نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 29, 2009

زنده باد بیرق سرخ

جعفر پویه

تقدیم به آنانیکه در گمنامی به آزادگی زیستند.

فعالیت سیاسی در شهرهای کوچک به ویژه شهرهایی که اکثریت جمعیت آنها وابستگی فامیلی با یکدیگر دارند بسیار مشکل است. برخوردهای بین دو طرف با مواضع مخالف گاهی تبدیل به موضوعاتی می شود که از یک طرف نقل محافل برای خنده و شوخی می گردد و از طرفی دیگر مبدل به تراژدی هایی می شوند اشکبار. ولایت ما کیلان نیز از این قاعده مستثنا نبود. به خصوص با موقعیت جغرافیایی ای که داشت و اقتصاد خرده مالکی جامعه ای پرسشگر و زنده را رقم زده بود. اشتیاق عمومی مردم برای دانستن و سعی و تلاش آنان برای ارتباط با پیرامن خودشان و همچنین باز بودن درب اظهار نظر و اظهار عقیده خود باعث پیدایش نوعی جامعه با فرهنگی ویژه شده بود. بالا بودن عمومی سطح سواد و علاقه به مطالعه و مباحث سیاسی و گوش سپردن به رادیوهای جور و واجور نیز خود مبدل به بالا گرفتن مباحث می گردید. قهوه خانه ولایت به قول بعضی از بچه ها خود مدرسه ای برای یاد گرفتن و آگاهی سیاسی بود. مردهایی که در طول شب گوش به رادیوهای جور و واجور می سپردند و روزنامه و نشریات رنگارنگ را مطالعه می کردند، روزها در قهوه خانه گرد می آمدند و همراه با نوشیدن چای مشغول به بحث سیاسی می شدند. گاهی این بحث ها تبدیل به جار و جنجالهایی جالب می شد و هر چند کم شمار به درگیری و رد و بدل کردن کلماتی رکیک نیز می انجامید.

ادامه مطلب


Responses

  1. سلام
    بی معرفت این همه داستان ها را می دونستی برای ما تعریف نمی کردی. البته من یکبار در یکی از این میتینگ ها نمی دونم چه جوری بُر خوردم. خیلی بچه بودم یادم هست فردی سرشناس (ورونه ای که اسمش یادم رفت، شاید خالقی بود) در وسط میتینگ بلند شد به مجید محسنی فحش داد و همه چیز بهم ریخت. این صحنه آنقدر برایم وحشتناک بود که برایم از قمه زدن مرحوم حسن ولی و غش کردن عمو ولی الله میرزایی در روز عاشورا وحشتناک تر بود.
    راستی آدم اگر پایین نیاد و خودش را داخل صحنه نکنه ( به قضاوت ننشینه) و از بالای بام یا تپه ای به تاریخ این انسانها نگاه کنه خیلی شیرین و دلنشین است. انسانهایی که تمام بدی ها و خوبی ها یشان کف دستشان بود. مثلا هیچ فکر کردی که میرزا علی پیر مردی چرا این قدر به هیتلر تعصب داشت و یا چرا مرحوم ناصحی آنطور قهوه خانه را گرم می کرد و چرا دمکرات ها همه کلاه شابکا بر سر می گذاشتند؟
    داستانت بسیار قشنگ بود. گاه تمام کارهایم را کنار میگذارم کتار حَلُمِ خط نوشته هایت مسیر رودخونه کیلان را پیش می گیرم و به غروب آفتاب هم نمی اندیشم.
    گاه که خیلی دلم می گیرد، به خاک و خُل ها و سنگ ریزه های کیلان برمی گردم و با آنها کیلانی کوچک می سازم و خودم رو تویش ول می کنم.
    هر وقت به هجده سال زندگی ام به کیلان می اندیشم به یک هنجار می رسم. هر وقت به روزهای زندگی در کنار شما ها فکر می کنم، به دنیای کیلانی های آن زمان که همه چیز در کنار هم تناسب داشت، آرام می شوم و خودم را باز می یابم.
    من بسیاری از زیبایی های این جهان را دیده ام اما هرگز به اندازه روزهای پی روار کیلان برایم لذت بخش نبود.
    به راستی آن میرزا علی ها و آقچه نباتی ها، خشم هایشان هم به سان ابرهایی به حجم چند قطره بیشتر نبود.
    گاه احساس می کنم که ( انسان تمایل به اصل خویش دارد)، یک اصل بدون چون و چرا است.
    زیاد حرف زدم مرا ببخش
    شاد باشی

    رضا جان ممنون از لطف ات.
    آنچه درباره کیلان و آن سالهای بی ریایی و دوست داشتنی گفتنی را ستایش می کنم.
    چون: هرکس نقش خود بیند در آب. پس بیش از اینکه به دنبال مکان جغرافیایی آن روزها باشی به درون خودت رجوع کن. آنجا زیبایی های آنروزها را توضیح خواهی یافت.
    بر قرار باشی

  2. بادرود وسپاس
    جعفر جان از اينكه ما را بردي به 40 سال قبل و فضاي آنروز را با قلم زيبايت بخاطرمان آوردي ممنون وسپاسگزاريم و راستش را بخواهي من آرزو دارم كه برگردم به همان جو وفضاي سياسي اجتماعي آنروز ، درست كه من در آنروزها نوجوان بودم وسرم وقلبم عاري از هر گونه سودا و كينه بود وهمه چيز را زيبا و همه كس را خوب ونيك ميديدم اما جو آنروز طوري بود كه از دشمني و جنگ و بگير وببند ها و دروغ و بي اعتمادي ، امربمعروف وبسيج و ولي فقيه ومحارب باخدا وزندان واعدام و تورم و بيكاري ويارانه و نماز جمعه وتهمت و تهديد و فغان وافغاني و …. خبري نبود همه چيز آرام بود وجالب اينكه روز بروز وضع مردم بهتر ميشد، لباس هاي كهنه وپينه دار بتدريج نو ميشد، حمام ها بهداشتي ميشد، مردم از صابون وپودر لباسشوئي بجاي گل سر شوئي وگل رخت استفاده ميكردند حتي عطر و ادوكلن وكراوات ميزدند و بطور كلي يك قشر متوسط (نيمه بورژوا) در حال شكل گرفتن بود و اين براي جامعه عقب مانده و فقير آنروز ايران خيلي لازم و خوب بود مردم و بويژه جوانان به درس و كتاب و دانشگاه فكر ميكردند و سعي داشتند زندگي خودشان را رونق بدهند و حقيقتا اين امكان براي همه فراهم بود، همين مجيد محسني كه به راي مردم بويژه كيلاني ها انتخاب شد براي مردم قدم مثبتب برداشت كه نمونه آن جاده كيلان ايوانكي است، شاه با اصلاحات ارضي قدم بسيار مثبتي در تحول اقتصادي و اجتماعي ايران برداشت،اگر شما حزب توده را كه حزب پيشرو آنروز است مثال ميزني و شايد افسوس بخوري كه چرا با داشتن طرفداران راسخ عقيده وثابت قدم وبا اراده محكمي همچون حسينعلي آقچه نباتي زمينه را خالي وبه اعضا خيانت كرد در اينمورد شايد حق با شما باشد ولي بايد بگويم كه خوب شد اين حزب نتوانست در جامعه سياسي واجتماعي ايران موفقيت كسب كند زير اولا دربست نوكر حزب كمونيست اتحاد جماهير شوري وسر نگون شده و به زباله رفته سابق بود واگر موفق ميشد ديگر كشوري بنام ايران وجود نداشت واگر هم ميداشت و پس از فرو پاشي آن نظام جهنمي ميتوانست آزاد شودبسيار عقب افتاده و فقير ( مثل كوبا) بود، تانيا هميشه وهميشه احزاب چپ ايران رويائي فكر ميكردند و بطور كلي سوسياليست هاي تخيلي بودند و هستند، ببينيد در حزبيكه قدرتي، اسفنديار طيبي، قنبري، حاجي درويش و… چند نيمه بورژوا ي ديگر طرفداران آن باشند بدون اينكه از اهداف، مرام ومسلك ومانيفست آن بوئي برده باشند بيش از اين نميتوان انتظاري داشت، خدا رحمت كند مرحوم حاجي درويش مرد خوش نامي بود ولي اگر توده اي ها موفق ميشدند حكومتي در ايران تشكيل بدهند تصور كن مرحوم حاجي مجبور ميشد خانه وباغ وزمين چالارك وگاو و خر ودارائي اش را به مثلا سالخوز تحويل بدهد وخودش با علي و ناصر و..در يك اتاق نمور و سرد زندگي كند ببين چه كمدي اي بوجود ميامد كه از كمدي زنده باد پرچم قرمز هم خنده دارتر ميشد، اوخ اسه چوم كرد مخصوصا اگه كلاس ماترياليسم هم واسش دمنان ومجبورش مكردن نخل دنونده؟ ، قدرتي و اسفديار هم همينطور.
    توده ايها ميگفتند ما علمي فكر ميكنيم و ماترياليسم ديالكتيك را تبليغ ميكردند ولي خودشان از علم وانديشه بي نصيب و بي بهره بودند، اين آقايان بدون اينكه يك لحظه فقط يك لحظه فكر كنند در جامعه ايكه قدم به مرحله صنعتي شدن برنداشته است واصلا كارگر به آن معني كه احزاب چپ عنوان ميكنندوجود ندارد ، در جامعه ايكه صنفي وجود ندارد و اصناف شكل نگرفته اند ودر جامعه كشاورزي سنتي چگونه ميتوانند انقلاب پرولتاريا بسبك و روش روس ها راه بياندازند؟ بهر حال اين موارد كه عرض كردم بدون تعصب بود و بدان و آگاه باش در اين مقطع تاريخي مردم نياز به آزادي هاي دموكراتيك دارند وبغير آن به چيز ديگري نمي انديشند

  3. همشهری عزیز جناب ناظر
    از محبت تان سپاسگزارم. همچنانکه در متن هم مشاهده می کنید هدف من تنها ناخنک زدن به گذشته و بیان چند خاطره در یک متن برای زنده نگه داشتن نام ولایت مان است که اینروزها بسیار مهجور مانده. من هرگز با حزب توده موافق نبودم و قصدم هم تعریف و تمجید از راه و روش آن نبود. بلکه بیان واقعی اتفاقی بود که افتاد و برخورد جریانات متفاوت نسبت به یکدیگر و تصویر سازی از جایی که اکنون به نظر بی تاریخ و ریشه می نماید.
    اما بیانیه بلند بالای شما درباره رژیم گذشته به راستی مرا بفکر وا داشت. امروز دیگر همه می دانند که کودتای 28 مرداد بر علیه حزب توده انجام نگرفت که ما از قدرت نگرفتن یک حزب بد خوشحال باشیم. چه کس باور می کند که حسینعلی آقچه نباتی ها نوکر بیگانه بودند؟ چرا سرکوب روشنفکران ولایت ما هر چند بد باید ما را خوشحال کند؟ کودتای 28 مرداد بر علیه دولت ملی دکتر مصدق توسط آمریکا و انگلیس انجام شد که در آتش بر افروخته از آن نیز روشنفکری ایران سوخت. اگر شما سرلشگر زاهدی و شعبان جعفری را به دکتر مصدق و فاطمی ترجیح می دهید من چه می توانم بگویم؟
    اما شما با تعریف و تمجید بسیار زیبایی که از گذشته کردید و بهشتی که از آن سالها ساختید اگر من خودم آن روزگار را ندیده بودم بسیار غبطه می خوردم.
    اگر شما دلتان می خواهد به آن زمان باز گردید، من به جد چنین آرزویی ندارم. زیرا همان سالهایی که شما شاهد رونق داشتن دکان بسیاری بودید و آنرا تحسین می کنید. من در حسرت یک دست لباس بودم. بگذارید برایتان واضح تر بیان کنم. کلاس هفتم بودم و همه تابستان را در ورونه برای کریمیان کار کردم تا در پائیز صد تومان بگیرم. حاصل آن همه زحمت در تابستانی که از ما بهتران ها در کنار دریا خوش می گذراندند، برای من شد یک کت دست دوم که از علی آقا خیاط خریدم، یک شلوار میخکی و یک جفت جوراب پلاستیک از دکان غفور و یک جفت کفش ملی؛ تا در طول سال در مدرسه آبرو داری کنم و در زمستان برهنه نباشم. سال قبل از آنهم همه تابستان برای اسدالله خان وانی کار کردم که برای من هیچ چیزی باقی نماند. حتا یک جفت کفش گالش. و سالهای بعد که از صدقه سر اصلاحات ارضی امکان فعله گی برایم در هومند فراهم شد تا با دستمزد روزی پنج تومان بتوانم برای زمستانم چیزیکی تهیه کنم و به مدرسه بروم.
    من از بوئیدن دهان مردم، از شلاق زدن جوانان، از وجود ایست بازرسی، از شکنجه و بسیجی و روضه خوان و .. نفرت دارم، اما دلم نمی خواهد به آن سالهای لعنتی باز گردم. من دنیای بهتری می خواهم.
    من نمی خواهم به آن سالها بازگردم. زیرا از بعضی شبها گرسنه خوابیدن نفرت دارم، زیرا حسرت یک شکم غدای خوب خوردن را نمی خواهم باز هم بدل داشته باشم، زیرا نمی خواهم آرزویم یک جفت کفش گالش باشد، زیرا حسرت داشتن یک دو چرخه دست دوم را دیگر نمی خواهم تحمل کنم. نمی خواهم به لباس نو از پشت ویترین نگاه کنم و نمی خواهم … و نمی خواهم چهره کریه فقر را در آینه در صورت خودم تماشا کنم.
    آری، می شود در فانتزی حاج درویش را به سالخوز فرستاد و بعد از تدریس ماتریالیسم وادارش کرد که نخل هم نبندد. می شود از قدرتی و دیگران کمیسرهای حزبی کشور شوراها ساخت، و می توان بوراتی دیگر شد که اینبار از کیلان روانه دنیای تخیلی شده و همسایه را دشمن پنداشت.
    اما نمی شود واقعیاتی را فراموش کرد که باعث شد میلیونها مردم عاصی روانه خیابان شوند و بساط کسانی را برچینند که از دستشان به تنگ آمده بودند. اگر حاکمان جدید آن نیستند که مردم می خواستند، این هیچ حقانیتی برای حاکمان گذشته ببار نخواهد آورد.
    در پایان اضافه می کنم که مردم همراه آزادی، عدالت نیز می خواهند. این خواست جنبش صد ساله ماست. یعنی همان یک کلمه «قانون».
    باقی بقای جنابعالی

  4. با سلام ديگر
    جعفر جان آقاي پويه برداشت شما از حرف هايم اشتباه بوده است چون بدرستي به جملات توجه نفرموديد من نگفتم مرحوم حسينعلي آقچه نباتي خيانت كرد گفتم حزب توده به اعضا خيانت كرد پس به عضو وفاداري همچون حسينعلي و امثالهم خيانت شد و هرگز هم از سركوب و زنداني كردن روشنفكران و وطن پرستان خوشحال نيستم بلكه در رنج و عذابم و اتفاقا مسبب اصلي سقوط دكتر مصدق همين توده اي ها بودند و سال ها بعد همين توده اي ها وارد دستگاه ونظام شاه شدند و به مردم و مملكت خيانت كردند و بعد از انقلاب همين توده اي ها بودند كه موجب سقوط بني صدر و فرار وزنداني و اعدام ساير گروهها شدند، چه كسي شعبان جعفري را به طبقات زحمتكش اجتماعي ترجيح ميدهد، آنچه گفتم بيان وافعيت ها بود ريشه يابي مشكلات و مسائل مردم و بويژه گروه هاي چپ بود كه هنوز هم بي محابا ميتازند و لحظه اي حاضر نيستند تفكر كنندو حداقل به اطراف خودشان نگاه كنند، راه راست را رها كرده جاده خاكي ميروند.
    اما حقيقت آنست كه اگر چپ ها در مملكت ما بقدرت ميرسيدند يا كامبوج بوديم يا كوبا و بايد گفت درست است كه بعد از كودتاي 28 مرداد عده اي لمپن اجرا كننده كودتا بودند ولي بعدا جكومت و مملكت بدست عده اي با سواد وتكنوكرات اداره ميشد وهم آنها بودند كه موجبات تحول اقتصادي را بوجود آوردند.
    ولي در باره خودت وزحمت هائي كه در كودكي و نوجواني كشيده اي من هم ترا درك ميكنم ولي بهتر ميداني در مقطعي از زندگي همه ما بچه هاي كيلان كمابيش مثل هم بوديم، ولي يك چيز را فراموش نكن خدارحمت كند پدر شما مرحوم استا عباس را اگر دلخور نميشوي بايد بگويم مقصر ايشان بودند زيرا مسئوليت شما متوجه ايشان بود نبايد شما را ميگذاشت تا كار كني آنهم در كودكي تازه اگر ميبايست كار كني بهتر بود براي خودتان كار ميكردي چونكه تا آنجا كه من ميدانم پس از اصلاحات ارضي شاه چهار هكتار به همه كشاورزان كيلان از جمله مرحوم عباس داده بود ( پدر به فرزند خودش نميدهد) ولي مرحوم عباس اصلا روي آن زمين كار نميكرد وبجاي اينكه براي ديگران كار كند ميبايست براي خودش كار ميكرد بنده خدا اهل فعاليت وكار نبود و اصلا در مقابل بچه هاش مسئوليت حس نميكرد ، سرانجام هم زمينش را خيلي ارزان فروخت.
    مي بيني كه اصلاحات ارضي حقيقتا يك تحول بزرك در جامعه بود ولي شما بي خبر بوديد كما اينكه هم اكنون هم اطلاع درستي از اوضاع و وضعيت اقتصادي سياسي ايران نداريد و با ساختن رويايي از كمونيسم در سراب بدتبال آب هستيد.

  5. وبلاگتون رو بدیم.منم خودمو کلونی مودونم. پیر مارم کلونین و سالی چند بار میشیم اونطرفی.
    خاطرات بچگی پیرم که برام تعریف مونه خیلی شبیه چیزیه که شما بنویشته بی.
    ایشلا تو زندگی موفق بی.

  6. جناب ناظر عزیز و گرامی
    ابتدا میخواهم اعتراض خودم را به نوع نظردهی شما اعلام کنم.
    همشهری گرامی، شما با نام مستعار به اظهار نظر می پردازید و من این حق را برای شما قائلم که با این نام در مورد مسائل کلی نظر بدهید. اما شما با یک نام مستعار نه تنها به حوزه خصوصی من وارد شده اید بلکه درباره پدر من و چگونگی زندگی کردن او قضاوت می کنید. اجازه بدهید که چون شما از ایران نظر می دهید این حق را برایتان قائل باشیم که نام خود را پوشیده بدارید، اما اگر می خواهید بی پروا نسبت به دیگران قضاوت کنید باید اینکار را با نام اصلی خود انجام دهید و مسئولیت نوشته خود را بپذیرید. در غیر این صورت شما مجاز به بحث در حد کلیات هستید نه بیش از آن، زیرا این عمل از همه لحاظ چه از نظر حقوقی و چه اخلاقی نادرست است.
    اگر من برای مثال شرایط زندگی خودم را بیان کردم. تنها به این دلیل بود که هم مدرک من درست باشد و هم دیگر همشهریهای خود را که مورد مثال قرار می گیرند، نرنجانده باشم. والا هم شما و هم بسیاری از هم ولایتی ها می دانند که اوضاع بسیاری از مردم در آن سالها همگون با من بود. همکلاسی های من در دوران دبستان وقتی سرکلاس حاضر می شدند، به دلیل نداشتن پاپوش درست و حسابی مقدار زیادی کهنه به پای خود پیچیده بودند تا از سرمازدگی خود را محفوظ کنند. این در حالی بود که برف تا بالای زانوی ما کودکانی دبستانی باریده بود و سرما همیشه آنقدر بود که لُپ و دست های ما مثل چغندر قرمز می شد. یعنی می خواهید بگوئیم که آنان نیز پدر و مادرشان به زندگی آنها توجهی نواشتند؟ یعنی فقر اکثر ماها که باعث می شد تابستان بجای بازی کودکانه به سر کار می رفتیم به دلیل بی توجهی پدرانمان بود؟ یعنی در همین حال حاضر چند در صد پدر و مادرها با این استدلال مقصرند؟ فکر نمی کنید یک جای این استدلال اشکال دارد؟ من که اینگونه فکر میکنم و دلیل فقر آن روز خودم و بسیاری در این روزها را جایی دیگر می بینم. شاید به همین دلیل می فرمائید: «مي بيني كه اصلاحات ارضي حقيقتا يك تحول بزرك در جامعه بود ولي شما بي خبر بوديد كما اينكه هم اكنون هم اطلاع درستي از اوضاع و وضعيت اقتصادي سياسي ايران نداريد و با ساختن رويايي از كمونيسم در سراب بدتبال آب هستيد.»
    فرض کنیم که حرف جنابعالی صحیح است و من اشتباه میکنم. کجای این نوشته که نام بردن از یک توده ای و نقل خاطره ای از آن روزگار است به رویاپردازی از وضعیت اقتصادی و سیاسی پرداخته که سراب به نظر می آید؟
    آقای ناظر عزیر می نویسید: «درست است كه بعد از كودتاي 28 مرداد عده اي لمپن اجرا كننده كودتا بودند ولي بعدا جكومت و مملكت بدست عده اي با سواد وتكنوكرات اداره ميشد وهم آنها بودند كه موجبات تحول اقتصادي را بوجود آوردند.»
    بگذارید بپذیریم که عده ای باسواد و تکنوکرات کشور را در دست داشتند و موجبات تحول اقتصادی را فراهم آوردند. دست نشانده بودن لمپن ها را هم به گل روی شما می بخشیم. اما اینرا چه کنم که می فرمائید: «مسبب اصلي سقوط دكتر مصدق همين توده اي ها بودند و سال ها بعد همين توده اي ها وارد دستگاه ونظام شاه شدند و به مردم و مملكت خيانت كردند و بعد از انقلاب همين توده اي ها بودند كه موجب سقوط بني صدر و فرار وزنداني و اعدام ساير گروهها شدند.»
    یعنی آن با سوادها و تکنوکراتهای مملکت آباد کن بدست چند تا پیر و پاتال توده ای نفله شدند؟ فکر نمی کنید زیادی در بزرگنمایی دشمن فرضی خود اغراق میکنید؟ بار دیگر این جمله خود را مرور کنید.
    شما همه چیز و همه اشکالات از صدر تا ذیل تاریخ صد ساله اخیر را به گردن توده ای ها انداختید. آیا آنها واقعن توان انجام چنین اعمالی را داشتند؟ زبانم لال نکند توهم یا … ببخشید.
    ناظر عزیز: من فقط خواستم درباره سالهایی که کیلان آبادتر از امروز بود و مردم بسیاری آنجا زندگی می کردند و اتفاقات آن روزها چیزی بنویسم. از بحث های قهوه خانه شروع کردم تا شبهای دور هم جمع شدن برای گوش دادن به رادیو گفتم تا ماجرای توده، دموکرات و یک اتفاقی که خودم شاهد آن بودم در زمان انتخابات رژیم گذشته، به هرحال نیاز بود به گونه ای آنها را با هم پیومند دهم و یک متن ساده برای استفاده عموم تنظیم کنیم. کجای اینکار آنقدر برخورنده است که مرا به «بی خبری، عدم اطلاع از اوضاع سیاسی و اقتصادی و جوینده آب در سراب» متهم می کنید؟
    یعنی نوشتن درباره کیلان و معرفی آن به دیگر مردمان آنقدر برای شما ناگوار است که بیش از آنکه نوشته را مورد نقد قرار دهید، شخصیت نویسنده را هدف گرفته اید؟
    شاید اینگونه دلیل خرابی کیلان و خالی از سنکه شدن آن بیشتر معلوم شود.
    شاد و سلامت باشید

  7. سلام
    آقاي پويه بنظر ميرسد از شنيدن حقايق ناراحت وعصباني ميشوي كه شايد دليلش يك سو نگري و جهت دار شدن شما باشد من در زندگي خصوصي شما دخالت نكردم ما همه جد وآباد همديگر را ميشناسيم وبا روحيات و اخلاق هم آشنا هستيم ، من خواستم در ريشه يابي مشكلاتت بشما بگويم مشكل چه بوده است و اين دخالت در زندگي خصوصي شما نيست ، ضمنا جنابعالي در بيان فقر گذشته خودت و ديگران بسيار بسيار غلو ميكني وذكر مصيبت ميكني، نخير عزيزم اتفاقا مرحوم استا عباس خودش كفش ها را ومخصوصا كفش هاي لاستيكي و چكمه ها را چسب ميزد آنوقت چطور ممكن است پسرش پارچه به پايش ببندد ؟ كمتر دروغ بگو وبعدهم هيچ دانش آموزي را من نديدم كه اينطور كه شما ميگوئيد باشد حتي بايد بگويم سالها قبل از شما در همسايگي شما دوبرادر يتيم بودند كه بهترين كفش ولباس را ميپوشيدندومن هم خوب آنها را ميشناسم اتفاقا آنها هم تابستانها كار ميكردند وحالا هم در زندكي و تحصيلاتشان موفق و خوشنام هستند، بله مردم فقير بودند وخود من هم يكي از آنها بودم ولي نه آنطور كه شما تصوير ميكني ولي از سال 1340 ببعد وضع زندگي مردم دگرگون شد و فقر از جامعه رفت و آنهائي كه فقير بودند و فقير ماندند مقصر اصلي خودشان بودند.
    در آخر اگر فكر ميكني با ذكر نام مرحوم استا عباس در زندگي شما دخالت كردم از شما عذر ميخواهم قصدم اين نبود ولي سعي كن واقع بين باشي

  8. آقای ناظر عزیز سلام
    لطفن اجازه دهید حُرمت زندگی خصوصی دیگران و یکدیگر را حفظ کنیم.
    از هم اینجا احترام ویژه خود را نسبت به آن انسانهای شریفی که با همه مشکلات در برابر سختی های زندگی و شرایط بد اجتماعی ایستادند و امروز افراد موفقی هستند را ابراز می دارم. نسبت های دروغگویی و مصیبت خوانی را نادیده می گیرم. و در پیش پای آن دسته از همشهری هایم که کم شمار هم نیستند، اما با تنگدستی و شرایط بد اقتصادی با تلاشی خستگی ناپذیر، مدارج علم و دانش را پیمودند و صاحب فرّ و جاه شدند بر می خیزیم، با افتخار به احترام آنان کلاه از سر بر می دارم و بر ایشان درود می فرستم. آنان الگوهایی برجسته برای جوانان امروز هستند و همچون نگینی بر تارک ولایت ما می درخشند. افتخار ما به آنانی است که در برابر ناملایمات سر خم نکردند و با تلاش و پیگیری شاهد موفقیت را در آغوش کشیدند. برایشان موفقیت و سرافرازی بیشتر آروز می کنم.
    سرفراز باشید

  9. از خواندن مطلب لذت بردم، بخصوص كه ناصر نوربخش از بستگان دور من بود (بيست و دو سه سالي مي‌شود كه از دنيا رفته) و برايم جالب بود از زبان كسي ديگر درباره‌ي او بخوانم و بشنوم. يك سؤال: در بين افراد سرشناس آن ايام منطقه، كسي به نام فضل‌الله رستمي را مي‌شناسيد؟ مي‌دانيد چه‌جور آدمي بوده؟ اگر اطلاعي درباره‌ي او داريد، ممنون مي شوم با من در تماس باشيد. به دلايلي برايم مهم است درباره‌اش بدانم. در ضمن، خانواده‌اي از اهالي كيلان به اسم جابري هم از آشنايان ما بودند كه يكي از نازنين‌ترين ايشان، مهندس منصور جابري در سال 61 به‌دست پاسداران خميني اعدام شد؛ او را هم مي‌شناسيد؟ از فعالان سازمان فداييان بود… به اميد دنيايي بهتر براي همه، پيروز و بهروز باشيد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: