجامد.»
    آقای خلیلی افتخار به دروغ و چیزها نداشته همان بهتر که نباشد. چرا باید گذشته را آنچنان بیان کنیم که مورد خوش آیند این و آن باشد؟ چرا باید قلب واقعیت کنیم؟
    من در همان دیاگرم توصیفی خودم از آسیاب بالا چندین مغازه، خانه اربابی و قهوه خانه و چندین جوی آب و باغ را توصیف کرده ام. همین برای کسی که اندکی به علم اجتماع آگاهی داشته باشد نشانه یک مدنیت و موقعیت خوب اقتصادی و اجتماعی است. شما به دیگر داده های نوشته هم لطفن توجه کنید. از من نخواهید تا زادگاهم را که بسیار عزیز می دارم آنگونه توصیف کنم که دیگران می خواهند. من آنگونه بیان می کنم که خودم دیدم. اینکه دیگران چگونه قضاوت می کنند بعهده آنان است. این امکان برای همه همولایتی های عزیز وجود دارد تا برداشت خود از موقعیت کیلان را تصویر کنند. اجازه دهید هرکس از زاویه دید خودش به موضوع نگاه کند تا در نهایت با جمع کردن همه نگاهها یک تابلوی زیبایی از کیلان داشته باشیم.
    شاد و سلامت باشید.

  6. جعرجان سلام
    مطلب بسيار زيبائي نوشتي كه حكايت از رنج ها و دردهاي اجتماع ما داشت و دارد يك مثل تركي ميگويد
    هام ماي دي يره واي ددَ اما بيري تا

  7. جعفرجان سلام
    مطلب بسيار زيبائي نوشتي كه حكايت از از رنج ها و دردهاي اجتماع ما داشت و دارد يك مثل تركي ميگويد
    هام ماي دي يره واي دد اما بيري تاپالمر كي بير چورك بير دانه يتيمه وره.
    همه ميگويند اي واي پدر اما يكي پيدا نميشه يك تيكه نان به يتيم بده.
    آري عزيزم يكي از مسائل و مشكلات ما در كيلان عدم توجه به همسايه و عدم توجه به يتيمان و بي سر پرستان بوده و هست در همين كيلان من هرگز نديدم افرادي كه توان دستگيري را داشتند دست بي نوائي را بگيرند ويا به يتيمي كمك كنند بر سر يتيم ميزدند اما باو كمك نميكردند نمونه بارز كه خود من بياد دارم وشاهدش بودم شيخ فضل الله مقدم بودكه از پا منبري ها ي علي غفوري بود ، يك روز مرحوم ابراهيم طاهر كريمي برادر حسن بنا به اقتضاي سن و از روي شيطنت چند گردو از پشت بام مختار دزديده بود اين موضوع بگوش مقدم ميرسد اين نامرد بي همه چيز با تركه آنقدر به سروكله ابراهيم كه يتيم بي پدر بود ميزند كه همه جاي سر ابراهيم متورم ميشود البته ابراهيم هم نامردي نميكند و با سنگباران كردن مغازه مقدم از داخل باغ شيخ اكبر حسابي از خجالت مقدم در ميايد (ناگفته نماند كه شيخ فضل الله مقدم كه مسلمان چند آتشه هم هست مدتي دو پسرش عبدالله و محمد را از خانه بيرون كرده بود) بهرحال اينها قصه تلخ روزگار و زادگاه ماست كه ريشه در فقر و ريشه در بي عاطفه بودن و بي ايماني بعضي ها دارد.
    هر چند دزديدن ديگ غذا و هر نوع دزدي پسنديده نيست و هر چند كه عباسعلي و حسن دو كودك بودند و اصول تربيت اجازه چنين كاري را نميدهد اما غافل شدن همسايه ها از حال دوكودك يتيم نيز جاي تامل دارد و قابل اغماض نمي باشد.
    بازهم از مطلب زيباي شما متشكرم و موفق باشيد.

    ح- از بیرآباد عزیز سلام
    از اظهار نظر شما سپاسگزارم. امیدوارم این اشارات تلنگری به آنانی که به اطراف خود بی توجه هستند بزند.
    برایتان سلامتی آرزو می کنم

  8. جعفر جان سلام دوباره
    خاطره کوچکی از قژقژک یا جیر جیرک در وبلاگ نسیم دماوند دارم. مطلبی عرفانی است . در جایی جمله زیبای تو را هم آورده ام (گردو ها اندازه گردو بودند و سیب ها بوی خودشان را می دادند…..)
    منتظر مطلب بعدی ات هستیم.
    شاد باشی

  9. تا جايي كه گذشتگان از كيلان نقل ميكنند شهري متمدن ومركز كار وتحصيل بوده وفقر به اين گونه در ان نبوده من براي اولين بار است كه كيلان را اين گونه كه شما توصيف كرديد ديدم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: