نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 23, 2010

تخت گاراژ

جعفر پویه

خبر آمدن اتوبوس از تهران مثل مژده اجرای یک مراسم بود. بوق اتوبوس و صدای موتور آن همچون آژیر و یا شیپور آماده باش، مردم را خبر می کرد. هر کس به دلیلی به جانب صدا کشیده می شد. پسر بچه‌ها و نوجوانها به قصد سوار شدن پشت اتوبوس. بزرگترها برای دیدار از شهر آمده ها و پرس و جو از اخبار و عده ای بیکار هم به قصد وقت گذرانی روانه می شدند.
در گذشته نه چندان دور اتوبوسهای مسافربری تا گاراژ مش طاهر بیشتر نمی آمدند و از آن به بعد را کیلانی و سارانی‌هایی که از مسافرت تهران باز می گشتند، باید پیاده گز می کردند. بعدها در مسیر رودخانه برای عبور اتوبوس جاده که نه راهی مال رو باز کردند و اتوبوس تا کیلان هم آمد. چون اولین اتوبوس که به کیلان رسید را مش ابراهیم بلبل “ابراهیم حاج طیبی” آورده بود. هم او نیز منطقه ای از ملک شخصی خود را تبدیل به گاراژ کرده بود. این منطقه را کیلانی ها تخت گاراژ می گفتند و تا سالها ایستگاه اتوبوس و دیگر وسایل نقلیه کیلانیها بود.
برای وارد شدن به گاراژ مش ابراهیم اتوبوس باید از کنار درخت چهارشنبه سوری از رودخانه عبور می کرد و یک سر بالایی کوتاهی را بالا می آمد تا وارد گاراژ شود. در ابتدا ورودی گاراژ و سمت راست آن مدرسه دخترانه کیلان قرار داشت. پشت مدرسه راهی بود که به محله عمادین می رفت. با یک زاویه 50 یا 60 درجه راهی شیب دار نیز بود که به سمت حمام عمادین می رفت. در کنار حمام ضلع شرقی آن منزل علی محمد محسنی یا “علی ممد بولون” لب جوی کَرِستون قرار داشت. حیاط این خانه که باغچه بزرگی بود ضلع شمالی گاراژ را تشکیل می داد. البته در سمت دیگر همین باغچه منزل اسد آقا غلام احمدی قرار داشت. و در ادامه مدرسه پسرانه کیلان واقع شده بود.
با این حساب دو ضلع گاراژ مشخص شد. اما ضلع شرقی گاراژ قهوه خانه حسین‌آقا طیبی قرار داشت که به زبان دیگر قهوه خانه محله یا آسیاب پائین بود. ساختمان قهوه خانه چندان قدیمی هم نبود. در جلو آن یک محوطه با صفا وجود داشت. در این محوطه یک حوض زیبا با فواره قرار داشت. دور حوض با شعاع حدود 4 تا 5 متر تخت های چوبی چیده بودند که با فرش و گلیم پوشیده شده بود. روی این تخت ها که در سایه درختها قرار داشتند تابستان جمعیت زیادی جمع می شد و به بازی حکم و پاسور می پرداختند که بین جوانان و میان سالان پر طرفدار بود. آنان همراه با نوشیدن چای سر پول چای یا هندوانه و خربزه بازی می کردند. اکثر موارد تماشاچی این بازیها از دخالتگران آن بیشتر بودند. زیرا بازنده و یا برنده شدن طرفین برای تماشاچی ها فرق نمی کرد. چون موضوع شرط که معمولن هندوانه یا خربزه و گاهی هم انگور بود؛ بعد از هر دور بازی به میان می آمد و هر کس قطعه ای از آن سهم می برد و تفریح بازیکنان و تماشاچیان بهم گره می خورد و لذت بخش تر می شد. باری در ضلع شمالی قهوه خانه و در جنوب مدرسه پسرانه، قدرت چلنگر مغازه داشت. قدرت الله عربی در این مغازه بجز چلنگری، از رادیو و چراغ پریموس تعمیر می کرد تا تفنگ حسن موسی و تعویض فتیله چراغ علاءالدین و چراغ توری و تبدیل سماور زغالی به نفتی و ….
بین این مغازه و مدرسه پسرانه یک راه کوچک وجود داشت که به کوچه شمس ها منتهی می شد. در نبش این راه با کوچه شمس ها “مش علی اصغر دال گوش” قصابی داشت. این قصابی دو درب داشت. یکی داخل محوطه‌ای که با قهوه خانه مشترک بود باز می شد که کشتارگاه آن هم هم آنجا بود و در دیگر آن رو بروی حمام شمس باز می شد که مردم برای خرید بیشتر از آنجا وارد می شدند.
ضلع جنوبی گاراژ نیز یک چنارستون قرار داشت که فاصله بین گاراژ و رودخانه را پر می کرد.
باری؛ وقتیکه اتوبوس می خواست حرکت کند و یا از تهران باز می گشت. اهل قهوه خانه نیز برای سر کشی و یا چند و چون ماجرا بیرون می آمدند و محوطه کاملن شلوغ می شد. این جماعت همراه با کسانیکه صدای اتوبوس را شنیده و برای خداحافظی، خوش آمدگویی، تماشا و یا کنترل رفت و آمد و … به گاراژ می آمدند جمعیت زیادی را تشکیل می دادند. اینگونه مواقع که محوطه گاراژ شلوغ می شد؛ بازار شیطنت و سربسر گذاشتن و شوخی به قصد تفریح نیز گرم و پر طرفدار بود.
عصر یکی از روزهای اواخر تابستان اتوبوس از تهران آمد. مسافران نیز پیاده شده و به خانه رفتند. جمعیت جمع شده در حال پراکنده شدن بود که سر و کله نصور خلیل تُفنگ بدوش پیدا شد. تُفنگ نصور از آن تفنگهای سر پُر و دست ساز بود که مدل حسن موسای آن معروف است. نصور خلیل یا نصراله روح الله طیبی مردی بود ریزه میزه با سری کم مو که همیشه کلاه آفتابی بسر داشت. چشمهای او از حد معمول ریز تر بود و از نظر دید احتمالن اشکالاتی نیز داشت. به همین دلیل بعضی ها به او “کور نصور” نیز می گفتند. باری تفنگ نصور از نظر اندازه و درازا چیزی از قد او کم نداشت. یعنی این امکان وجود داشت که موقع راه رفتن اگر تفنگ را از شانه خود آویزان می کرد، قنداق آن روی زمین کشیده شود. نصور تازه از راه رسیده بود که جوانها او را موضوع خوبی برای وقت گذرانی تشخیص دادند.
کلاغی روی شاخه یکی از درختهای تبریزی که کیلانیها به آن چنار می گویند در ضلع جنوبی گاراژ نشسته بود. هوشنگ احمدی و محمد غفور “محمد غفور محسنی” و نصور اسدآقا “نصرالله غلام احمدی” شروع کردند و گفتند: شرط می بندند که نصور با یک تیر کلاغ را بزند. عیسا سید ممد “سید عیسی طباطبائی” گفت: من 25 زار شرط می بندم که نصور نَتونِه بَزِنِه. جوانها نصور را نگه داشتند. شرط بندها شروع کردند به شرط بندی که نصور از کجای کلاغ می زنه، تیر به کلاغ نمی خوره و یا نصور نمی تونه آنرا بزنه. عباس شغال “عباس قدرتی” و علی توکلی نصور را “رِشقَن” کردند که درست نشانه بگیره تا حرف آنهایی که می گویند او نمی تواند درست هدف گیری کند غلط از آب در آید. پس از شرط بندی و آماده شدن جوانها، حالا دیگر تعداد جمعیت چشمگیر شده بود و آنهایی که داخل قهوه خانه بودند نیز از سر و صدای شرط بندها و بگیر و ببند و بلوف آنها بیرون زدند و جمع شدند. نصور هم که موقعیت را برای هنر نمایی مناسب می دید، تفنگ را از روی دوش پائین آورد. یک چاشنی روی پستونگ تفنگ قرار داد و آماده کار شد.
کلاغی که روی شاخه تبریزی نشسته بود به علت نازک بودن شاخه همچون کسی که در حال تاب بازی است در رفت و آمد بود و هر آن به یک طرف “قِلِوو ویمگید”. سعی و تلاش کلاغ برای تثبیت خودش بیهوده بود و با هر حرکت او، شاخه بیشتر موج بر می داشت و او را از این سو به آن سو می برد و باز می گرداند.
جمعیت موقعیت کلاغ را به نصور نشان دادند. او دست را سایه بان چشم کرد. چند بار جا بجا شد و بهترین مکان را برای نشانه روی و شلیک پیدا کرد. تفنگ را که آماده کرده بود روی دست گرفت. جمعیت که گرد او حلقه زده بودند کوچه دادند و راه نشانه روی را برای او باز کردند. نصور تفنگ را بالا آورد و قنداق آنرا در گودی شانه قرار داد. گونه راست خود را به قنداق تفنگ چسباند. از شکاف درجه تا نوک مگسک را دید زند و سپس آنرا زمین گذاشت. سرش را بالا گرفت و دوبار پشت سرهم “اِشنافَه” کرد. دستمال چرکی از جیب در آورد. در آن فین کرد. با طرف دیگرش پیشانی خود را که عرق کرده بود پاک کرد و آنرا در جیب گذاشت. دوباره تفنگ را روی دست گرفت. گونه را به قنداق چسباند و قبل از اینکه اقدام بکار کند بار دیگر با آستین دست راست دماغ خود را پاک کرد. سُگ باقیمانده در دماغش را بالا کشید. نفس را در سینه حبس کرد و تفنگ را که قنداق آن به گونه اش چسبانده بود برای نشانه روی به سمت کلاغ بالا آورد. قد نصور با آن تفنگ دراز و بلند بالا چندان تناسبی باهم نداشتند و نشان از یک عدم توازن می داد. هر چقدر سر تفنگ بالاتر می آمد تا کلاغ به تیر رس آید نصور مجبور می شد بیشتر به عقب خم شود. بلند بودن تبریزی های چاله باغ نصور را مجبور می کرد بیش از اندازه تفنگ را بالا آورده تا هدف را ببیند. این بالا بردن تفنگ آنقدر ادامه پیدا کرد تا اینکه تعادل نصور بهم خورد و از پشت به زمین افتاد. جمعیت هورا کشید و بعضی ها از خنده روده بر شدند. تفنگ از دست نصور رها شد. تفنگ یک طرف افتاد و نصور وسط جمعیت تماشاچی ولو شد. شانس آوردند که تفنگ در نرفت و شلیک نکرد و الا چند نفر ساچمه ای شده بودند خدا عالم است. باری دوباره جوانها به کمک آمدند و نصور را سرپا کردند. او در حال نیمه شوخی نیمه جدی به بعضی ها که هنوز می خندیدند گفت: “زهر مار وَلّتِ زِناها”.
نصور خودش را تکاند و دوباره دست بکار شد. اما اینبار به زانو کار را شروع کرد. اول دست را سایه بان کرد و محل نشستن کلاغ را دید زد. جمعیت را کمی عقب راند تا بهتر بتواند نشانه گیری کند. در حالی که او مشغول آماده سازی بود هرکس نیز چیزی می گفت. کل فیضی که تازه از راه رسیده بود پرسید: “چو مو نین؟”
علی وازاده “علی صالحی” گفت: “نَصور مِخا زیر دُمب غِلاغ رِ گاز ویگیره.”
نصور هم در جواب گفت: “موگم اون هرچی نابدتَرتِه ها.”
در بین همین شوخی و لودگی نصور به زانو آماده شلیک شد.
شرط بندها هم دایم اندازه شرط را بالا پائین می کردند و به بازار گرمی مشغول بودند. با اعلام آمادگی نصور همگی ساکت شدند. نصور در پای درخت گردوئی در شمال گاراژ کنار چَپَر باغچه علی ممد بولون سرتفنگ را بالا گرفت. گونه را به قنداق چسباند و هنوز درست و حسابی نشونه گیری میزون نشده بود که دنگ خورد روی پستانگ و صدای شلیک تیر بلند شد.
چند مرغ و خروس که پشت سر نصور لای چپر مشغول چرا بودند رم کردند و با سر و صدا هر کدام به طرفی فراری شدند. گربه ژولیده پولیده‌ای که توی آشغالهای قهوه خانه مشغول کند و کاو بود آنچنان ترسید و وحشتزده شد که از هول زد وسط جمعیت. عده‌ای با داد و هوار ترس خورده و تعدای نیز حیران راه را برای حیوان دیوانه شده باز کردند تا با کله توی چپرهای کنار گاراژ خودش را زخمی کند.
عیسا سید ممد گفت: “اوی پدَرِ پدری، عین پلنگ موموند! چدو هَمچه کرد؟”
از صدای غرش تفنگ گوش عده زیادی تا چند لحظه سوت می کشید. تفنگ که نه، انگار توپ در کردند، آنقدر که صدا داد. اما کلاغ روی شاخه چنار جابجا شد. پشت اش را به جمعیت کرد و به تاب بازی خودش ادمه داد. جمعیت که تا اینجای کار کلی خوش گذارنده بود. از کار کلاغ و جابجا شدن او بیشتر از تیر به هدف نخورده نصور خندید. اما نصور نیز خودش را از تک و تا نینداخت. چند تا نوچ نوچ کرد و گفت: “کَلهَ کرد.”
کله کرد به معنای این است که باروت ریخته شده در تفنگ از اندازه معمول بیشتر بوده و فشار وارد شده به ساچمه زیادتر و به همین علت اندکی از هدف بالاتر را زده است که به این حالت شکارچی‌ها کله زدن تفنگ می گویند. شرط های بسته شده رد و بدل شد. دوباره جوانها آماده شرط بندی شدند. سید عیسا گفت: “اینرا ده تومن شرط دمبندَم که نصور نتونه دوراهَه غِلاغ رِ بَزِنِه.”
نصور هم گفت: “دَمبازی ها، حالا مینی.”
جماعت که تصمیم نصور برای ادامه کار را دید، حاضر به ادامه شرط بندی روی هدف گیری او نشد. آنها با اینکار داو را گرم کرده به تماشا نشستند. تعدادی هم بی اعتماد نسبت به نشانه روی‌ نصور و ناتوانی او در زدن کلاغ حاضر به شرط بندی بودند.
نصور مخزن مخصوص باروتی را که با یک کمربند چرمی به کمر بسته بود، در آورد. مقداری باروت از آن در کف دست اش ریخت. یکی دو بار مقدار آنرا زیاد و کم کرد و ریخت داخل لوله تفنگ. یک تکه کهنه آماده را که در جیب داشت در لوله تفنگ تپاند و با سنبه مخصوص چند بار در آن کوبید. مقداری ساچمه از مخزن دیگری در مشت ریخت، آنرا داخل لوله تفنگ سرازیر کرد و پشت سر آن نیز یک کهنه پارچه گذاشت و با سنبه محکم کوبید. بعد از اینکه تفنگ آماده شد یک چاشنی روی پستانک گذاشت و گفت: “بشین کنار بینم.”
دوباره شروع به نشانه روی کرد. نشست، پای راست را زیر نشیمن خودش جمع کرد. پای چپ را ستون کرده و دست چپ را روی آن گذاشت. تفنگ را بالا آورد و مشغول نشانه روی شد. علی وازاده باز گفت: “نصور سولاخ کینشِه مینی، هَمون چون رِ نُشونه بیگی.”
نصور لبخندی زد و ظاهرن از این شوخی بدش نیامد و بکار ادامه داد. کسی شرط نبست. اما تماشاچی ها کاملن اوضاع را زیر نظر داشتند. سر تفنگ آمد بالا، نصور اینبار برای نشانه گیری فرصت کافی داشت. چون کسی شرط نبسته بود بنابر این سر و صدای زیادی هم نبود. چشمها به طرف نصور بود که بار دیگر صدای غرش تفنگ بلند شد. همه سرها به سوی کلاغ چرخید. اما از بد حادثه باز هم کلاغ سُر و مُر و گنده سرجای خودش مشغول تاب بازی بود. سر و صدا و قیه جمعیت که تفریح درست وحسابی پیدا کرده بود به آسمان می رسید. نصور در حالیکه دود دور و برش را گرفته بود، دست را سایه بان چشم کرده بازهم نوچ نوچ کرد و گفت: “لامَسَب پا بَزی.”
منظورش این بود که اینبار مقدار باروت از حد معمول کمتر بوده و ساچمه ها بجای هدف اندکی نزدیکتر خورده که به این اتفاق شکارچی ها پا زدن می گویند. بعضی ها نصور را دوره کرده پرسیدند: “این تفنگ گاهی کله مزنه، گاهی پا مزنه، پس کی درست مزنه؟” و نصور در صدد اینکه ثابت کند منظورش چه بوده، بیهوده تلاش می کرد. همزمان داشت تفنگ را آماده می کرد که سر و کله ممدتقی پیدا شد و نصور را نجات داد. محمد تقی باقری که با نصور رفاقت و شوخی داشت از راه نرسیده گفت: “این کوره سگ شتر رِ اَ دو قدمی نَمینِه چِدو موتونه غِلاغ ر گَل چنار بینه و بَزنه؟ رو به نصور کرد و گفت: “پاش جمع کم کُن، گُم بِبا!”
نصور هم گفت: “حالا یکچی وات موگَم ها، پیره سگ!”
رفقا به محمد تقی، پیر تقی می گفتند. به همین دلیل نصور از این لقب برای مخاطب قرار دادن او استفاده کرد. بعد هم ممدتقی شروع کرد به تعریف که: نصور خرگوشی را که بچه‌ها تله گذاری کرده و گرفته بودند را به یک تومن می خرد. او خرگوش را در طویله به آخور بسته و سعی کرده تا از سوی دیگر با تفنگ او را بزند. ممد تقی میگفت: “کوره سگ وختی مینِ طَبُولَه وا سه تا تیر نتونست خرگوش دَبِستَه ر بَزِنِه. حیون ر وا پَردو بَزی بَکُشت. حالا واسِه من شکارچی بَبِه.”
به هرحال ممد تقی نصور خلیل را از مخمصه گرفتار شده نجات داد و رهایش کرد. جمعیت داشت بحث می کرد که “اینه وَچِه غِلاغه که اَ تیر نَمتِرسِه”. و الا کلاغ زرنگتر از این حرفهاست که بنشینه و هدف دو تیر سرگردان باشه که آیا بخوره یا نخوره. معلوم شد جوجه کلاغ از لانه اش که چند متری بالاتر بود بیرون افتاده و به زور خود را به شاخه ای بند کرده و هر آن امکان پرت شدن‌اش وجود دارد. به همین دلیل او بیش از اینکه بیم جانش به دلیل حضور تفنگ و موجود دو پا را داشته باشد. به فکر بند کردن خودش به شاخه درخت و دور شدن از لانه بود.
بحث و گفتگوی جمعیت ادامه داشت که احمد بی‌کس با ماری که دُم آنرا به یک چوب بسته بود از راه رسید. مار به درازای حدود یک متر در انتهای چوب در تلاش و تقلا بود تا که خود را نجات دهد. اما معلوم است که تلاش او بیهوده بود و راه بجایی نمی برد. جمعیت که مار را دید به طرف آن موج برداشت. دور احمد و مار حلقه زدند و به اظهار نظر پرداختند. احمد همچون پهلوانی که از فتح قلعه دشمن باز آمده سعی داشت ماجرای دستگیری مار را شرح دهد. اما کو گوش شنوا، جمعیت به هر چیزی توجه داشت الا به احمد و توضیحات او درباره شکار مار گرفتار.
مار بیچاره حالا دیگر واقعن موقعیت خود را بدتر از گذشته می دید و تقلای خود را بیشتر کرد. هر بار که مار تاب برمی داشت و جهت عوض می کرد، جمعیت نیز به همان طرف موج می گرفت و خود را کنار می کشید. معلوم نبود آنها از مار می ترسند یا مار از آنها؟ هرچه بود دایره گرد او گشاد و تنگ می شد و مار بیچاره نیز حیران وضعیت در تقلای آزادی بود.
در بین جمعیت یکی تشخیص داد که این مار جعفری است. در خطرناک بودن او داد سخن داد که از افعی هم خطرناکتره. گفتند که اگر این مار گاو را در حال چریدن بزند در عرض چند دقیقه حیوان سیاه شده و می میرد. همین موقع قربانعلی جعفری “چک بیل” بر دوش و پاچه شلوار بالا زده از کنار رودخانه به دنبال آب و یا آبیاری رد می شد. علی وازاده بار دیگر شوخی‌اش گل کرد و با صدای بلند قربان را صدای زد و گفت: “قوربون، قوربون، احمد بی‌کس یک ماهر بیکِّه، وَچه‌ها موگَن اینَه ماهر جهفریه. بیا بین اینَه ماهر شِمایه؟”
قربان که توقف کرده بود رو به علی گفت: “نِه، مال من سرجاش دَرِه. اگه احمد بش دست بزنه خاکسر مِبا.”
جمعیت از ته دل خندید و علی مقهور حاضر جوابی قربان در حالیکه غُرغُر می کرد و زیر لب فحش می داد به جای خود بازگشت.
مش‌حسن توکلی نزدیک چپر و کنار محوطه چُپُق اش را چاق کرده و پک های قُلّاجی به آن می زد. او در حالیکه کُت خود را روی دوش انداخته، “چوکُندوگ” نشسته بود. صدای هوشت کشیدن دود چپق توسط او از چند متری به گوش می رسید. کنار او کل‌فیضی یک لُنگ را پهن کرده و چهار زانو انگار در مجلس مهمانی است، مرتب نشسته بود.
توکلی گفت: “اگه ماهر جَهبری تریاکی رِ بَزنِه، خودش درجا میمیره.” جمعیت متعجب از این اظهار نظر توکلی دور او و کَل فیضی جمع شدند. مار هم آن وسط بسته به چوب در دست احمد در تقلا بود. مش‌حسن توکلی بار دیگر گفت: “همین کل‌فیضی ر یگرا ماهر بزی، درجا بَمُرد.” او در حال کشیدن چپق تعریف کرد: شبی کل‌فیضی در قهوه خانه خواب بوده که ماری از لای تیرهای چوبی سقف به روی او می افتد. کل فیضی که در خواب خوش بوده متوجه نمی شود. اما صبح که بیدار می شود می بیند که مار دراز به دراز کنارش افتاده و جای زخم گزیدگی آن نیز روی بدن‌اش مانده است. توکلی گفت: “موگین نِه، اَ خودش واپُرسین!”
کل فیضی هم بدون اینکه سرش را بلند کند چند بار آن را به بالا و پائین و راست و چپ حرکت داد. جمعیت این حرکت را به منزله تایید گفته توکلی فرض کردند.
اما بعضی ها با توکلی به مباحثه پرداختند که اینکار شدنی نیست. پرسیدند که مگر مار موقع گزیدن چه میکند که بعد از آن باید بمیرد؟ توکلی که حریف استدلال آنها نمی شد. توتون چپق را خالی کرد. با احتیاط سرچپق را از دسته آن جدا کرد. یک چوب کبریت را در داخل لوله دسته چپق کرد و به اطراف چرخاند. آنرا که بیرون آورد مایعی سیاه رنگ و غلیظ به آن چسبده بود که کِش می آمد. رو به جمعیت گفت: “یک تیک اَ اینَه رِ دُهونِ ماهر دَنین، بینین درجا موگشه شه یا نِه!”
مدعی ها درمقابل آزمایشی عملی قرار گرفتند. بعضی ها چوب کبریت آغشه به جوهر چپق بدست سعی می کردند به مارنزدیک شوند. اما با هر حرکت آنها مار به سرعت به سویی دیگر تاب برمی داشت. آنها نیز از ترس به عقب جست می زدند. عجب “مرد اِزمائیه” این حسن توکلی!
وقتیکه تلاشگران نتوانستند چوب کبریت آلوده به شیره توتون داخل دسته چپق را حتا به پوزه مار نیز نزدیک کنند. به فکر چاره افتادند. یک نفر کت‌اش را درآورده روی مار انداخت. با چوبی که یک سر آن دوشاخه بود مار را نگه داشتند. دو سه نفری کمک کردند تا مار را نگه دارند و چوب کبریت آلوده را در دهان او بگذارند. اما مگه اینکار شدنی بود؟ هرچه سعی کردند نتوانستند دهان مار را باز کنند و کار بجایی نمی رسید. بار دیگر علی وازاده با لودگی رو به علی توکلی که بالا سر مار مشغول چیز خور کردن او بود کرد و گفت: “علی، ماهر رِ تَغِلیَک بده، وقتی بخواست بخنده، اونَه ر آغِستَه کُن مینِ گَلِش.”
علی که جوانی ورزشکار بود. چپ چپ به “آداش‌اش” نگاه کرد و چیزی نگفت. علی هم حساب کار دست اش آمد و خودش را کنار کشید. باری جمع بیکار گرد آمده در تخت گاراژ با یک تیرک مار سخت مشغول بودند و هر کس چیزی می گفت و پیشنهادی می داد که به ناگاه از دور دورها کسی بلند فریاد زد: اِهوووووو…
انگار اسم رمزی به گوش جمع رسیده، زیرا باهم و یک صدا تکرار کردند: اِهووووووو
صدا موج گرفت از روی درختها گذشت و پس از برخورد به کوهها خودش را پژواک داد و تا کیلومترها شنیده شد. عده ای به سوی صدا متوجه شدند و به کنکاش افتادند تا منبع را پیدا کنند. قهوه خانه نشین ها به سوی پاتوق خود رفتند. تعدادی هم راه خانه را پیش گرفتند. جمع پراکنده شد و هر کس به سویی رفت. احمد بی‌کس با ماری که نمی دانست با آن چه کند، تنها ماند.
آمستردام – بهمن 1388

معنی چند لغت به گویش کیلانی:
نصور: نصرالله
رِشقَن: تحریک، تشویق
رِشقَن کِردَن: تشویق به انجام عملی نمودن
غِلاغ: کلاغ
قِلو ویمگید: تاب بر می داشت، خم می شد “به معنی از دست دادن تعادل بکار می رود.”
اِشنافَه: عطسه
سُگ: آب بینی، موف
وَلّتِ زنا: ولد زنا، حرامزاده “فحش و ناسزا”
چومونین: چکار می کنید
وازاده: وازده، نامرغوب
مِخا “مِخوا“: می خواهد
ویگیره: بگیره
موموند: می ماند، ماننده بود، شبیه بود
هَمچه: این چنین، این طور، اینگونه
چِدو هَمچِه کرد؟: چرا اینگونه کرد؟ چرا اینطور کرد؟
اینرا: اینبار، این دفعه
دَم‌بِندَم: می بندم
دو راهه: دو باره
دَم‌بازی: می بازی
بشین: بروید
بِشین کنار: بروید کنار
سولاخ: سوراخ
مِینی: می بینی
لامَسّب: لامذهب، بی دین و ایمان
نَمینِه: نمی بیند، کنایه از نابینا بودن
چِدو: چرا، چطور، چگونه
موتونِه: می تواند
گَلِ چنار: بالای چنار، نوک چنار
وَختی: وقتی
مینِ: داخل، درون
طَبولَه: طویله، اسطبل
مینِه طَبولَه: داخل طویله
دَبِستِه: بسته است
پَردو: شاخه بید برای استفاده در باغداری
بَزی: زد
وات: به تو
موگَم: می گویم
بَبِه: شده
چَک بیل: نوعی بیل مخصوص آبیاری و باغداری ، نوک بیل
جَهبری: جعفری
وَچَه: بچه
موگَن: می گویند
مِبا: می شود
چوکُندوگ: چُمباتمه
واپُرسین: بپرسید
یگ تیک: یک کمی
اَ اینَه: از این
دَنین: بگذارید
موگشُه: می کشد
موگشِه شِه: با سکون کاف – او را می کشد
مرد اِزما: مرد آزما، کنایه از عملی که توان و قدرت کسی را اندازه بگیرد. یا فرد قوی و قدرتمند.
تَغِلیَک: غلغلک
اُونَه رِ: آنرا
آغِستَه: فرو کردن، چپاندن، انباشتن
مین: به سکون “م” و “ی” – داخل، درون
گَلِش: گلویش
آداش: هم اسم، هم نام

توجه: کلیه اسامی و شخصیت های این نوشته حقیقی می باشند.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 5, 2010

کالگوشتی

جعفر پویه

تو کز محنت دیگران بی غمی – نشاید که نامت نهند آدمی

سیاه بهار که موبو کلونی ها عزا میکّن. جماعت باغدار در برابر قهر طبیعت آنچنان دست بسته و ناتوان بود که یک سرمای بی موقع می توانست همه داشت و نداشت او را به باد دهد. سالهایی که سرما حاصل را می زد دیگر چیزی نبود تا کیلانیها برای آن نگران باشند. در اوایل بهار یا در میانه آن یک سرمای یکشبه تمام “تُرکوها رِ تَنبوکو مِکرد”. باغهای پر حاصل مردم بر اثر این سرمای بد موقع تبدیل به درخت های بی بار و بَری می شدند که اسباب زحمت بودند تا رحمت. به دلیل همین سرمازدگی، آن سال درختها شکوفه نمی کردند. چنین سالهایی که در بهار از شکوه و جلال درختها با رنگ و عطر شکوفه ها خبری نبود؛ کیلانی ها بهار آن سال را سیاه بهار می نامیدند. مردمی که چشم شان به حاصل درختها بود در صورت وقوع چنین اتفاقی باید در ماههای باقیمانده برای “سرِ سیاهِ زمستون” فکری می کردند و چاره ای می اندیشیدند.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | دسامبر 13, 2009

اُستونَگ بَلدَم تا به تا

جعفر پویه

مقدمه
تاریخ شفاهی در هر قوم و ملتی از ارزش بالایی برخوردار است. حفظ و نگهداری تاریخ شفاهی به معنی حفاظت از فرهنگی است که تنها به زیبایی ها و نکته های اخلاقی یا اجتماعی بسنده نمی کند. چون حفظ تاریخ شفاهی به وسیله گویش و زبان نقال ممکن می شود، بنابراین خود گامی به سوی حفاظت از زبان و یا گویش یک قوم یا ملت است. به همین دلیل بدون توجه به گویش و زبان یک قوم یا ملت بررسی فرهنگ آنها کمبود ویژه ای را احساس خواهد کرد. اینگونه است که کنکاش گران فرهنگی و اجتماعی به زبان که حامل فرهنگی هر قوم و یا ملتی است توجه خاص دارند. بنابراین نقل داستانها و قصه ها، مثل ها و متل ها، خاطرات و حکایت های گذشتگان با زبان بومی و گویش منطقه ای خود از بار فرهنگی بالایی برخوردار است. زیبایی ها و نکته های نهفته در قصه، داستان، مثل و متل تنها با گویش و زبانی که آنها با آن ساخته و پرداخته شده اند بیشتر هویدا می شود و رساتر می گردد. یعنی ساختار قصه و مثل و متل ها خود می توانند بار زبانی و ظرفیت های آنرا مشخص کنند و بر توانمندی های آن زبان و یا گویش دلالت نمایند. به غیر از این حفظ و نگهداری فرهنگ شفاهی می تواند خود بخشی از یک زبان و گویش را که در خطر انقراض قرار دارد را نجات داده و ریشه های لغات جدیدتر را برای بررسی در خود محفوظ بدارد. به این دلیل جهت گیری در راستایی که بتواند فرهنگ شفاهی یک قوم و ملت را حفظ و نگهداری کند، اقدام در راستای حفظ و حراست از فرهنگ کل بشریت است. زیرا با از بین رفتن فرهنگ شفاهی و فراموشی زبان گفتاری بازماندگان آن قوم و ملت قادر به اثبات ریشه های خود نیستند و زبان گفتاری آنها از این گنجینه غنی بی بهره خواهد ماند.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 29, 2009

زنده باد بیرق سرخ

جعفر پویه

تقدیم به آنانیکه در گمنامی به آزادگی زیستند.

فعالیت سیاسی در شهرهای کوچک به ویژه شهرهایی که اکثریت جمعیت آنها وابستگی فامیلی با یکدیگر دارند بسیار مشکل است. برخوردهای بین دو طرف با مواضع مخالف گاهی تبدیل به موضوعاتی می شود که از یک طرف نقل محافل برای خنده و شوخی می گردد و از طرفی دیگر مبدل به تراژدی هایی می شوند اشکبار. ولایت ما کیلان نیز از این قاعده مستثنا نبود. به خصوص با موقعیت جغرافیایی ای که داشت و اقتصاد خرده مالکی جامعه ای پرسشگر و زنده را رقم زده بود. اشتیاق عمومی مردم برای دانستن و سعی و تلاش آنان برای ارتباط با پیرامن خودشان و همچنین باز بودن درب اظهار نظر و اظهار عقیده خود باعث پیدایش نوعی جامعه با فرهنگی ویژه شده بود. بالا بودن عمومی سطح سواد و علاقه به مطالعه و مباحث سیاسی و گوش سپردن به رادیوهای جور و واجور نیز خود مبدل به بالا گرفتن مباحث می گردید. قهوه خانه ولایت به قول بعضی از بچه ها خود مدرسه ای برای یاد گرفتن و آگاهی سیاسی بود. مردهایی که در طول شب گوش به رادیوهای جور و واجور می سپردند و روزنامه و نشریات رنگارنگ را مطالعه می کردند، روزها در قهوه خانه گرد می آمدند و همراه با نوشیدن چای مشغول به بحث سیاسی می شدند. گاهی این بحث ها تبدیل به جار و جنجالهایی جالب می شد و هر چند کم شمار به درگیری و رد و بدل کردن کلماتی رکیک نیز می انجامید.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 12, 2009

پسر اسد بَچَه‌یی

جعفر پویه


تقدیم است به یاد و خاطر نعمت اسد “نعمت الله فاضلی” نازنین استاد شکسته بند محل که اکثر ما کیلانیها بگونه‌ای وامدار اوئیم.

محله عمادین در اون سالها خیلی شلوغ بود. پر از بچه های شیطان و یاغی. انگار دست طبیعت یک عده آدم شرّ و شور رو در کنار هم جمع کرده تا به قول معروف یک محله را رو سرشون بزارن. غروبها توی محله‌ی ما سگ صاحب‌اش رو نمی شناخت. هرکس که ازش بر می اومد “سر بسر” کسی می گذاشت و برای تفریح هم شده شرّی بپا می کردند. اواخر تابستان و آغاز برداشت محصول سیب و گلابی و جوز از اون روزهایی بود که هر کسی سعی داشت از فرصت باقی مانده بهترین بهره رو ببره. سنگ زدن به درخت مردم برای چند تا جوز و خَفت کردن دست جمعی یک عده بچه شیطون برای شبیخون زدن به درخت سیب و گلابی و یا “شِغال کَش” کردن خوشه های انگور آویزون از درخت و سر و صدا و جار و جنجالهای “اِرامن” موقع اَلَک بَلَک یا کمربند بازی، کاری روزانه بود و تمامی نداشت.
در محله ما باغ مش‌حسین چاکر از اون باغهایی بود که هم الآن هم اگر بود قابل تماشا و آفرین گفتن به باغبان آن بود. باغی تر و تمیز که اگر همه آنرا با دقت می گشتی یک سنگ به “قوده” یک جوز پیدا نمی کردی. علف ها با دقت چیده شده، “گَل بَندِگاه” مرتب و منظم که آب رو بخوبی به پای درختها راهنمایی میکرد. درختها بخوبی هَرس شده و چَپَرها مرتب که امکان پاتک زدن رو از ماها که دائم اون دور و بر ها پرسه می زدیم میگرفت. مش حسین چاکر بیشتر، درختهای سیب و زِهدی و میوَه داشت. دور باغ چندتایی درخت گردو و برای تازه خوری هم چندتایی زردآلو و آلوچه و باقی باغ بود و گلابی های رنگارنگ همراه با سیب هایی که شکل و شمایل اونها دهان هر بیننده ای رو آب می انداخت. عمو طیب که همسایه مش‌حسین بود هم باغی مرتب داشت. اما فرق بین اونها آنقدر بود که با حرف نمیشه درست و درمون بیان کرد. عمو طیب و مش حسین، عمو برادر زاده بودند. در یک حیاط زندگی می کردند و باغهایشان هم در جوار یکدیگر بود. گاهی دعوای خانوادگی این دو نفر آنچنان اهل محل را به شوق می آورد که خود موضوع یک مطلب جداگانه می تواند باشد که اگر عمری ماند حتمن نقل خواهم کرد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 23, 2009

فایده اول مهر را شرح داده و خاطرات خود از آنرا بنویسید

جعفر پویه

البته ما شاگردان سالهای بسیار دور و گذشته مدرسه فروردین کیلان می دانیم که اول مهر روز خوبی است. در این روز مدرسه ها باز می شوند و بار دیگر بچه های به مدسه می آیند.
البته ما از باز شدن مدرسه خیلی خوشحال هستیم. زیرا بعد از تعطیل شدن مدرسه می رویم جوز ولوزونه. ما جوزها را به دکان مش ابراهیم برده می فروشیم و با پول آن شانسی می خریم. اما شانسی مش ابراهیم همیشه پوچ است. بعضی از بچه ها نیز یک استکامک تخمه می خرند ده شاهی و می شکنند که همه جا را کثیف می کنند و کل مرتضا آنها را فاش می دهد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 19, 2009

بازهم به نفع مردم

جعفر پویه
حضور قدرتمند و یکپارچه اقشار متفاوت مردم در تظاهرات حکومتی و به ضد خود تبدیل کردن آن، همچنین تسخیر و بیرون آوردن خیابانها از دست اوباش رژیم نشان از عزم و اراده آنان برای رسیدن به آزادی دارد. در این روز حضور یکپارچه مردم نشاندهنده عدم ترس آنان از دم و دستگاه اوباش سرکوبگر است. تهدید فاشیستهای تفنگ بدوش سپاه به پشیزی نیرزید و اطلاعاتی های شکنجه‌گر و متجاوز نیز در مقابل اراده آنان مات شدند. از همه مهمتر وضعیت اسفبار علی خامنه ای، ولی فقیه تبهکار رژیم است که ثابت شد کلاه او پشم ندارد و توصیه و تهدید هایش در عزم جزم شده مردم بی تاثیر است. شعار “خامنه ای قاتله – ولایت اش باطله” نیز نشان داد او نه تنها مشروعیت اجتماعی ندارد بلکه از نظر مذهبی نیز به صف آنانی پیوسته است که پرونده شان در پیش چشم مردم چیزی بجز تبهکاری نیست.

اعتراض سبز مردم

اعتراض سبز مردم


اراده غرور آفرین فرزندان میهن در استواری و ایستادگی در مقابل عمله‌های استبداد چشم جهانیان را خیره کرد. بار دیگر ایران به صف اول و تیتر یک خبرگزاریها رفت و همه جهانیان نظاره گر تلاش آنان برای منکوب کردن ولایت جهل و جور علی خامنه ای شدند.
ویژگی این تظاهرات نسبت به ماههای قبل آنجاست که تقریبن در همه شهرهای میهن، مردم به میدان آمدند و یکپارچه بر علیه دستگاه استبداد ولی فقیه فریادشان را بلند کردند. از کمتر شهری خبر می رسد که جوانان و زنان و مردان آزادیخواه خیابانها را در زیر قدمهای استوار خود داغ نکرده و با فریادهای یکپارچه خود شعار “نه غزه، نه لبنان – جانم فدای ایران” را تکرار نکرده باشند. این یکپارچگی برای تو دهنی زدن به ولی فقیه رژیم و فاشیستهای تفنگ بدوش او یعنی سپاه پاسداران که مردم را تهدید به برخوردهای خشن کرده بودند، کافی است. مدتهاست که ولی فقیه و دستگاه ستمگر او خواب راحت ندارند. مدتهاست که تظاهرات غرور آفرین مردم تبدیل به کابوسهای شبانه آنها شده است. حال دیگر با اطمینان می توان گفت که سر تا پای رژیم ددمنش ولی فقیه از وحشت عزم و اراده جوانان این مرز و بوم بر خورد می لرزد. از نشانه ترس و وحشت دستگاه سرکوب خامنه ای برخلاف تهدیدهای روزهای قبل همین بس که جرات نکردند حتا به صفوف فشرده و بهم پیوسته تظاهر کنندگان نزدیک شوند. مردم آزادیخواه در این روز ثابت کردند اگر همبسته و یکپارچه در کنار هم به میدان بیایند دستگاه سرکوبگر استبداد مذهبی نه تنها از کار خواهد افتاد بلکه آنهایی هم که در نزدیکی صفوف مردم قرار دارند از ترس شان جرات دست از پا خطا کردن را ندارند. حال این صفوف مستحکم مردم آزادیخواه است که پوزه ولی فقیه و دستگاه عریض و طویل سرکوبی او را به خاک می مالد. اکنون این ولی فقیه رژیم است که منکوب اراده استوار مردم، باید فکری به حال خود کند. والا مردم ایران تصمیم به برقراری رژیمی دموکرات و آزاد گرفته اند و این نیز میسر نخواهد بود مگر با برانداختن رژیم ستمگر ولی فقیه. حال آنکس که باید به فکر خود باشد علی خامنه ای و دستگاه داغ و درفش اوست. زیرا مردم در این روز نشان دادند که تصمیم خود را گرفته اند.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 11, 2009

مِرازون

“گلگشت بهاری در کوچه باغهای کیلان”


مِرازون منطقه ای است در جنوب کیلان با چشمه آبی گوارا به همین نام.
آب چشمه مرازون آنچنان گوارا بود که نوشندگان خسته کار و گرما زده تابستان را دچار سرخوشی و شادابی می کرد. به همین علت هم محلی های شوخ طبع آنرا “وِر چشمه” می نامیدند. “یعنی چشمه دیوانه کننده”.
کنایه وار سرخوشی و شادابی نوشندگان را به شیرین عقلی و شیدایی تشبیه می کردند که نشانه ای از تاثیر آب گوارای آن چشمه بود.
در فصل بهار کیلان و اطراف آن غرق گل و بوته های زیبا می شود. این زیبایی طبیعی همراه با آواز پرندگان خوش الحان آنچنان هوش رباست که به توصیف در نمی آید. نمآهنگ حاضر تنها گوشه و اندکی از آن زیبایی ها را به تصویر کشیده است. هرچند به علت کم آبی و خشک شدن باغهای پر درخت، از آن شکوه و زیبایی گذشته کمتر اثری مانده است. اما آنقدر هست که دل هر صاحب ذوقی را غرق تمنا کند و او را در زیبایی زمین و طبیعت مست عطر گلهایی سازد که تنها چند روزی بیش میهمان نخواهند بود.

نمآهنگ را تقدیم می کنم به یاد و خاطر فرزند دلیر مردم کیلان “اسدالله طیبی” رشید مردی آزادیخواه و ظلم ستیز از تبار کاوه که در تابستان 1367 در قتلعام زندانیان سیاسی سربدار شد. اسدالله طیبی از اواسط سال 60 تا تابستان 67 در زندان بود و اواخر محکومیت خود را می گذراند که در یکی از بزرگترین جنایتهای قرن بدست جلادان در زندان اوین به جرم آزادیخواهی به دار آویخته شد.
یادش گرامی باد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | سپتامبر 2, 2009

مبارزه، سازمانیابی و تشکیلات

جعفر پویه

بالاخره پس از مدتها انتظار علیرضا بهشتی مشاور ارشد میرحسین موسوی خبر تشکیل شبکه “راه سبز امید” را به خبرگزاریها داد. او در اینباره گفت که در مرکزیت این شبکه فعلن کسانی چون موسوی، خاتمی و کروبی حضور دارند. او دلایل متفاوتی درباره اینکه چرا به سوی تشکیل یک جبهه نرفته اند ارائه داد و شبکه اجتماعی را بهترین گزینه برای موقعیت پیش آمده برآورد کرد. برای بهتر دیدن این شکل از سازماندهی و چرایی آن گریزی می زنم به سابقه و چگونگی درگیری باندهای داخلی رژیم و عملکرد آنان در مقاطع مختلف و در نهایت چرایی بحث پیش کشدن شبکه و کنار گذاشتن مبارزه جبهه ای و ترس از همکاری جریانات سیاسی و اجتماعی با یکدیگر.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آگوست 14, 2009

جنبش شهروندان آزاد در موقعیت انقلابی

جعفر پویه

در میانه میدان
جنبش حق طلبانه مردم ایران گرم و پرطنین خیابانهای شهرهای مختلف را فتح کرده است. تسخیر خیابانها توسط مردمی با اراده و مصمم به معنی بیرون آوردن آن از چنگ نیروهای سرکوبگری است که تحت نام طرحهای مختلف سعی داشتند حاکمیت بلامنازع خود را بر آنها به رخ همگان بکشند. از کار انداختن و جارو کردن این نیروها از سطح خیابانها و حضور قهرمانانه جوانان پر شور برای نبرد با دیو استبداد آنچنان شور و ولوله ای در دلها افکند که انعکاس آن در چار گوشه گیتی پر صدا شنیده می شود. به کارگیری درست تکنولوژی توسط مردم و انعکاس مبارزات و تحرک نیروهای متفاوت در نقاط مختلف، طرح سرکوب پنهان از چشم جهانیان را ناکارآمد کرد. تبدیل شدن هر شهروند به یک گزارشگر و استفاده عالی و بدون نقص از امکانات برای انعکاس وقایع، بی شرمی حکومت در بستن روزنامه ها و زندانی کردن روزنامه نویسان و گزارشگران و بیرون کردن خبرنگاران خارجی برای پنهانکاری را برهم زد و جای خالی آنان را پُر کرد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 15, 2008

با سلام و دورود به همه عزیزان

به زودی اینجا وب لاگ کیلان راه اندازی خواهد شد. در این وبلاگ سعی خواهم کرد به موضوعاتی که مربوط به شهر و زادگاه من کیلان است بپردازم.
دست همه عزیزانی که درباره کیلان مطلب،عکس و یا خاطره دارند را برای همکاری به گرمی می فشارم.
شما با آزادی کامل می توانید هرگونه موضوعی را مورد نقد و بررسی قرار دهید بدون اینکه کسی در مطلب شما دست ببرد و یا آنرا مورد عتاب قرار دهد.
شهرما مدتهاست که با همه قدمت و تاریخی که دارد مهجور مانده است. این به ما کیلانی هایی برمی گردد که با همه توانمندی هایمان درباره آن نمی نویسیم. به شناساندن آن نمی پردازیم و از تاریخ و جغرافیای آن دیگران را با خبر نمی کنیم.
اگر دلتان می خواهد شهر ما هم مانند دیگر مناطق ایران شناخته شده باشد.
اگر دوست دارید که کیلان و کیلانی بودن برای دیگر مردمان آشنا باشد.
اگر می پسندید که شهر ماهم توی شهرهای دیگر سری داشته باشد.
پس دست به دست هم دهیم و در راه  شناساندن آن به دیگران اقدام کنیم.
با نوشتن چند خط در روز درباره کیلان، خاطره، یادداشت درباره سفرهایتان، شعر و مثل و متل، درباره مراسم و آئینهای مردم، و … این کار شدنی خواهد بود.
در انتظار همراهی شما در کاری جدی برای معرفی زادگاهمان کیلان هستم.
این وب لاگ را بخوانید، برای ما مطلب، عکس و فیلم بفرستید و درباره مطالب آن نظر دهید. همچنین دوستان و همشهری های دیگر را نیز دعوت به بازدید از آن کنید.
دست همگی شما را به گرمی می فشارم
جعفر پویه

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 17, 2008

شهر و زادگاه من کیلان

با همه‌ی وجودم تقدیم می کنم به کوچه‌های کودکی‌ام

جعفر پویه

 

گشایش

رشته کوه قَرَه‌آقاج سیاه و سُترگ همچون سدی دفاعی در منتها الیه غرب محکم و استوار دره سرسبز و پرباری را حفاظت می کند، که مردمانی مهربان دارد و تلاشگر.

آب رودخانه میانی این دره که جمع‌آبرود نام دارد، در مسیر خود جویهای فراوانی را پرآب می کند که باغهایی با انواع میوه های خوش طعم و مرغوب را سیراب می سازند. کناره های این جویها بساط زندگی مردمانی برقرار است که خانه هایی با خشت و گل و بام هایی سپید دارند. هارمونی رنگ با گل و گیاه و درخت و خانه‌هایی در دامنه کوه یکی از دلنوازترین منظره‌ها را پیش چشم می کشد که نشان از ذوق و سلیقه ساکنانش دارد. در درازنای تاریخ و توالی قرنها در گذر سال و ماه، رنج و زحمت پیشه آنانی بوده است که در کناره جمع‌آبرود زیسته اند، زاد و ولد کرده اند، از کوهپایه ها به کناره‌های رود سرازیر شده، ده‌ها و شهرک‌های خود را بنا گذاشته اند. در این زیستگاه تاریخی آنچه بیش از همه قابل دید است فرهنگی غنی ست و آئین هایی که نسل به نسل و پشت به پشت گشته و امروز در جایی قرار دارد که می رود تا در تهاجم افسار گسیخته مدرنیزاسیون فرمایشی همه چیز را وانهد و رنگی دیگر بخود گیرد. رنگی که شاید از خودبیگانگی شایسته ترین نام برای آن باشد.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | اکتبر 31, 2008

کیلان در یک نما

کیلان در یک نمای کامل.

این عکس در مهر ماه سال جاری “1387″ از بالای اِسپیَه گرفته شده است. تجزیه عکس و محله بندی کیلان به صورت تصویری در نمای کلی و جزء به جزء به زودی منتشر خواهند شد.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان در یک نما همراه با تقسیم بندی محله های مختلف آن

کیلان و م�له های آن در یک نما

کیلان و محله های آن در یک نما

توجه: مرزبندی مناطق مختلف در این تصویر بر اساس تقسیمات محلی در گذشته نچندان دور کیلان انجام گرفته است. بدیهی که حدود این مناطق تقریبی و براساس خاطرات شخصی انجام گرفته است. همچنانکه مشاهده می کنید، شهر به اطراف گسترش پیدا کرده و نسبت به گذشته بسیار بزرگتر شده است. اما همزمان باغها و درختان میوه از بین رفته و رودخانه جمع آبرود تقریبن خشک شده است. از راهنمایی شما دوستان و همشهری های محترم برای بهتر کردن مرزبندی قدیمی مناطق استقبال می کنم.
جعفر پویه

توجه: برای  اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله عمادین

م�له عمادین

Kilan Amadin

محله عمادین بخش مرکزی و غرب کیلان را شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله شرف دین

م�له شرف دین

محله شرف دین

در بخش میانی کیلان و حد فاصل محله شمس و عمادین قرار دارد.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله شمس

م�له شمس

محله شمس

محله شمس بخش جنوبی کیلان از شرق تا غرب را شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکس کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 1, 2008

کیلان – محله رَع طیفه “رعیت طایفه”

رع طیفه

رع طیفه

محله رَع طیفه “رعیت طایفه” بخش شمالی کیلان است که سرآسیاب بالا را نیز شامل می شود.

توجه: برای اندازه اصلی روی عکسها کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 2, 2008

سفید نام و سیاه کار

سرآغاز

کیلان در دوازده کیلومتری جنوب شرقی شهر دماوند و 86 کیلومتری شرق تهران در دره ای سرسبز و مصفا در حاشیه رودخانه جمع‌آبرود قرار دارد. مردم کیلان باغدارند. خرده مالکی ویژگی مشخص کیلان و توابع است. قطعه‌های کوچک زمین که با مشقت تبدیل به باغ هایی پرمحصول شده اند، آنچنان از جانب مردم کیلان مورد توجه و نگهداری قرار می گیرند که محصولات آنان جز بهترین میوه های منطقه و حتا کشور اشتهار دارد.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | نوامبر 16, 2008

دورَه “آئینی کهن در ستایش انسان”

با یاد پدرم “استاد عباس نجار” که خود کلام‌دان دورَه بود.

جعفر پویه

درآمد

آئینهای کهن ایرانی که به مناسبت های مختلف اجرا می گردند گاه از قدمتی چند هزار ساله برخوردارند. بعضی از این آئینها به دلایلی مشخص در زمانهای متفاوت رنگ زمانه را بخود گرفته‌ و با اندکی تغییر در جهت سازگاری با وضعیت جدید ماندگاری خود را تضمین کرده اند. رمز ماندگاری اکثر این آئینها انسانی بودن آنهاست. بسیاری از آئینها در سرزمین های مختلف رنگ و بویی دینی، مذهبی، قومی و قبیله‌‌ای دارند. در توالی قرون و اعصار آن بخش از آئینها ماندگار می شوند که انسان و هستی او را در مرکز خویش می نشانند و بدون توجه به دیگر مظاهر جلوه گری زمانه مردمان را دعوت می کنند تا در تجمع‌های خویش به اجرای آنان بپردازند. مرکزیت یافتن هستی و انسان در این آئینها و گردهم آوری مردم برای برپایی ستایش زندگی و تجلیل از خصایل نکوی انسانی و توصیه هایش برای برقراری رابطه با پیرامون خویش و تاکید بر مهرورزی و دوستی می تواند وجوه دیگری از این آئینها باشد.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | دسامبر 27, 2008

حاشیه‌هایی فراتر از متن «بررسی نظرهای یک وبلاگ»

مقدمه

گاه در عرصه اینترنت به خصوص وب سایتها و وبلاگهایی که بکار فرهنگی مشغولند مسیر گفتگوها و تبادل نظرها به گونه ای جریان می یابد که مدیر یا گرداننده محل نیز در انتظار آن نبوده و نیست. اظهار نظرهای یک جانبه، پرداختن به موضوعاتی خارج از بحث طرح شده، ایجاد درگیری به دلالیلی غیر از آنچه وبلاگ یا وب سایت به آن مشغول است و در انتها پرداختن به شخصیت افراد و یا گرداننده سایت برای اینکه او هم از این درگیری بی بهره نماند، عواملی هستند که در اینگونه مواقع خود نمایی می کنند. اما با برداشت درست از این اتفاقات و تفسر و بررسی آنها می شود به موفقیتی که آن وبلاگ یا وب سایت سعی به دخالتگری در آن کرده است پی برد. پردازش داده ها و تفسیر موضوعی نظریات بیان شده و نوع نگاه نظردهندگان و کاربران و جهت گیری دیدار کنندگان از آن، خود راهی است به واقعیتی انکار ناپذیر، زیرا در حالی که اتفاق در عرصه مجازی بوقوع پیوسته است، اما از واقعیتی انکار ناپذیر در جامعه ای حقیقی و هرچند کوچک حکایت دارد. زیرا بازتاب دهنده ذهنیت های موجود در آن است.

 

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 3, 2009

از تاریخ بیاموزیم

متن حاضر بخشی از دیباچه خواجه عطاملک محمد جوینی بر تاریخ جهانگشای جوینی است.  

تاریخ جهانگشای جوینی یکی از منابع معتبر در بیان فتنه چنگیز و حمله او به ایران و نابودی این کشور است. نثر جوینی در این کتاب منشیانه، معّقد و متکلف‌ است. بجزاینکه جوینی وقایع روزگار خود را بدرستی در این کتاب بیان کرده است. شیوه نویسندگی او خود نوعی نگارش هنرمندانه است که در بکارگیری نیکوی کلمات و زیبایی در چینش آنها متنی بسیار بدیع و آهنگین آفریده است. من گزینش این بخش از تاریخ جهانگشا و نقل آن در اینجا را به دو دلیل انجام داده‌ام. اول اینکه دوستان و یاران جوانتر را ترغیب به مطالعه آثار کلاسیک فارسی کنم تا با آن ره توشه‌هایی برای نوشتن و فراگیری صنعت ادبی و شیوه بازگویی وقایع بیابند. و دو دیگر اینکه بسیار کسان از گذشته تا حال در ذکر تطاول و برباد دادن ریشه های فرهنگی و مدنی و اجتماعی این ملک قلم به راستی بر کاغذ گذاشته اند؛ در مقابل آنها دریوزگانی بی مقدار و مردم فروشان و بیگانه پرستانی که نوکران ارباب قدرت بوده اند، چنان کرده اند که جنایت ایشان دست کمی از حاکمان ستمکار نداشته و ندارد. انگار آنچه جوینی بر کاغذ می آورد و بیان میکند، ذکر رنج و تعب و آمال و آرزوهای پایمال شده روزگار ماست که بدست قُلتَشَن‌هایی بدکاره که زانو به خدمت قدرتمداران بی مروتِ بدکردار خم کرده اند، نیز است. این رنج تاریخی روزگاری بسر خواهد آمد و این شبهای تیره را صبحی سپید در راه است. باشد که با آموختن از گذشته برای ساختن آینده به اندازه کافی ره توشه داشته باشیم.

جعفر پویه

  ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 19, 2009

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

این عکس از مرکز کیلان گرفته شده است. اسپیه در جلو و قره آقاج را در پشت سر آن می بینید.
توجه: برای عکس در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژانویه 20, 2009

اِسپیَه و قَره آقاج 2

 

اِسپیَه و قَره آقاج

اِسپیَه و قَره آقاج

این عکس از محله ارجمال “علی جمال” گرفته شده است. اسپیَه و بخشی از قَره آقاج قابل دیدن است.
توجه: برای عکس در اندازه اصلی روی آن کلیک کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 5, 2009

نمآهنگ کیلان شهر تاریخ، فرهنگ و طبیعت

گشت و گذاری در مناطق مختلف شهر کیلان با دوربین عکاسی.
موسیقی این نمآهنگ بخشی از برنامه تکنوازان شماره 33 است که به هنرمندی پرویز یاحقی “ویلن” جلیل شهناز “تار” و جهانگیر ملک “ضرب” در دستگاه مخالف سه گاه اجرا شده است.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | مارس 5, 2009

پی ربار


نمآهنگ “پی ربار” سفری است با دوربین از گاراژ مش طاهر “محله اتحاد” تا تخت کارخونه برق از کنار رودخانه جمع آبرود.
این نمآهنگ تقدیم می شود به یاد و خاطره سه فرزند رشید و دلاور مردم کیلان علی اکبر مشهدی حیدری، مسلم خانزادی و طاهره خانزادی که حلاج وار سر در راه عشق نهادند.
موسیقی این سفر منتخبی از اجرای هنرمندانه استاد خسرو ابراهیمی در جشن هنر شیراز است.

استاد خسرو ابراهیمی در کنار استاد لطف اله مجد
استاد خسرو ابراهیمی در کنار استاد لطف اله مجد

استاد خسرو ابراهیمی در خانواده ای هنر پرور زاده شد. پدر او اسداله خان وانی “وادانی” از ردیف دانان بنام و صاحب صدایی خوش بود. یعنی موسیقی در خانواده استاد ابراهیمی موروثی است.
خسرو ابراهیمی از اولین سری فارغ التحصیلان مدرسه موسیقی به مدریت کلنل وزیری است. او سالها به عنوان نوازنده تار و سه تار در فرهنگ و هنر و معلم مویسقی در آموزش و پرورش مشغول بکار بود. اجراهای زیبای او در برنامه های رادیو و تلویزیون آن سالها که به طور زنده پخش می شد طرفداران بسیاری داشت. استاد ابراهیمی اجراهای زیبایی از موسیقی ایرانی را در جشن هنر شیراز به همراهی نوازندگان صاحب نامی همچون استاد لطف اله مجد، استاد علی اصغر بهاری، استاد رضا ورزنده و … عرضه کرده است. او در موسیقی فیلم هم دست داشت و بخشی از موسیقی متن فیلم گاو “ساخته  مهرجویی” کار اوست. 
استاد خسر ابراهیمی زاده و اهل وان یا وادان دماوند می باشد.
برای استاد سلامتی و طول عمر آرزو می کنم.
جعفر پویه

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 5, 2009

نمآهنگ کوهونات

نماهنگ کوهونات گشت و گذاری است با دوربین عکاسی از گاراژ مش طاهر تا قلعه کوهان.
موسیقی این نمآهنگ دو قطعه از ساخته های استاد علی اکبر خان شهنازی است.

استاد شهنازی فرزند استاد آقا حسینقلی یکی از استادان و راویان بنام موسیقی ایرانی است. عموی او میرزا عبداله به پدر موسیقی ایرانی شهرت دارد. او تار را نزد پدرش آموخت و با همکاری عمویش موسیقی ایرانی را غنا بخشید. استاد شهنازی مدت پنج سال تمام ردیفهایی را که به او به ارث رسیده بود را تنظیم و اجرا کرد و اینگونه گنجینه موسیقیایی ما را غنی تر کرد. استاد شهنازی از سال 1332 در آبسرد دماوند می زیست و به کشاورزی اشتغال داشت. بسیاری از اساتید بنام کنونی موسیقی ایرانی از شاگردان استاد شهنازی هستند.

استاد علی اکبر خان شهنازی

استاد علی اکبر خان شهنازی

 بخش اول موسیقی این نمآهنگ ساخته استاد در همایون است که با تار استاد بیگچه خانی اجرا شده و بخش دوم در بیات ترک که آنرا از اجراهای استادانه محمد رضا لطفی انتخاب کرده ام. ضرب هر دو قطعه را زنده یاد استاد فرهنگفر نواخته است.

 

 

 

 

 

محمود حسنی مقدم
محمود حسنی مقدم

تقدیم نمآهنگ به رفیق شهیدم محمود حسنی مقدم است که جان عاشقش بدست جلادان در اوین پرپر شد و اکنون در خاوران غنوده است. محمود معلم بچه های کیلان بود و به جرم آزادیخواهی سربدار شد. یادش گرامی باد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 14, 2009

در سوگ زمین

 

نمآهنگ در سوگ زمین حکایت غمگنانه مرگ باغها و زمین هایی است که از بی آبی نابود شده اند. بی راه نخواهد بود که به قول کیلانی ها بگوئیم: “کوفَه و کَلبَردَه بَبِه”.
زیارت بالا و پائین یکی از حاصلخیزترین زمین های کیلان را داشت. مردمی سخت کوش و تلاشگر روزی خود را به رنج کار از زمینها و باغهای خود بدست می آوردند و باغهای زیبای آنان اسباب سربلندی و نشانی از سرزندگی و نشاط زیارت و زیارتی ها بود.
مدتهاست که خشکسالی بر تن زمین چیره است. به دلیل تنگدستی مردم و بی توجهی مسئولین، اکنون نشانی از آن باغهای زیبا نیست. درختهای قیسی و زردآلو نیست و نابود شده اند. از گلابی ها و آلبالو و آلوچه ردی نیست. تنها تک و توک درخت توتی که در مقابل کم آبی مقاوم است، در کنار گوشه خود نمآیی می کنند.
نمی دانم هیچ کس از “اوو اَنگوم” زیارت عکسی دارد یا نه؟ “اوو انگوم در گویش کیلانی به معنای سد خاکی است.”
تنها چند خانه ای در زیارت بالا مانده و آنها هم در کنار امام زاده پناه گرفته اند. اسفالت تنها خیابان کوچه نیمه مخروبه آنجا نیز نشانه آبادانی نیست. بلکه ادای دینی است از سوی کسانیکه که اهل قبور را به اهالی بیکار و فقر زده ترجیح می دهند.
موسیقی این نمآهنگ بخشی از “چاووش دو” اثر جاودانه استاد محمد رضا لطفی است. این اثر در سال 58 همچون مارش ملی و زبان گویای بسیاری از مردم در هر کوی و برزنی شنیده می شد. روزگاری که مهربانی در کوچه و خیابانها جاری و نگاهها و لبخند مردم به یکدیگر از سر دوستی و رفاقت بود. روزگاری که قفل حیای ما بود و هیچ دری به روی درخواست کننده ای بسته نبود.
بهار بود، بهار آزادی و شکوفه های معطر آن نیز در درون یکایک ما شکفته بود. هیهات که نفس مسموم اژدها همه آن زیبایی ها را سوزاند و بهار آزادی ما را خزان کرد. گلها یکان یکان ایستاده فسردند و گورستانها مدفن پرهیاهوی نشاط گران آزادی شد.
ضرب آهنگ این اثر جاودانه را همچون اعتراضی به آنچه در زیارت و کمابیش در جای جای کیلان شاهدیم برگزیده ام. باشد که دستان پرتوان فرزندان کاوه بار دیگر آستین بالا زند و برای راندن تباهی و تیرگی، آن کند که شایسته است. تا با فروکوفتن اهریمن جان زمین نیز از چنگ خشکسالی نجات یابد و سرسبزی به زندگی و زمین ما باز گردد.
نمآهنگ را تقدیم می کنم به یاد و خاطر پرشکوه دو زیارتی رشید و دلیر، فرزندان رنج و کار، احمد طاهری و محمد شرف الدین، که با عمل خویش نشان دادند که رسم دلیران و گردان از سرزمین کاوه رخت برنبسته است و از هر گوشه این ملک می تواند گُرآفرید یا آرشی دیگر بپا خیزد.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 27, 2009

گنبد گیتی “دماوند”

هدیه وبلاگ کلون به شما. دو والپر زیبا از قله دماوند.

قله دماوند از دشت هُمند

قله دماوند از دشت هُمند

این دو عکس از دشت هُمند “ضلع جنوبی البرز” از قله دماوند گرفته شده است.

قله دماوند از دشت هُمند

قله دماوند از دشت هُمند

 
توجه: برای عکس در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.
اندازه عکس مناسب برای والپر است. در صورتیکه دوست دارید از آن به عنوان والپر در کامپیوتر خود استفاده کنید و یا آنرا برای خود نگه دارید، روی عکس در اندازه واقعی راست کلیک کنید و سپس گزینه ” Save As” را انتخاب کرده با انتخاب مسیر در کامپیوترتان آنرا برای خود ضبط کنید.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آوریل 30, 2009

ما به هم محتاجیم

مهم نیست کی هستی
مهم نیست مسیرت در زندگی کجاست
مهم نیست چقدر ثروت داری
مهم این است؛
تو نیازمند کسی هستی که همواره در کنارت باشد.
زندگی زیباتر از آنی‌ست که بسیاری از ما فکر می کنیم. مهر و دوستی در جایی است که به آن توجهی نداریم. ما باید به اطرافیان خود اهمیت بیشتری بدهیم. بی چیزی نمی تواند اندکی از انسانیت ما بکاهد. ثروت نمی تواند نشانی از برازندگی باشد. یک قطعه جواهر در هر مکان و موقعیتی جواهر است.
گردهم آوردن زیبای هنرمندان آواره از گرد جهان، نشانگر این اهمیت و توجه است. همگی ما نیازمند یک همراه و همدل هستیم. این نکته ای است که قطعه زیر به آن اشاره می کند.
امیدوارم که مورد پسند شما نیز واقع شود.

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئن 16, 2009

به دشمن

تقدیم به سنگرسازان خیابانهای میهن.

خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | ژوئن 23, 2009

ندای آزادی

غزل زمانه
نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد

چشم هر اختر پوينده که در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده ی شب خنجر شد

شب خودکامه که در بزم گزندش، گل خون
زير رگبار جنون، جوش زد و پرپر شد

بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه ی گل، داغ دل مادر شد

روی شبگیر گران ماشه ی خورشید چکید
کوهی از آتش و خون موج زد و سنگر شد

آنکه چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون، شرف خاور شد

آن دلاور که قفس با گل خون مي آراست
لب آتشزنه آمد، سخن اش آذر شد

آتش سينه ی سوزان نوآراستگان
تاول تجربه آورد، تب باور شد

وه که آن دلبر دلباخته، آن فتنه ی سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد

شاخه ی عشق که در باغ زمستان مي سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد

عاقبت آتش هنگامه به ميدان افکند
آنهمه خرمن خونشعله که خاکستر شد

شعر از: فدایی شهید سعید سلطانپور

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | جولای 22, 2009

تات «زبان، قوم، ملیت» [بخش اول]

تات لغتی است ترکی مغولی که بعنوان صفتی تحقیر آمیز از جانب ترکان مهاجم غالب به ایرانیان پارسی گوی مغلوب ساکن سرزمینهای تحت سیطره آنان اطلاق می شد. کسانی که ترکی را نمی فهمیدند و یا به آن زبان تکلم نمی کردند از جانب ترکان “تات” خطاب می شدند. تات به معنی زیر دست و کوچک نیز است، اما در فرهنگ محاوره به کلیه فارس زبانان غیر ترک ساکن ایران تات گفته می شده است.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | جولای 22, 2009

تات «زبان، قوم، ملیت» [بخش دوم]

درآمد سوم “بیگانه در بیگانه”
“ابن اثیر” در “الکامل” نامه ای از سلطان محمود به یکی از نزدیکان خود را آورده است که می تواند توضیحگر علت کینه و نفرت سلطان غزنوی نسبت به ساکنان ری و دیلم و .. باشد. او می نویسد: “به عراق «عجم» آمدن نه مقصود ولايت گرفتن عراق بود كه من، پيوسته در هندوستان به غزا كردن مشغول بودم. وليكن از بس نوشته‌هاي مسلمانان كه متواتر به من همي رسيد كه ديلميان در عراق فساد و ظلم و بدعت آشكار كرده‌اند… و ياران رسول‌الله را عليه‌السلام آشكار لعنت كنند و … پادشاه كه او را مجدالّدوله مي‌خوانند،‌ بدان قناعت كرده است كه او را شهنشاه خوانند. و نُه زن دارد، همه با نكاح و باز رعيّت بهرحالي در شهرها و نواحي مذهب زنادقه و بواطنه آشكار مي‌كنند. و خدا و رسول را ناسزا مي‌گويند. و نفي صانع برملا مي‌گويند. و نماز و روزه و حجّ و زكات را منكرند. نه مقطعان، ايشان را از اين گفتن كفريّات زجر مي‌كنند. و نه ايشان مقطعان را توانند گفت كه شما چرا صحابة رسول را (ع) جفا مي‌گوييد! و اين ظلم و فساد مي‌كنيد. و … و چون اين حال مرا به درستی معلوم گشت، اين مهم را بر غزات هند اختيار كردم. و رو به عراق آوردم. و لشكر ترك را كه همه مسلمانان پاكيزه‌اند و حنفي، بر ديلميان و زنادقه و باطني، گماشتم تا تخم ايشان بگسستم. بعضي به شمشير ايشان كشته شدند. و بعضي گرفتار بند و زندان گشتند. و بعضي در جهان آواره شدند. و شغل و عمل و همه خواجگان و متصرّفان خراسان را فرمودم كه ايشان، يا حنفی يا شافعی پاكيزه باشند. اين هر دو طايفه، دشمن رافضی و خارجی و باطنی باشند. و موافق ترك‌اند. و نگذاشتند يك دبير عراقی، قلم بر كاغذ نهد. از آنچه دانستند كه دبيران عراق، بيشتر از ايشان باشند. و كار بر تركان شوريده دارند و ..”

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | جولای 22, 2009

تات «زبان، قوم، ملیت» [بخش سوم]

به دنبال ریشه ها
دریافتن این موضوع که تات همزمان با حضور اشغالگران ترک در بخش های متفاوت ایران متولد شده است با اتکا به اسناد و مدارک تاریخی کاری است ممکن اما نچندان آسان. در بخش های قبل گفتیم که صفت تات به آن دسته از مردم ساکن مناطق تحت اشغال ترکها اطلاق می شد که به زبان ترکی گویش نمی کردند. اما مشکل اینجاست: مردمی که تات نامیده شدند به چه زبانی گویش می کردند؟ آئینها و جشن های خود را با توجه به بافت و نوع گویش خود چگونه برپا می داشتند و اجرایی می کردند؟ و یا روابط داخل قومی خود با یکدیگر و روابط بیرونی با اشغالگران را چگونه سامان می دادند.

ادامه مطلب

نگاشته شده توسط: جعفر پویه | آگوست 2, 2009

جلسه دادگاه یا مراسم خودزنی؟

جعفر پویه
مضحکه دادگاه نمایشی و محاکمه خفت بار دستگیر شدگان اعتراض به انتخابات قلابی توسط دم و دستگاه قضایی روز شنبه 10 مرداد بوقوع پیوست. بالاخره کوه موش زائید و دستگاه قضایی رژیم جمهوری اسلامی یکی از وقیح ترین شوهای تا کنونی خود را به نمایش گذاشت. حضور بیش از صد نفر در یک نمایش قضایی و محاکمه فله ای آنان، اوج وقاحت سیستم قضایی رژیم ولی فقیه را نشان می دهد. جالب اینکه کسانی در این بیدادگاه حضور داشتند که خود در گذشته نه چندان دور از برپا دارندگان نمایش های مشابه بودند. دادگاهی مُضحک برای بالاترین مقامات اجرایی و تصمیم گیرنده از رده خارج رژیم، محتوا و کارکرد سیستم مافیایی آنرا ثابت کرد. بهزاد نبوی، عطریانفر، ابطحی، رمضانزاده، صفایی فراهانی و … از جمله متهمین این نمایش مسخره بودند. مضحکه پوچ و غیرقابل تصوری که قوه قضائیه تحت امر ولی فقیه برپا کرده بود، بیش از گذشته اجرای عدالت به شیوه آخوندها را رسوا ساخت و گروکشی و گروگانگیری افراد برای مقاصد سیاسی و تحت فشار قرار دادن آنان برای خود زنی و فحش و بدگویی به خود به دستور گزمه ها و گماشته های رجاله استبداد حاکم، اوج رزالت سیستمی را نشان می دهد که در صورت نیاز نزدیکترین کسان خود را نیز قربانی خواهد کرد.

ادامه مطلب

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها