نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 29, 2009

زنده باد بیرق سرخ

جعفر پویه

تقدیم به آنانیکه در گمنامی به آزادگی زیستند.

فعالیت سیاسی در شهرهای کوچک به ویژه شهرهایی که اکثریت جمعیت آنها وابستگی فامیلی با یکدیگر دارند بسیار مشکل است. برخوردهای بین دو طرف با مواضع مخالف گاهی تبدیل به موضوعاتی می شود که از یک طرف نقل محافل برای خنده و شوخی می گردد و از طرفی دیگر مبدل به تراژدی هایی می شوند اشکبار. ولایت ما کیلان نیز از این قاعده مستثنا نبود. به خصوص با موقعیت جغرافیایی ای که داشت و اقتصاد خرده مالکی جامعه ای پرسشگر و زنده را رقم زده بود. اشتیاق عمومی مردم برای دانستن و سعی و تلاش آنان برای ارتباط با پیرامن خودشان و همچنین باز بودن درب اظهار نظر و اظهار عقیده خود باعث پیدایش نوعی جامعه با فرهنگی ویژه شده بود. بالا بودن عمومی سطح سواد و علاقه به مطالعه و مباحث سیاسی و گوش سپردن به رادیوهای جور و واجور نیز خود مبدل به بالا گرفتن مباحث می گردید. قهوه خانه ولایت به قول بعضی از بچه ها خود مدرسه ای برای یاد گرفتن و آگاهی سیاسی بود. مردهایی که در طول شب گوش به رادیوهای جور و واجور می سپردند و روزنامه و نشریات رنگارنگ را مطالعه می کردند، روزها در قهوه خانه گرد می آمدند و همراه با نوشیدن چای مشغول به بحث سیاسی می شدند. گاهی این بحث ها تبدیل به جار و جنجالهایی جالب می شد و هر چند کم شمار به درگیری و رد و بدل کردن کلماتی رکیک نیز می انجامید.
یادمان باشد که در گذشته مثل امروز مردم از نعمت اینترنت و تلفن همراه و تلویزیونهای ماهواره ای برخوردار نبودند. در آن سالها داشتن رادیو خود یک نوع تشخص بود و کسانیکه رادیو داشتند شبها آشنایان بسیاری را در خانه خود پذیرائی می کردند که برای گوش سپردن به رادیو گرد آمده بودند. معلوم است که در چنین فضایی اگر صاحب خانه خود نیز اهل بخیه باشد، آنوقت رادیوهایی که اخبار و تحلیل های سیاسی و آنچنانی پخش می کردند را عرضه می کرد و گوش سپاران و شنوندگان نیز به فراخور درباره موضوعات در حال پخش اظهار نظر می کردند. یعنی در یک اشتراک همگانی در هنگام گوش سپردن به رادیو تبادل نظر نیز می شد و هر کس تیغه تحلیل های خود را برای طرف مباحثه فردایش تیز می کرد تا بلکه او را منکوب کند. ما درباره دهه بیست تا چهل شمسی داریم حرف می زنیم نه عصر اینترنت و ماهواره که چندان عمری ندارد.
باری بعضی ها در این مباحث قهوه خانه ای به اسامی ای اشتهار پیدا کردند که با نام فامیل آنها اشتباه می شد. به عنوان مثال “میرزاعلی هیتلر” یکی از آن نامهاست. زنده یاد میرزا علی پیرمردی پستچی ولایت ما بود و مردی روشنفکر و اهل بحث و جدل. “میرزاعلی پیرمردی” در بحث های مربوط به جنگ جهانی دوم کارشناس تاکتیک های جنگی آلمان نازی و هیتلر بود. او گاهی با “محمد کلب صادق” محمد شرفی، کارش به درگیری می کشید و با فریادهایی که تا اون طرف شهر می رسید با یکدیکر جدل می کردند. من که در آن سالها بچه بودم بارها نام “بُغاز داردانل” را از زبان آنها می شنیدم و همیشه نیز برایم سووال بود که این دیگر ممکن است چه جانوری باشد که میرزاعلی می گوید اگر هیتلر از آن عبور کرده بود دنیا جلو دارش نبود و کار را تمام می کرد و محمدکل نیز ادعا داشت که او بی خود می گوید زیرا این اشتباه مارشال پتن بود که باعث شکست هیتلر شد. حق با کدام طرف ماجرا بود هنوز بر من روشن نیست. اما آنقدر هست که می توانم ادعا کنم کمتر شهری در ایران به اندازه و جمعیت شهر ما وجود داشت که مردمانش اینگونه بر سر یک تاکتیک جنگی دو خصم از بین رفته تا مدتها مشغول بودند و به یک نتیجه مشخص نیز نمی رسیدند. این کارشناسی تاکتیکهای جنگی آلمان بودن میرزا علی پیرمردی را به میرزا علی هیتلر تبدیل کرد و تا آخر عمر نیز در بین عموم به این نام معروف بود. تا جایی که بسیاری اینرا نام فامیل او تصور می کردند. یادش بخیر باد.
باری با این مثال خواستم زنده بودن ولایت خودمان را در آن سالها بیان کرده باشم.
معلوم است یک چنین شهری با این سابقه و وضع و حال در سالهای دهه بیست و سی یکی از مراکز توده ای باشد. حزب توده که در آن سالها حزبی پیشرو بود در ولایت ما نیز هواخواهان بسیاری داشت. تنها در خود کیلان حزب دو کلوپ داشت که مردم در آنجا جمع می شدند و به بحث و گفتگو و تبادل نظر می پرداختند. کلوپی نیز در فاجان برپا بود و در بالاتر یعنی کوهان نیز احتمالن به همین قرار. باری جمع روشنفکری در این مکانها جمع بود و روزگار بسیاری نیز به خوبی و خوشی می گذشت تا اینکه کابوس کودتای 28 مرداد از راه رسید.
شهری که دعواهای سیاسی در حد همین درگیریهای لفظی و جنجالهای تئوریک بود وارد جدالی از نوع دیگر شد. زد و خورد بالا گرفت و کار به بگیر بگیر کشید. حزب بی نام و نشانی که خود را دموکرات می نامید و وابسته به قوام، یک شبه از زمین سبز شده بود و با دست بردن به چماق و دشنه و تفنگ اقدام به سرکوب روشنفکران کرد. همشهریهای بی آزار تبدیل به دشمنان خونی شدند و آن شد که نا گفتنی. عباس روسی از سردمداران معروف توده ایها را دستگیر کردند و در پاسگاه ژاندارمری زندانی شد. میزا حسن کاظمی که یکی دیگر از آنان بود فراری شد و تا چند وقتی آفتابی نمی شد. چماقداران طرفدار شاه که خود را دموکرات می نامیدند میدان دار شدند و جاوید شاه گویان با ضرب چماق لشکر روشنفکران توده ای را پراکنده کردند. از میان درگیریها و زد و خوردهای این روزها چند تا از آنها تا سالیان دراز نقل زبان دیگران بود و با افسوس درباره آنها حرف زده می شد. پایداری و ایستادگی مردم زحمتکشی که به دور حزب توده جمع شده بودند را ستایش می کردند و عقب کشیدن و فراری شدن رهبران حزب را مزمت می کردند. از جمله اینکه چماقدارهای دموکرات “جالب است به نص صریح این بیت – بر عکس نهند نام زنگی کافور، چماقدار ولایت ما نیز دموکرات نام داشت.” هر آنچه از دست شان بر آمد بر آنان روا داشتند.
در گشت زنی و حل من مبارز طلبی دموکراتها “حسینعلی درویش حمزه” معروف به “حسینعلی آقچه نباتی” گیر آنان می افتد. حسینعلی آقچه نباتی که دهقانی بلند قد، ورزیده و قوی بنیه بود را محاصره می کنند. به قول معروف “مورچگان را چو بود اتفاق – شیر ژیان را بدرانند پوست.” جماعت شاه الهی از نظر تعداد بر حسینعلی چربیدند و بر او افضل شدند. حسینعلی که از توده ای های راستین بود و به جد و جهد اعتقاد به راه حل سوسیالیستی برای بهتر شدن وضع خود و مردم داشت، حاضر به عقب نشینی نشد. هرچه کردند که او را به انکار توده ای بودن وادار کنند و بعد رهایش کنند که برود، او قانع نمی شد و کوتاه نمی آمد. بالاخره کار از مذاکره گذشت و به تحدید رسید. اما هیچکدام در حسینعلی کارگر نشد. هرچه به او اصرار کردند که فقط بگوید توده ای نیست و کاری به کار توده ایها ندارد تا رهایش کنند قبول نکرد. بعد از این دموکراتهای مسلح به چماق راه دیگری را انتخاب کردند تا مزه قدرت دموکرات منشی شاهنشاهی را به حسینعلی بچشانند. باری دست و پای او را بستند. یکی به دنبال ترکه آلبالو رفت و مقداری متنابهی ترکه آلبالو و به آوردند. روبروی “لاد طاقسرا”، کنار آب روان رودخانه کیلان که در آن سالها بر خلاف اکنون بسیار پر آب بود حسینعلی را دراز کردند. دموکراتهای شاه الهی یکی یکی ترکه های در آب خیس خرده را بر تن حسینعلی خرد کردند و همچنان از او می خواستند فقط بگوید که توده ای نیست. جالب اینکه با هر ضربه ترکه دموکراتها حسینعلی فریاد می زد: “توده ام توده، توده ام توده — پیرم توده، مارم توده، توده ام توده.”
باری دموکرات های ترکه بدست وقتی نتوانستند حسینعلی آقچه نباتی را وادار به توبه و انکار کنند این دهقان توده ای را با ترکه خیس آنقدر زدند که بی هوش شد. بعدِ فهماندن مزه دموکرات بودن رهایش کردند و رفتند. من این جریان را از زبان بسیاری شنیده ام و همگی هم همچنان با تحسین نسبت به حسینعلی که در سالهای دهه 60 پیر مردی بود حرف می زدند و رهبران حزب توده را لعنت می کردند که با چنین طرفدارانی آنگونه رفتار کردند و بدون هیچ مقاومتی همه چیز را به عده ای چماقدار واگذار کردند.
باری تا اینجای کلام را نگاه دارید تا موضوع دیگری را برایتان نقل کنم.
کودتا که مسلط شد تا سالها ادا و اطفار دموکرات بازی همچنان جریان داشت. هر چهار سال یکبار انتخابات مجلس شورای ملی برگزار می شد و به فرموده هم یک نفر سر از صندوق در می آورد. در این مواقع یعنی در فصل انتخابات مجلس شورای ملی ولایت ما نیز دچار شوک حاصل از آن می شد. چندین دوره مردم به ظاهر در انتخابات شرکت می کردند، اما مجید محسنی “عم قلی صمد” بدون چون و چرا سر از صندوق رای در می آورد. کار این انتخاباتها که مانند انتخابات در جمهوری اسلامی بود بجایی رسیده بود که کسی تصور نمی کرد بدون اشاره دربار هیچ اتفاقی در صندوقهای رای بیفتد. بعد از دو دوره که مجید محسنی نماینده شد و کسی نتوانست حریف او شود. یک سال سر و کله یک فرد جدید پیدا شد و بسیاری به تصور اینکه او می تواند جای مجید محسنی را بگیرد و حد اقل غیر از فصل رای گیری بشود او را در محل ملاقات کرد؛ به دورش جمع شدند. ناصر نوربخش دماوندی فرد جدیدی بود که در ولایت ما نیز عده ای طرفدار او بودند. او را وکیل پایه یک دادگستری معرفی می کردند و ادعا داشتند که بهتر از مجید محسنی از حقوق مردم دفاع خواهد کرد. باری پسرهای حاج درویش کریمی نیز از کسانی بودند که در این دوره از ناصر نوربخش حمایت کردند. هم اینجا برای جوانترها توضیح بدهم که حاج درویش که دهقان و باغدار بود. از ریش سفیدان محل و معتمد مردم بود. او در درستکاری و خیرخواهی اشتهار داشت و مردی مورد احترام و اعتماد همگان بود. با این حساب کسانیکه فرزندان او را قانع کرده بودند تا از ناصر نوربخش حمایت کنند، روی موضوع اشتهار به نیکی حاج درویش و احترام مردم به او حساب ویژه ای باز کرده بودند. به هرحال پسرهای حاج درویش خانه ی حاجی را تبدیل به ستاد تبلیغاتی ناصر نوربخش کردند. “بَرکه های” پلو برپا شد و سورچرانها نیز سر و کله شان پیدا شد. تا اینکه بنا شد در میدان کارخونه برق که تبدیل به میدان آریامهر شده بود میتینگی برپا کنند. هم اینجا بگویم که این میدان کارخونه برق هم حکایت جالبی دارد. سالهای اولیه که میدانگاه کنونی را ساخته بودند، اسفالت نبود و هر کس از این میدان عبور میکرد تا مچ پا در گِل فرو می رفت. به همین دلیل رندان اسم میدان را از میدان آریامهر به میدان آریاگِل تغییر داده بودند و تا مدتها به این نام معروف بود. حالا ساواکی ها با شنیدن این اسم چه حالی پیدا می کردند بماند.
باری میدان آریاگِل را آذین بستند، بلند گوهایی نصب کردند و طاق نصرت بستند و پرچم برپا کردند و شهر شلوغ شد. بنا شد یک روز عصر با ورود ناصر نوربخش در این محل میتینگ برپا شود و او برای مردم سخنرانی کند. این کاری بود معمول و هر چهار سال یکبار اتفاق می افتاد. همه جا عکس نمایندگان محترم بود و ذکر اوصاف او و بعد از چند روز تعطیل می شد و می رفت تا چهار سال بعد. روز موعود جمعیتی که درمنزل حاجی پلویی نیز خورده بود حرکت کرد به طرف میدان، کسانیکه با ولایت ما آشنایی دارند میدانند این مسیر چندان کوتاه نیست. اما آنهایی که این راه پیمایی طولانی را طراحی کرده بودند به بُرد تبلیغاتی آن نیز توجه داشتند. چون جمعیت باید از “چالارک” حرکت کرده از پاجون و سرآسیاب بالا عبور می کرد و به میدان می رسید. با این حساب هرچه جمعیت به مرکز نزدیکتر می شد بر تعداد آن افزوده می گردید. حاج درویش که مردی بلند قامت و ورزیده و خوشرو بود در جلو جمعیت حرکت می کرد. او کلاهی از پوست برّه بسر داشت، با پالتویی از جنس ماهوت و کفش های شبرو بخوبی واکس خورده کاملن به سر دستگی جمعیت هم می آمد. به تخت کارخونه برق که رسیدند. حاج درویش مورد تشویق جمعیت حاضر قرار گرفت. او کلاه پوستی را از سر برداشت و بالای دست گرفت به طرف بلند گو حرکت کرد و با صدای بلند گفت: “زنده باد ناصر نوربخش دماوندی”. جمعیت هم به احترام حاجی کف زدند و به همراهی تکرار کردند “زنده باد”. حاجی که جمعیت را همراه دید بلندتر از دور قبل فریاد برآورد “زنده باد بیرق سرخ”!
جمعیت یک لحظه ساکت شد و بعد به یکباره منفجر گردید. عده ای شروع کردند به کف و سوت زدن. عده ای شعار زنده باد سر دادند و چند تایی نیز سعی کردند با جاوید شاه گفتن موضوع را ماست مالی کنند. چه کسی خودش را به حاجی رساند و او را کنار کشید و از بلند گو دور کرد یادم نیست. اما رنگ به روی بسیاری نمانده بود و اوضاع در درون آنان آشوب بود.
اما موضوع از چه قرار بود؟ شاید خودتان حدس زده باشید. حکایت توده و دموکرات را که بالاتر گفتم. آیا کسی به حاج درویش حالی کرده بود که توده ایها بار دیگر بازگشته اند و یا خودش چنین حدسی زده بود معلوم نیست. اما آنچه اتفاق افتاد این بود که خیلی ها از حکومت و شاه بد میگفتند و از انتخاب چند باره مجید محسنی و انتخابات قلابی انتقاد میکردند. این انتقادات که با زبان و لحنی تند در خانه حاجی هم انجام می گرفت شاید او را به این فکر انداخته باشد که ناصر نوربخش توده ای است که بازگشته تا حکومت از دست رفته را باز ستاند. به همین دلیل حاجی ساده دل و بی شیله پیله ما وقتیکه پشت بلند گو قرار گرفت، شعار “زنده باد بیرق سرخ” را که نماد کمونیستی و به گمان حاجی توده ای هاست را سر داد. اما غافل از اینکه ممکن است این موضوع به قیمت جان بسیاری در زمان قدر قدرتی ساواک بینجامد.
نمی دانم زیر سبیلی ساواکی ها به دلایل دیگر بود و یاترس از خوش نامی حاجی که آنها موضوع را نادیده گرفتند. اما هرچه بود ناصر نوربخش به جایی نرسید و بار دیگر مجید محسنی نماینده شد.
اگر یکسر فعالیت سیاسی در شهرهایی همچون ولایت ما تراژدی غمناک حسینعلی آقچه نباتی هاست، سر دیگرش کمدی برخورد حاج درویش با یک متینگ حکومتی است که برای رنگ کردن مردم برپا کرده اند.
آمستردام – آذر 1388

معنی چند لغت به گویش کیلانی:

بُغاز: تنگه، آبراه
بُغاز داردانل: تنگه بُسفُر، آبراهی بین دریای سیاه و مرمره و دو بخش اروپایی و آسیایی ترکیه قرار دارد.
آقچه نبات: نوعی زردآلوی خوش خوراک که تنها استفاده تازه خوری از آن می شد.
لاد: درّه
لاد طاقسرا: درّه طاقسرا که به سوی پاجون می رود.
پاجون: یا فاجان، نام یکی از محله های کیلان
پیَرَم: پدرم
مارَم: مادرم “مقصود حسینعلی شعار دادن بود که می گفت «پیرم توده، مارم توده» یعنی: پدرم هم توده ای است، مادرم توده ای، خودم هم توده ای هستم.”
عم قُلی صمد: نام هنری مجید محسنی. او هنرپیشه بود و اولین بار شخصیت صمد را در نمایشهای تاتر و سینما بازی کرد و به همین نام هم معروف شد.
بَرکه: دیگ بزرگ مسی
چالارک: نام محله ای است بین محله اتحاد و پاجون

توجه: کلیه اسامی و شخصیتهای نام برده شده در این نوشته واقعی هستند.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 12, 2009

پسر اسد بَچَه‌یی

جعفر پویه


تقدیم است به یاد و خاطر نعمت اسد “نعمت الله فاضلی” نازنین استاد شکسته بند محل که اکثر ما کیلانیها بگونه‌ای وامدار اوئیم.

محله عمادین در اون سالها خیلی شلوغ بود. پر از بچه های شیطان و یاغی. انگار دست طبیعت یک عده آدم شرّ و شور رو در کنار هم جمع کرده تا به قول معروف یک محله را رو سرشون بزارن. غروبها توی محله‌ی ما سگ صاحب‌اش رو نمی شناخت. هرکس که ازش بر می اومد “سر بسر” کسی می گذاشت و برای تفریح هم شده شرّی بپا می کردند. اواخر تابستان و آغاز برداشت محصول سیب و گلابی و جوز از اون روزهایی بود که هر کسی سعی داشت از فرصت باقی مانده بهترین بهره رو ببره. سنگ زدن به درخت مردم برای چند تا جوز و خَفت کردن دست جمعی یک عده بچه شیطون برای شبیخون زدن به درخت سیب و گلابی و یا “شِغال کَش” کردن خوشه های انگور آویزون از درخت و سر و صدا و جار و جنجالهای “اِرامن” موقع اَلَک بَلَک یا کمربند بازی، کاری روزانه بود و تمامی نداشت.
در محله ما باغ مش‌حسین چاکر از اون باغهایی بود که هم الآن هم اگر بود قابل تماشا و آفرین گفتن به باغبان آن بود. باغی تر و تمیز که اگر همه آنرا با دقت می گشتی یک سنگ به “قوده” یک جوز پیدا نمی کردی. علف ها با دقت چیده شده، “گَل بَندِگاه” مرتب و منظم که آب رو بخوبی به پای درختها راهنمایی میکرد. درختها بخوبی هَرس شده و چَپَرها مرتب که امکان پاتک زدن رو از ماها که دائم اون دور و بر ها پرسه می زدیم میگرفت. مش حسین چاکر بیشتر، درختهای سیب و زِهدی و میوَه داشت. دور باغ چندتایی درخت گردو و برای تازه خوری هم چندتایی زردآلو و آلوچه و باقی باغ بود و گلابی های رنگارنگ همراه با سیب هایی که شکل و شمایل اونها دهان هر بیننده ای رو آب می انداخت. عمو طیب که همسایه مش‌حسین بود هم باغی مرتب داشت. اما فرق بین اونها آنقدر بود که با حرف نمیشه درست و درمون بیان کرد. عمو طیب و مش حسین، عمو برادر زاده بودند. در یک حیاط زندگی می کردند و باغهایشان هم در جوار یکدیگر بود. گاهی دعوای خانوادگی این دو نفر آنچنان اهل محل را به شوق می آورد که خود موضوع یک مطلب جداگانه می تواند باشد که اگر عمری ماند حتمن نقل خواهم کرد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 23, 2009

فایده اول مهر را شرح داده و خاطرات خود از آنرا بنویسید

جعفر پویه

البته ما شاگردان سالهای بسیار دور و گذشته مدرسه فروردین کیلان می دانیم که اول مهر روز خوبی است. در این روز مدرسه ها باز می شوند و بار دیگر بچه های به مدسه می آیند.
البته ما از باز شدن مدرسه خیلی خوشحال هستیم. زیرا بعد از تعطیل شدن مدرسه می رویم جوز ولوزونه. ما جوزها را به دکان مش ابراهیم برده می فروشیم و با پول آن شانسی می خریم. اما شانسی مش ابراهیم همیشه پوچ است. بعضی از بچه ها نیز یک استکامک تخمه می خرند ده شاهی و می شکنند که همه جا را کثیف می کنند و کل مرتضا آنها را فاش می دهد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 19, 2009

بازهم به نفع مردم

جعفر پویه
حضور قدرتمند و یکپارچه اقشار متفاوت مردم در تظاهرات حکومتی و به ضد خود تبدیل کردن آن، همچنین تسخیر و بیرون آوردن خیابانها از دست اوباش رژیم نشان از عزم و اراده آنان برای رسیدن به آزادی دارد. در این روز حضور یکپارچه مردم نشاندهنده عدم ترس آنان از دم و دستگاه اوباش سرکوبگر است. تهدید فاشیستهای تفنگ بدوش سپاه به پشیزی نیرزید و اطلاعاتی های شکنجه‌گر و متجاوز نیز در مقابل اراده آنان مات شدند. از همه مهمتر وضعیت اسفبار علی خامنه ای، ولی فقیه تبهکار رژیم است که ثابت شد کلاه او پشم ندارد و توصیه و تهدید هایش در عزم جزم شده مردم بی تاثیر است. شعار “خامنه ای قاتله – ولایت اش باطله” نیز نشان داد او نه تنها مشروعیت اجتماعی ندارد بلکه از نظر مذهبی نیز به صف آنانی پیوسته است که پرونده شان در پیش چشم مردم چیزی بجز تبهکاری نیست.

اعتراض سبز مردم

اعتراض سبز مردم


اراده غرور آفرین فرزندان میهن در استواری و ایستادگی در مقابل عمله‌های استبداد چشم جهانیان را خیره کرد. بار دیگر ایران به صف اول و تیتر یک خبرگزاریها رفت و همه جهانیان نظاره گر تلاش آنان برای منکوب کردن ولایت جهل و جور علی خامنه ای شدند.
ویژگی این تظاهرات نسبت به ماههای قبل آنجاست که تقریبن در همه شهرهای میهن، مردم به میدان آمدند و یکپارچه بر علیه دستگاه استبداد ولی فقیه فریادشان را بلند کردند. از کمتر شهری خبر می رسد که جوانان و زنان و مردان آزادیخواه خیابانها را در زیر قدمهای استوار خود داغ نکرده و با فریادهای یکپارچه خود شعار “نه غزه، نه لبنان – جانم فدای ایران” را تکرار نکرده باشند. این یکپارچگی برای تو دهنی زدن به ولی فقیه رژیم و فاشیستهای تفنگ بدوش او یعنی سپاه پاسداران که مردم را تهدید به برخوردهای خشن کرده بودند، کافی است. مدتهاست که ولی فقیه و دستگاه ستمگر او خواب راحت ندارند. مدتهاست که تظاهرات غرور آفرین مردم تبدیل به کابوسهای شبانه آنها شده است. حال دیگر با اطمینان می توان گفت که سر تا پای رژیم ددمنش ولی فقیه از وحشت عزم و اراده جوانان این مرز و بوم بر خورد می لرزد. از نشانه ترس و وحشت دستگاه سرکوب خامنه ای برخلاف تهدیدهای روزهای قبل همین بس که جرات نکردند حتا به صفوف فشرده و بهم پیوسته تظاهر کنندگان نزدیک شوند. مردم آزادیخواه در این روز ثابت کردند اگر همبسته و یکپارچه در کنار هم به میدان بیایند دستگاه سرکوبگر استبداد مذهبی نه تنها از کار خواهد افتاد بلکه آنهایی هم که در نزدیکی صفوف مردم قرار دارند از ترس شان جرات دست از پا خطا کردن را ندارند. حال این صفوف مستحکم مردم آزادیخواه است که پوزه ولی فقیه و دستگاه عریض و طویل سرکوبی او را به خاک می مالد. اکنون این ولی فقیه رژیم است که منکوب اراده استوار مردم، باید فکری به حال خود کند. والا مردم ایران تصمیم به برقراری رژیمی دموکرات و آزاد گرفته اند و این نیز میسر نخواهد بود مگر با برانداختن رژیم ستمگر ولی فقیه. حال آنکس که باید به فکر خود باشد علی خامنه ای و دستگاه داغ و درفش اوست. زیرا مردم در این روز نشان دادند که تصمیم خود را گرفته اند.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 11, 2009

مِرازون

“گلگشت بهاری در کوچه باغهای کیلان”


مِرازون منطقه ای است در جنوب کیلان با چشمه آبی گوارا به همین نام.
آب چشمه مرازون آنچنان گوارا بود که نوشندگان خسته کار و گرما زده تابستان را دچار سرخوشی و شادابی می کرد. به همین علت هم محلی های شوخ طبع آنرا “وِر چشمه” می نامیدند. “یعنی چشمه دیوانه کننده”.
کنایه وار سرخوشی و شادابی نوشندگان را به شیرین عقلی و شیدایی تشبیه می کردند که نشانه ای از تاثیر آب گوارای آن چشمه بود.
در فصل بهار کیلان و اطراف آن غرق گل و بوته های زیبا می شود. این زیبایی طبیعی همراه با آواز پرندگان خوش الحان آنچنان هوش رباست که به توصیف در نمی آید. نمآهنگ حاضر تنها گوشه و اندکی از آن زیبایی ها را به تصویر کشیده است. هرچند به علت کم آبی و خشک شدن باغهای پر درخت، از آن شکوه و زیبایی گذشته کمتر اثری مانده است. اما آنقدر هست که دل هر صاحب ذوقی را غرق تمنا کند و او را در زیبایی زمین و طبیعت مست عطر گلهایی سازد که تنها چند روزی بیش میهمان نخواهند بود.

نمآهنگ را تقدیم می کنم به یاد و خاطر فرزند دلیر مردم کیلان “اسدالله طیبی” رشید مردی آزادیخواه و ظلم ستیز از تبار کاوه که در تابستان 1367 در قتلعام زندانیان سیاسی سربدار شد. اسدالله طیبی از اواسط سال 60 تا تابستان 67 در زندان بود و اواخر محکومیت خود را می گذراند که در یکی از بزرگترین جنایتهای قرن بدست جلادان در زندان اوین به جرم آزادیخواهی به دار آویخته شد.
یادش گرامی باد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 2, 2009

مبارزه، سازمانیابی و تشکیلات

جعفر پویه

بالاخره پس از مدتها انتظار علیرضا بهشتی مشاور ارشد میرحسین موسوی خبر تشکیل شبکه “راه سبز امید” را به خبرگزاریها داد. او در اینباره گفت که در مرکزیت این شبکه فعلن کسانی چون موسوی، خاتمی و کروبی حضور دارند. او دلایل متفاوتی درباره اینکه چرا به سوی تشکیل یک جبهه نرفته اند ارائه داد و شبکه اجتماعی را بهترین گزینه برای موقعیت پیش آمده برآورد کرد. برای بهتر دیدن این شکل از سازماندهی و چرایی آن گریزی می زنم به سابقه و چگونگی درگیری باندهای داخلی رژیم و عملکرد آنان در مقاطع مختلف و در نهایت چرایی بحث پیش کشدن شبکه و کنار گذاشتن مبارزه جبهه ای و ترس از همکاری جریانات سیاسی و اجتماعی با یکدیگر.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آگوست 14, 2009

جنبش شهروندان آزاد در موقعیت انقلابی

جعفر پویه

در میانه میدان
جنبش حق طلبانه مردم ایران گرم و پرطنین خیابانهای شهرهای مختلف را فتح کرده است. تسخیر خیابانها توسط مردمی با اراده و مصمم به معنی بیرون آوردن آن از چنگ نیروهای سرکوبگری است که تحت نام طرحهای مختلف سعی داشتند حاکمیت بلامنازع خود را بر آنها به رخ همگان بکشند. از کار انداختن و جارو کردن این نیروها از سطح خیابانها و حضور قهرمانانه جوانان پر شور برای نبرد با دیو استبداد آنچنان شور و ولوله ای در دلها افکند که انعکاس آن در چار گوشه گیتی پر صدا شنیده می شود. به کارگیری درست تکنولوژی توسط مردم و انعکاس مبارزات و تحرک نیروهای متفاوت در نقاط مختلف، طرح سرکوب پنهان از چشم جهانیان را ناکارآمد کرد. تبدیل شدن هر شهروند به یک گزارشگر و استفاده عالی و بدون نقص از امکانات برای انعکاس وقایع، بی شرمی حکومت در بستن روزنامه ها و زندانی کردن روزنامه نویسان و گزارشگران و بیرون کردن خبرنگاران خارجی برای پنهانکاری را برهم زد و جای خالی آنان را پُر کرد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آگوست 2, 2009

جلسه دادگاه یا مراسم خودزنی؟

جعفر پویه
مضحکه دادگاه نمایشی و محاکمه خفت بار دستگیر شدگان اعتراض به انتخابات قلابی توسط دم و دستگاه قضایی روز شنبه 10 مرداد بوقوع پیوست. بالاخره کوه موش زائید و دستگاه قضایی رژیم جمهوری اسلامی یکی از وقیح ترین شوهای تا کنونی خود را به نمایش گذاشت. حضور بیش از صد نفر در یک نمایش قضایی و محاکمه فله ای آنان، اوج وقاحت سیستم قضایی رژیم ولی فقیه را نشان می دهد. جالب اینکه کسانی در این بیدادگاه حضور داشتند که خود در گذشته نه چندان دور از برپا دارندگان نمایش های مشابه بودند. دادگاهی مُضحک برای بالاترین مقامات اجرایی و تصمیم گیرنده از رده خارج رژیم، محتوا و کارکرد سیستم مافیایی آنرا ثابت کرد. بهزاد نبوی، عطریانفر، ابطحی، رمضانزاده، صفایی فراهانی و … از جمله متهمین این نمایش مسخره بودند. مضحکه پوچ و غیرقابل تصوری که قوه قضائیه تحت امر ولی فقیه برپا کرده بود، بیش از گذشته اجرای عدالت به شیوه آخوندها را رسوا ساخت و گروکشی و گروگانگیری افراد برای مقاصد سیاسی و تحت فشار قرار دادن آنان برای خود زنی و فحش و بدگویی به خود به دستور گزمه ها و گماشته های رجاله استبداد حاکم، اوج رزالت سیستمی را نشان می دهد که در صورت نیاز نزدیکترین کسان خود را نیز قربانی خواهد کرد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | جولای 22, 2009

تات «زبان، قوم، ملیت» [بخش سوم]

به دنبال ریشه ها
دریافتن این موضوع که تات همزمان با حضور اشغالگران ترک در بخش های متفاوت ایران متولد شده است با اتکا به اسناد و مدارک تاریخی کاری است ممکن اما نچندان آسان. در بخش های قبل گفتیم که صفت تات به آن دسته از مردم ساکن مناطق تحت اشغال ترکها اطلاق می شد که به زبان ترکی گویش نمی کردند. اما مشکل اینجاست: مردمی که تات نامیده شدند به چه زبانی گویش می کردند؟ آئینها و جشن های خود را با توجه به بافت و نوع گویش خود چگونه برپا می داشتند و اجرایی می کردند؟ و یا روابط داخل قومی خود با یکدیگر و روابط بیرونی با اشغالگران را چگونه سامان می دادند.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | جولای 22, 2009

تات «زبان، قوم، ملیت» [بخش دوم]

درآمد سوم “بیگانه در بیگانه”
“ابن اثیر” در “الکامل” نامه ای از سلطان محمود به یکی از نزدیکان خود را آورده است که می تواند توضیحگر علت کینه و نفرت سلطان غزنوی نسبت به ساکنان ری و دیلم و .. باشد. او می نویسد: “به عراق «عجم» آمدن نه مقصود ولايت گرفتن عراق بود كه من، پيوسته در هندوستان به غزا كردن مشغول بودم. وليكن از بس نوشته‌هاي مسلمانان كه متواتر به من همي رسيد كه ديلميان در عراق فساد و ظلم و بدعت آشكار كرده‌اند… و ياران رسول‌الله را عليه‌السلام آشكار لعنت كنند و … پادشاه كه او را مجدالّدوله مي‌خوانند،‌ بدان قناعت كرده است كه او را شهنشاه خوانند. و نُه زن دارد، همه با نكاح و باز رعيّت بهرحالي در شهرها و نواحي مذهب زنادقه و بواطنه آشكار مي‌كنند. و خدا و رسول را ناسزا مي‌گويند. و نفي صانع برملا مي‌گويند. و نماز و روزه و حجّ و زكات را منكرند. نه مقطعان، ايشان را از اين گفتن كفريّات زجر مي‌كنند. و نه ايشان مقطعان را توانند گفت كه شما چرا صحابة رسول را (ع) جفا مي‌گوييد! و اين ظلم و فساد مي‌كنيد. و … و چون اين حال مرا به درستی معلوم گشت، اين مهم را بر غزات هند اختيار كردم. و رو به عراق آوردم. و لشكر ترك را كه همه مسلمانان پاكيزه‌اند و حنفي، بر ديلميان و زنادقه و باطني، گماشتم تا تخم ايشان بگسستم. بعضي به شمشير ايشان كشته شدند. و بعضي گرفتار بند و زندان گشتند. و بعضي در جهان آواره شدند. و شغل و عمل و همه خواجگان و متصرّفان خراسان را فرمودم كه ايشان، يا حنفی يا شافعی پاكيزه باشند. اين هر دو طايفه، دشمن رافضی و خارجی و باطنی باشند. و موافق ترك‌اند. و نگذاشتند يك دبير عراقی، قلم بر كاغذ نهد. از آنچه دانستند كه دبيران عراق، بيشتر از ايشان باشند. و كار بر تركان شوريده دارند و ..”

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 15, 2008

با سلام و دورود به همه عزیزان

به زودی اینجا وب لاگ کیلان راه اندازی خواهد شد. در این وبلاگ سعی خواهم کرد به موضوعاتی که مربوط به شهر و زادگاه من کیلان است بپردازم.
دست همه عزیزانی که درباره کیلان مطلب،عکس و یا خاطره دارند را برای همکاری به گرمی می فشارم.
شما با آزادی کامل می توانید هرگونه موضوعی را مورد نقد و بررسی قرار دهید بدون اینکه کسی در مطلب شما دست ببرد و یا آنرا مورد عتاب قرار دهد.
شهرما مدتهاست که با همه قدمت و تاریخی که دارد مهجور مانده است. این به ما کیلانی هایی برمی گردد که با همه توانمندی هایمان درباره آن نمی نویسیم. به شناساندن آن نمی پردازیم و از تاریخ و جغرافیای آن دیگران را با خبر نمی کنیم.
اگر دلتان می خواهد شهر ما هم مانند دیگر مناطق ایران شناخته شده باشد.
اگر دوست دارید که کیلان و کیلانی بودن برای دیگر مردمان آشنا باشد.
اگر می پسندید که شهر ماهم توی شهرهای دیگر سری داشته باشد.
پس دست به دست هم دهیم و در راه  شناساندن آن به دیگران اقدام کنیم.
با نوشتن چند خط در روز درباره کیلان، خاطره، یادداشت درباره سفرهایتان، شعر و مثل و متل، درباره مراسم و آئینهای مردم، و … این کار شدنی خواهد بود.
در انتظار همراهی شما در کاری جدی برای معرفی زادگاهمان کیلان هستم.
این وب لاگ را بخوانید، برای ما مطلب، عکس و فیلم بفرستید و درباره مطالب آن نظر دهید. همچنین دوستان و همشهری های دیگر را نیز دعوت به بازدید از آن کنید.
دست همگی شما را به گرمی می فشارم
جعفر پویه

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 17, 2008

شهر و زادگاه من کیلان

با همه‌ی وجودم تقدیم می کنم به کوچه‌های کودکی‌ام

جعفر پویه

 

گشایش

رشته کوه قَرَه‌آقاج سیاه و سُترگ همچون سدی دفاعی در منتها الیه غرب محکم و استوار دره سرسبز و پرباری را حفاظت می کند، که مردمانی مهربان دارد و تلاشگر.

آب رودخانه میانی این دره که جمع‌آبرود نام دارد، در مسیر خود جویهای فراوانی را پرآب می کند که باغهایی با انواع میوه های خوش طعم و مرغوب را سیراب می سازند. کناره های این جویها بساط زندگی مردمانی برقرار است که خانه هایی با خشت و گل و بام هایی سپید دارند. هارمونی رنگ با گل و گیاه و درخت و خانه‌هایی در دامنه کوه یکی از دلنوازترین منظره‌ها را پیش چشم می کشد که نشان از ذوق و سلیقه ساکنانش دارد. در درازنای تاریخ و توالی قرنها در گذر سال و ماه، رنج و زحمت پیشه آنانی بوده است که در کناره جمع‌آبرود زیسته اند، زاد و ولد کرده اند، از کوهپایه ها به کناره‌های رود سرازیر شده، ده‌ها و شهرک‌های خود را بنا گذاشته اند. در این زیستگاه تاریخی آنچه بیش از همه قابل دید است فرهنگی غنی ست و آئین هایی که نسل به نسل و پشت به پشت گشته و امروز در جایی قرار دارد که می رود تا در تهاجم افسار گسیخته مدرنیزاسیون فرمایشی همه چیز را وانهد و رنگی دیگر بخود گیرد. رنگی که شاید از خودبیگانگی شایسته ترین نام برای آن باشد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 31, 2008

کیلان در یک نما

کیلان در یک نمای کامل.

این عکس در مهر ماه سال جاری “1387″ از بالای اِسپیَه گرفته شده است. تجزیه عکس و محله بندی کیلان به صورت تصویری در نمای کلی و جزء به جزء به زودی منتشر خواهند شد.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان در یک نما همراه با تقسیم بندی محله های مختلف آن

کیلان و م�له های آن در یک نما

کیلان و محله های آن در یک نما

توجه: مرزبندی مناطق مختلف در این تصویر بر اساس تقسیمات محلی در گذشته نچندان دور کیلان انجام گرفته است. بدیهی که حدود این مناطق تقریبی و براساس خاطرات شخصی انجام گرفته است. همچنانکه مشاهده می کنید، شهر به اطراف گسترش پیدا کرده و نسبت به گذشته بسیار بزرگتر شده است. اما همزمان باغها و درختان میوه از بین رفته و رودخانه جمع آبرود تقریبن خشک شده است. از راهنمایی شما دوستان و همشهری های محترم برای بهتر کردن مرزبندی قدیمی مناطق استقبال می کنم.
جعفر پویه

توجه: برای  اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله عمادین

م�له عمادین

Kilan Amadin

محله عمادین بخش مرکزی و غرب کیلان را شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله شرف دین

م�له شرف دین

محله شرف دین

در بخش میانی کیلان و حد فاصل محله شمس و عمادین قرار دارد.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله شمس

م�له شمس

محله شمس

محله شمس بخش جنوبی کیلان از شرق تا غرب را شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله رَع طیفه “رعیت طایفه”

رع طیفه

رع طیفه

محله رَع طیفه “رعیت طایفه” بخش شمالی کیلان است که سرآسیاب بالا را نیز شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکسها کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 2, 2008

سفید نام و سیاه کار

سرآغاز

کیلان در دوازده کیلومتری جنوب شرقی شهر دماوند و 86 کیلومتری شرق تهران در دره ای سرسبز و مصفا در حاشیه رودخانه جمع‌آبرود قرار دارد. مردم کیلان باغدارند. خرده مالکی ویژگی مشخص کیلان و توابع است. قطعه‌های کوچک زمین که با مشقت تبدیل به باغ هایی پرمحصول شده اند، آنچنان از جانب مردم کیلان مورد توجه و نگهداری قرار می گیرند که محصولات آنان جز بهترین میوه های منطقه و حتا کشور اشتهار دارد.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 16, 2008

دورَه “آئینی کهن در ستایش انسان”

با یاد پدرم “استاد عباس نجار” که خود کلام‌دان دورَه بود.

جعفر پویه

درآمد

آئینهای کهن ایرانی که به مناسبت های مختلف اجرا می گردند گاه از قدمتی چند هزار ساله برخوردارند. بعضی از این آئینها به دلایلی مشخص در زمانهای متفاوت رنگ زمانه را بخود گرفته‌ و با اندکی تغییر در جهت سازگاری با وضعیت جدید ماندگاری خود را تضمین کرده اند. رمز ماندگاری اکثر این آئینها انسانی بودن آنهاست. بسیاری از آئینها در سرزمین های مختلف رنگ و بویی دینی، مذهبی، قومی و قبیله‌‌ای دارند. در توالی قرون و اعصار آن بخش از آئینها ماندگار می شوند که انسان و هستی او را در مرکز خویش می نشانند و بدون توجه به دیگر مظاهر جلوه گری زمانه مردمان را دعوت می کنند تا در تجمع‌های خویش به اجرای آنان بپردازند. مرکزیت یافتن هستی و انسان در این آئینها و گردهم آوری مردم برای برپایی ستایش زندگی و تجلیل از خصایل نکوی انسانی و توصیه هایش برای برقراری رابطه با پیرامون خویش و تاکید بر مهرورزی و دوستی می تواند وجوه دیگری از این آئینها باشد.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | دسامبر 27, 2008

حاشیه‌هایی فراتر از متن «بررسی نظرهای یک وبلاگ»

مقدمه

گاه در عرصه اینترنت به خصوص وب سایتها و وبلاگهایی که بکار فرهنگی مشغولند مسیر گفتگوها و تبادل نظرها به گونه ای جریان می یابد که مدیر یا گرداننده محل نیز در انتظار آن نبوده و نیست. اظهار نظرهای یک جانبه، پرداختن به موضوعاتی خارج از بحث طرح شده، ایجاد درگیری به دلالیلی غیر از آنچه وبلاگ یا وب سایت به آن مشغول است و در انتها پرداختن به شخصیت افراد و یا گرداننده سایت برای اینکه او هم از این درگیری بی بهره نماند، عواملی هستند که در اینگونه مواقع خود نمایی می کنند. اما با برداشت درست از این اتفاقات و تفسر و بررسی آنها می شود به موفقیتی که آن وبلاگ یا وب سایت سعی به دخالتگری در آن کرده است پی برد. پردازش داده ها و تفسیر موضوعی نظریات بیان شده و نوع نگاه نظردهندگان و کاربران و جهت گیری دیدار کنندگان از آن، خود راهی است به واقعیتی انکار ناپذیر، زیرا در حالی که اتفاق در عرصه مجازی بوقوع پیوسته است، اما از واقعیتی انکار ناپذیر در جامعه ای حقیقی و هرچند کوچک حکایت دارد. زیرا بازتاب دهنده ذهنیت های موجود در آن است.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 3, 2009

از تاریخ بیاموزیم

متن حاضر بخشی از دیباچه خواجه عطاملک محمد جوینی بر تاریخ جهانگشای جوینی است.  

تاریخ جهانگشای جوینی یکی از منابع معتبر در بیان فتنه چنگیز و حمله او به ایران و نابودی این کشور است. نثر جوینی در این کتاب منشیانه، معّقد و متکلف‌ است. بجزاینکه جوینی وقایع روزگار خود را بدرستی در این کتاب بیان کرده است. شیوه نویسندگی او خود نوعی نگارش هنرمندانه است که در بکارگیری نیکوی کلمات و زیبایی در چینش آنها متنی بسیار بدیع و آهنگین آفریده است. من گزینش این بخش از تاریخ جهانگشا و نقل آن در اینجا را به دو دلیل انجام داده‌ام. اول اینکه دوستان و یاران جوانتر را ترغیب به مطالعه آثار کلاسیک فارسی کنم تا با آن ره توشه‌هایی برای نوشتن و فراگیری صنعت ادبی و شیوه بازگویی وقایع بیابند. و دو دیگر اینکه بسیار کسان از گذشته تا حال در ذکر تطاول و برباد دادن ریشه های فرهنگی و مدنی و اجتماعی این ملک قلم به راستی بر کاغذ گذاشته اند؛ در مقابل آنها دریوزگانی بی مقدار و مردم فروشان و بیگانه پرستانی که نوکران ارباب قدرت بوده اند، چنان کرده اند که جنایت ایشان دست کمی از حاکمان ستمکار نداشته و ندارد. انگار آنچه جوینی بر کاغذ می آورد و بیان میکند، ذکر رنج و تعب و آمال و آرزوهای پایمال شده روزگار ماست که بدست قُلتَشَن‌هایی بدکاره که زانو به خدمت قدرتمداران بی مروتِ بدکردار خم کرده اند، نیز است. این رنج تاریخی روزگاری بسر خواهد آمد و این شبهای تیره را صبحی سپید در راه است. باشد که با آموختن از گذشته برای ساختن آینده به اندازه کافی ره توشه داشته باشیم.

جعفر پویه

  ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 19, 2009

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

این عکس از مرکز کیلان گرفته شده است. اسپیه در جلو و قره آقاج را در پشت سر آن می بینید.
توجه: برای عکس در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 20, 2009

اِسپیَه و قَره آقاج 2

 

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

این عکس از محله ارجمال “علی جمال” گرفته شده است. اسپیَه و بخشی از قَره آقاج قابل دیدن است.
توجه: برای عکس در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 5, 2009

نمآهنگ کیلان شهر تاریخ، فرهنگ و طبیعت

گشت و گذاری در مناطق مختلف شهر کیلان با دوربین عکاسی.
موسیقی این نمآهنگ بخشی از برنامه تکنوازان شماره 33 است که به هنرمندی پرویز یاحقی “ویلن” جلیل شهناز “تار” و جهانگیر ملک “ضرب” در دستگاه مخالف سه گاه اجرا شده است.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 5, 2009

پی ربار


نمآهنگ “پی ربار” سفری است با دوربین از گاراژ مش طاهر “محله اتحاد” تا تخت کارخونه برق از کنار رودخانه جمع آبرود.
این نمآهنگ تقدیم می شود به یاد و خاطره سه فرزند رشید و دلاور مردم کیلان علی اکبر مشهدی حیدری، مسلم خانزادی و طاهره خانزادی که حلاج وار سر در راه عشق نهادند.
موسیقی این سفر منتخبی از اجرای هنرمندانه استاد خسرو ابراهیمی در جشن هنر شیراز است.

استاد خسرو ابراهیمی در کنار استاد لطف اله مجد
استاد خسرو ابراهیمی در کنار استاد لطف اله مجد

استاد خسرو ابراهیمی در خانواده ای هنر پرور زاده شد. پدر او اسداله خان وانی “وادانی” از ردیف دانان بنام و صاحب صدایی خوش بود. یعنی موسیقی در خانواده استاد ابراهیمی موروثی است.
خسرو ابراهیمی از اولین سری فارغ التحصیلان مدرسه موسیقی به مدریت کلنل وزیری است. او سالها به عنوان نوازنده تار و سه تار در فرهنگ و هنر و معلم مویسقی در آموزش و پرورش مشغول بکار بود. اجراهای زیبای او در برنامه های رادیو و تلویزیون آن سالها که به طور زنده پخش می شد طرفداران بسیاری داشت. استاد ابراهیمی اجراهای زیبایی از موسیقی ایرانی را در جشن هنر شیراز به همراهی نوازندگان صاحب نامی همچون استاد لطف اله مجد، استاد علی اصغر بهاری، استاد رضا ورزنده و … عرضه کرده است. او در موسیقی فیلم هم دست داشت و بخشی از موسیقی متن فیلم گاو “ساخته  مهرجویی” کار اوست. 
استاد خسر ابراهیمی زاده و اهل وان یا وادان دماوند می باشد.
برای استاد سلامتی و طول عمر آرزو می کنم.
جعفر پویه

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 5, 2009

نمآهنگ کوهونات

نماهنگ کوهونات گشت و گذاری است با دوربین عکاسی از گاراژ مش طاهر تا قلعه کوهان.
موسیقی این نمآهنگ دو قطعه از ساخته های استاد علی اکبر خان شهنازی است.

استاد شهنازی فرزند استاد آقا حسینقلی یکی از استادان و راویان بنام موسیقی ایرانی است. عموی او میرزا عبداله به پدر موسیقی ایرانی شهرت دارد. او تار را نزد پدرش آموخت و با همکاری عمویش موسیقی ایرانی را غنا بخشید. استاد شهنازی مدت پنج سال تمام ردیفهایی را که به او به ارث رسیده بود را تنظیم و اجرا کرد و اینگونه گنجینه موسیقیایی ما را غنی تر کرد. استاد شهنازی از سال 1332 در آبسرد دماوند می زیست و به کشاورزی اشتغال داشت. بسیاری از اساتید بنام کنونی موسیقی ایرانی از شاگردان استاد شهنازی هستند.

استاد علی اکبر خان شهنازی

استاد علی اکبر خان شهنازی

 بخش اول موسیقی این نمآهنگ ساخته استاد در همایون است که با تار استاد بیگچه خانی اجرا شده و بخش دوم در بیات ترک که آنرا از اجراهای استادانه محمد رضا لطفی انتخاب کرده ام. ضرب هر دو قطعه را زنده یاد استاد فرهنگفر نواخته است.

 

 

 

 

 

محمود حسنی مقدم
محمود حسنی مقدم

تقدیم نمآهنگ به رفیق شهیدم محمود حسنی مقدم است که جان عاشقش بدست جلادان در اوین پرپر شد و اکنون در خاوران غنوده است. محمود معلم بچه های کیلان بود و به جرم آزادیخواهی سربدار شد. یادش گرامی باد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 14, 2009

در سوگ زمین

 

نمآهنگ در سوگ زمین حکایت غمگنانه مرگ باغها و زمین هایی است که از بی آبی نابود شده اند. بی راه نخواهد بود که به قول کیلانی ها بگوئیم: “کوفَه و کَلبَردَه بَبِه”.
زیارت بالا و پائین یکی از حاصلخیزترین زمین های کیلان را داشت. مردمی سخت کوش و تلاشگر روزی خود را به رنج کار از زمینها و باغهای خود بدست می آوردند و باغهای زیبای آنان اسباب سربلندی و نشانی از سرزندگی و نشاط زیارت و زیارتی ها بود.
مدتهاست که خشکسالی بر تن زمین چیره است. به دلیل تنگدستی مردم و بی توجهی مسئولین، اکنون نشانی از آن باغهای زیبا نیست. درختهای قیسی و زردآلو نیست و نابود شده اند. از گلابی ها و آلبالو و آلوچه ردی نیست. تنها تک و توک درخت توتی که در مقابل کم آبی مقاوم است، در کنار گوشه خود نمآیی می کنند.
نمی دانم هیچ کس از “اوو اَنگوم” زیارت عکسی دارد یا نه؟ “اوو انگوم در گویش کیلانی به معنای سد خاکی است.”
تنها چند خانه ای در زیارت بالا مانده و آنها هم در کنار امام زاده پناه گرفته اند. اسفالت تنها خیابان کوچه نیمه مخروبه آنجا نیز نشانه آبادانی نیست. بلکه ادای دینی است از سوی کسانیکه که اهل قبور را به اهالی بیکار و فقر زده ترجیح می دهند.
موسیقی این نمآهنگ بخشی از “چاووش دو” اثر جاودانه استاد محمد رضا لطفی است. این اثر در سال 58 همچون مارش ملی و زبان گویای بسیاری از مردم در هر کوی و برزنی شنیده می شد. روزگاری که مهربانی در کوچه و خیابانها جاری و نگاهها و لبخند مردم به یکدیگر از سر دوستی و رفاقت بود. روزگاری که قفل حیای ما بود و هیچ دری به روی درخواست کننده ای بسته نبود.
بهار بود، بهار آزادی و شکوفه های معطر آن نیز در درون یکایک ما شکفته بود. هیهات که نفس مسموم اژدها همه آن زیبایی ها را سوزاند و بهار آزادی ما را خزان کرد. گلها یکان یکان ایستاده فسردند و گورستانها مدفن پرهیاهوی نشاط گران آزادی شد.
ضرب آهنگ این اثر جاودانه را همچون اعتراضی به آنچه در زیارت و کمابیش در جای جای کیلان شاهدیم برگزیده ام. باشد که دستان پرتوان فرزندان کاوه بار دیگر آستین بالا زند و برای راندن تباهی و تیرگی، آن کند که شایسته است. تا با فروکوفتن اهریمن جان زمین نیز از چنگ خشکسالی نجات یابد و سرسبزی به زندگی و زمین ما باز گردد.
نمآهنگ را تقدیم می کنم به یاد و خاطر پرشکوه دو زیارتی رشید و دلیر، فرزندان رنج و کار، احمد طاهری و محمد شرف الدین، که با عمل خویش نشان دادند که رسم دلیران و گردان از سرزمین کاوه رخت برنبسته است و از هر گوشه این ملک می تواند گُرآفرید یا آرشی دیگر بپا خیزد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 27, 2009

گنبد گیتی “دماوند”

هدیه وبلاگ کلون به شما. دو والپر زیبا از قله دماوند.

قله دماوند از دشت هُمند

قله دماوند از دشت هُمند

این دو عکس از دشت هُمند “ضلع جنوبی البرز” از قله دماوند گرفته شده است.

قله دماوند از دشت هُمند

قله دماوند از دشت هُمند

 
توجه: برای عکس در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.
اندازه عکس مناسب برای والپر است. در صورتیکه دوست دارید از آن به عنوان والپر در کامپیوتر خود استفاده کنید و یا آنرا برای خود نگه دارید، روی عکس در اندازه واقعی راست کلیک کنید و سپس گزینه ” Save As” را انتخاب کرده با انتخاب مسیر در کامپیوترتان آنرا برای خود ضبط کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 30, 2009

ما به هم محتاجیم

مهم نیست کی هستی
مهم نیست مسیرت در زندگی کجاست
مهم نیست چقدر ثروت داری
مهم این است؛
تو نیازمند کسی هستی که همواره در کنارت باشد.
زندگی زیباتر از آنی‌ست که بسیاری از ما فکر می کنیم. مهر و دوستی در جایی است که به آن توجهی نداریم. ما باید به اطرافیان خود اهمیت بیشتری بدهیم. بی چیزی نمی تواند اندکی از انسانیت ما بکاهد. ثروت نمی تواند نشانی از برازندگی باشد. یک قطعه جواهر در هر مکان و موقعیتی جواهر است.
گردهم آوردن زیبای هنرمندان آواره از گرد جهان، نشانگر این اهمیت و توجه است. همگی ما نیازمند یک همراه و همدل هستیم. این نکته ای است که قطعه زیر به آن اشاره می کند.
امیدوارم که مورد پسند شما نیز واقع شود.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئن 16, 2009

به دشمن

تقدیم به سنگرسازان خیابانهای میهن.

خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئن 23, 2009

ندای آزادی

غزل زمانه
نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد

چشم هر اختر پوينده که در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده ی شب خنجر شد

شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد

بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه ی گل، داغ دل مادر شد

روی شبگیر گران ماشه ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون موج زد و سنگر شد

آنکه چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد

آن دلاور که قفس با گل خون مي آراست
لب آتشزنه آمد، سخن اش آذر شد

آتش سينه ی سوزان نوآراستگان
تاول تجربه آورد، تب باور شد

وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنه ی سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد

شاخه ی عشق که در باغ زمستان مي سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد

عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آنهمه خرمن خونشعله که خاکستر شد

شعر از: فدایی شهید سعید سلطانپور

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | جولای 22, 2009

تات «زبان، قوم، ملیت» [بخش اول]

تات لغتی است ترکی مغولی که بعنوان صفتی تحقیر آمیز از جانب ترکان مهاجم غالب به ایرانیان پارسی گوی مغلوب ساکن سرزمینهای تحت سیطره آنان اطلاق می شد. کسانی که ترکی را نمی فهمیدند و یا به آن زبان تکلم نمی کردند از جانب ترکان “تات” خطاب می شدند. تات به معنی زیر دست و کوچک نیز است، اما در فرهنگ محاوره به کلیه فارس زبانان غیر ترک ساکن ایران تات گفته می شده است.

ادامه مطلب

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها