نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 12, 2009

پسر اسد بَچَه‌یی

جعفر پویه


تقدیم است به یاد و خاطر نعمت اسد «نعمت الله فاضلی» نازنین استاد شکسته بند محل که اکثر ما کیلانیها بگونه‌ای وامدار اوئیم.

محله عمادین در اون سالها خیلی شلوغ بود. پر از بچه های شیطان و یاغی. انگار دست طبیعت یک عده آدم شرّ و شور رو در کنار هم جمع کرده تا به قول معروف یک محله را رو سرشون بزارن. غروبها توی محله‌ی ما سگ صاحب‌اش رو نمی شناخت. هرکس که ازش بر می اومد «سر بسر» کسی می گذاشت و برای تفریح هم شده شرّی بپا می کردند. اواخر تابستان و آغاز برداشت محصول سیب و گلابی و جوز از اون روزهایی بود که هر کسی سعی داشت از فرصت باقی مانده بهترین بهره رو ببره. سنگ زدن به درخت مردم برای چند تا جوز و خَفت کردن دست جمعی یک عده بچه شیطون برای شبیخون زدن به درخت سیب و گلابی و یا «شِغال کَش» کردن خوشه های انگور آویزون از درخت و سر و صدا و جار و جنجالهای «اِرامن» موقع اَلَک بَلَک یا کمربند بازی، کاری روزانه بود و تمامی نداشت.
در محله ما باغ مش‌حسین چاکر از اون باغهایی بود که هم الآن هم اگر بود قابل تماشا و آفرین گفتن به باغبان آن بود. باغی تر و تمیز که اگر همه آنرا با دقت می گشتی یک سنگ به «قوده» یک جوز پیدا نمی کردی. علف ها با دقت چیده شده، «گَل بَندِگاه» مرتب و منظم که آب رو بخوبی به پای درختها راهنمایی میکرد. درختها بخوبی هَرس شده و چَپَرها مرتب که امکان پاتک زدن رو از ماها که دائم اون دور و بر ها پرسه می زدیم میگرفت. مش حسین چاکر بیشتر، درختهای سیب و زِهدی و میوَه داشت. دور باغ چندتایی درخت گردو و برای تازه خوری هم چندتایی زردآلو و آلوچه و باقی باغ بود و گلابی های رنگارنگ همراه با سیب هایی که شکل و شمایل اونها دهان هر بیننده ای رو آب می انداخت. عمو طیب که همسایه مش‌حسین بود هم باغی مرتب داشت. اما فرق بین اونها آنقدر بود که با حرف نمیشه درست و درمون بیان کرد. عمو طیب و مش حسین، عمو برادر زاده بودند. در یک حیاط زندگی می کردند و باغهایشان هم در جوار یکدیگر بود. گاهی دعوای خانوادگی این دو نفر آنچنان اهل محل را به شوق می آورد که خود موضوع یک مطلب جداگانه می تواند باشد که اگر عمری ماند حتمن نقل خواهم کرد.

ادامه مطلب

Advertisements

Responses

  1. سلام
    دستت درد نکنه از این داستان زیبایت. با خواندنش یک آرامش قشنگی به آدم دست می ده.
    پرسوناژ های این داستان چقدر زیبا در جایگاه خودشان قرار دارند. اصطلاحات کیلانی زیبا و یک هارمونی قشنگ بین تمام اجزاء متشکله چهار راه عمادالدین. از آلنگنه و اباچین و زهدی گرفته تا کتار لرزان مرحوم مشت حسین چاکر. از انسانهای بی شیله و پیله که سقف خطاهاشان لوس کردن خودشان بود.
    من نمی دانستم دکتر میر عرب فقط بهیاری خوانده بود. فکر می کردم دکتر عالی رتبه ای بود ولی خدائیش فیگور دکتری قشنگی داشت. واقعا سرو صدای سرنگ هایش در آن ظرف ها مخصوصش نفسها را در سینه حبس می کرد و همان باعث می شد آدم به طور روانی بیماریش فراموش می شد و تب از چهل درجه ناگهان می آمد سی و پنج. به نظرت یک صحنه جراحی مغز در حال حاضر هیجان آورتر است یا آمپول زدن میر عرب؟
    یک چیز قشنگی که در نوشته ات بسیار زیبا بود این بود که سیب ها و میوه ها اندازه خودشان بودند و بوی و طعم خودشان را داشتند.
    انشاءالله روزی بر گردیم و یک چای داغ در اون باغ مشت حسین بخوریم.
    دستت درد نکنه شاد باشی

    متشکرم رضا جان
    به امید آن روز
    دلت شاد

  2. جعفر جان سلام
    آفرين كه چه زيبا نوشتي منو بردي وسط باغ مشد حسين چاكر( خداش بيامرزد) رها كردي، آن سبزي زيبا سايه درختها و نور خورشيد كه بسختي خودش را روي سبزه ها و علف هاي باغ ميرساند بوي خوش سبز ي ها و شْر شْر جو كرستْن و از همه عجيب تر پيدا شدن ناگهاني سر و كله فاطمه نسا (خداش بيامرزد) كه بمحض آمدن غر غر هاش شروع ميشد و گاهي فحش هم ميداد، من و اين رحمت شرفي هر از گاهي همچون طراران خو دمان را به سيب ها و زهدي هاي باغ مشد حسين و طيب ميزديم و با كوله باري از سيب و زهدي و ناسزا پا بفرار ميگذاشتيم از من ورحمت شيطونتر و جود نداشت من عاشق دزدي از باغ محمد بابي(خداش بيامرزد) بودم.
    اما دكتر مير عرب(خداش بيامرزد) بواقع به مردم كيلان خدمت كرد وبا تجربه و هوش سرشاري كه داشت تمامي تشخيص ها و كمك هاي اوليه اش درست بود و خطائي نداشت بعدها افرادي مثل مرشدي و… كه تحصيلات دانشگاهي هم داشتند به كيلان آمدند ولي نميتوانستند مثل دكتر ميرعرب تشخيص بدهند و موثر باشند، من گاهي مادرم را ميبردم تهران و به دكترهاي متخصص هم نشان ميدام ولي او هميشه ميگفت دكتر من مير عربه.
    بهر حال ممنون از نوشته ات منرا به بهشت سابق كيلان بردي

    با عرض ادب خدمت شما
    سپاسگزارم از لطف شما. خوشحالم که با هم سری به ولایت زدیم و یاد روزهایی کردیم که برایمان همیشه زیباست.
    سرزنده باشی و دل ات بهشتی

  3. سلام
    قلم بسیا زیبایی داری در دفعات مکرر ضمن خواندن ای نوشته صدای قهقهه ام بلند شد به صورتی که همه اهل خانه را به تعجب وا داشت .خیلی طبیعی نوشته ای .از شخصیت های آن به جا و به اندازه استفاده کرده ای ., وقتی همسر و فرزندم اون رو خوندن خیلی تحت تاثیر قرار نگرفتند چرا که شخصیت های این داستان (خاطره) شما را ندیده بودند .اما آنقدر آنها را طبیعی وصف کرده بودید که امکان نداشت قبل از آن این تصور را داشته باشم .
    آفرین بر همش و حافظه شما
    اگر دلتان خواست به ما هم سری بزنید .کلونی اینقدر نا مهربان نمبا .منتظر شما در وبلاگم هستم. خدا نگهدارتان

    همشهری عزیز سلام مرا بپذیر
    از صمیم قلب خوشحالم که توانسته ام لحظاتی لبخند به لبان شما بیاورم.
    از لطف شما درباره نوشته و خودم سپاسگزارم.
    اوقات خوشی برای شما و خانواده آروز می کنم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: